<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مداد سیاه</title>
<link>http://blackpencil.blogfa.com/</link>
<description>ادبی، داستانی و روایی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 16 Nov 2009 11:33:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عادت؟ فراموشی؟ </title>
<link>http://blackpencil.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* چه قدر زود می شود به همه چیز عادت کرد. چه قدر زود همه چیز فراموش می شود. 7 سال عینک جزیی از چهره ام شده بود. همیشه بود اگر هم نبود جانشینش در چشم هایم جا خوش می کرد. حسابی به بودنش عادت کرده بودم. اما حالا 2 هفته ای می شود که به مدد تکنولوژی دیگر نیازی به بودنش ندارم. اوایل دلتنگش شده بودم اما حالا گویی هیچ گاه نبوده است. گویی چشم های من هیچ گاه برای دیدن به او نیاز نداشته است. جالب است. کمی هم غمناک و دلهره آور. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* مشهد خیلی خوب بود. خیلی. گفتن ندارد که چه ها گذشت.  همین قدر که خیلی لازمش داشتم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* بازهم به مدد همان تکنولوژی، یک هفته ای توفیق اجباری نصیبم شد تا کمی در خانه خودمان زندگی کنم نه در اداره. به این یک هفته هم به اندازه آن سفر نیاز داشتم. یکی از بزرگترین مزایای آن این بود که به خانه داری کمی علاقمند شدم. فهمیدم که اگر از اشپزی متنفرم یکی از دلایلش کمبود وقت بوده برای سر فرصت در آشپزخانه ایستادن و هنر خود را به کار گرفتن. این که می گویم علاقمند شدم تنها در حد رفع نیاز است و بس. وگرنه همچنان عاشق دلباخته اش نیستم.گاهی لازم است که در بین هیاهوی کار و رفت و آمد، فرصتی هم به خودمان دهیم تا لذت استقبال از همراه خود را بعد از یک روز کاری سخت، با روحیه ای شاد و سرحال بچشیم. همین!!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 11:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blackpencil&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>elham</dc:creator>
<guid>http://blackpencil.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا کند وقت حرف زدن داشته باشم</title>
<link>http://blackpencil.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>فردا می روم مشهد. تنها. سخت است اما مدت ها منتظر بودم برای رفتن. کلی حرف دارم با امام رضا. کلی شکرگزاری دارم. خدا کند وقت شود همه حرف هایم را بزنم. یعنی خدا کند بقیه بگذارند که به من هم وقتی برسد. برای همه دعا می کنم. </description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 12:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blackpencil&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>elham</dc:creator>
<guid>http://blackpencil.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>(poem (remember</title>
<link>http://blackpencil.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>
&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;7&quot;&gt;&lt;em&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(37, 37, 37); font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;font&gt;I want to remember&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(37, 37, 37); font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;font&gt;&lt;em&gt;your smile, your eyes,&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;your lips saying &quot;I love you 2&quot;.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;I want to remember&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;the sound of your heart&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;when you think about me.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;I want to remember&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;your hands&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;gently touching my face&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;before you kissed me.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Come and take me with you&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;to the place&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;where there is no pain,&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;no discomfort, no fight&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;and no bad-tempered.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;I can no longer have,&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;for my body has ran&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;its last race&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;and my soul&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;is ready&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;to be with you,&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;forever.&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-left: 0px;&quot;&gt;
&lt;blockquote dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-left: 0px;&quot;&gt;
&lt;blockquote dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-left: 0px;&quot;&gt;
&lt;blockquote dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-left: 0px;&quot;&gt;
&lt;blockquote dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-left: 0px;&quot;&gt;
&lt;blockquote dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-left: 0px;&quot;&gt;
&lt;blockquote dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-left: 0px;&quot;&gt;
&lt;blockquote dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-left: 0px;&quot;&gt;
&lt;blockquote dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-left: 0px;&quot;&gt;
&lt;blockquote dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-left: 0px;&quot;&gt;
&lt;blockquote dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-left: 0px;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(37, 37, 37); font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;font&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;color: rgb(37, 37, 37); font-size: 10pt;&quot;&gt;For my dear Elham&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;color: rgb(37, 37, 37); font-size: 10pt;&quot;&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 15:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blackpencil&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>blackpencil</dc:creator>
<guid>http://blackpencil.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر</title>
<link>http://blackpencil.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl align=center&gt;چراغ ها روشن&lt;BR&gt;شب است&lt;BR&gt;چراغ ها خاموش&lt;BR&gt;خواب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 17:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blackpencil&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>blackpencil</dc:creator>
<guid>http://blackpencil.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنکاش در اعتقادات</title>
<link>http://blackpencil.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خواهر کوچک من بزرگ شده است. حالا دیگر می داند
اعتقادش چیست. می داند که کجای این دنیا ایستاده است. نظر می دهد. &lt;span&gt; &lt;/span&gt;ایده دارد. در مقابل نظر مخالف می ایستد و از
خود دفاع می کند. دیشب بحث بالا گرفت. هر کدام از ما تکه ای از یک موضوع بی انتها
را دست گرفتیم و حرف زدیم. امیر در مورد چراهای پایه ای و بنیادی. در این مورد که
تا به حال از خود پرسیده اید چرا؟ این که تا به حال به خاطر فرار از کفر و بی
ایمانی بوده است که علت خیلی چیزها را نپرسیده اید یا این که برای همه کارها و حرف
ها و اعتقادات خود پاسخ دارید؟ من در این مورد که هر کس به هر چیزی رسیده است برای
خودش است. هیچ احدی را حق دخالت در کار احدی دیگر نیست. در مورد این که وقتی
اعتقادات ما با موضوعی عجین شده است که علامت های سوال فراوان دارد، هر کس برداشتی
متفاوت دارد تا این علامت ها کمتر شود. با این شرایط هر برداشتی مربوط و مخصوص به
خود اوست و دیگری نباید سعی در تحمیل نظر خود داشته باشد. این که پدر و مادر و
اطرافیان باید وقت کودکی، خوبی ها و بدی ها را به فرزندشان بیاموزند. باید سعی
کنند سرشت او را زیبا تربیت کنند. حتی می توانند تا ابد نگران فرزند خویش باشند.
می توانند مواظب باشند معتاد نشود، خلاف نکند. اما باید برای او حد و مرزی نیز
قائل باشند. باید بدانند که برخی مسائل کاملا شخصی است. نماز، روزه و ... همین
شخصی ها هستند که در کودکی به اندازه کافی همه در وصف خوبی هایشان به او گفته اند
واو می داند. بابا آن تکه ای را دست گرفت &lt;span&gt; &lt;/span&gt;که می گفت هر کس دلیل انجام دادن یا ندادن اعمال
خود را خوب می داند. اگر کسی نماز نمی خواند خودش پیش وجدان خودش خوب می داند که
تنبلی است یا بی نیازی است یا بی اعتقادی است. و این که شرایط روی آدم ها خیلی
تاثیر می گذارد. این که یک سری از افراد که زمانی برای انسان سمبل بودند وقتی بر
خلاف آن ثابت می شود، نیاز به کندوکاو دوباره ایجاد می شود. سخت است دوباره
ایستادن و به راه خود ادامه دادن. مامان هم که این وسط با همه موافق بود و اعتقاد
داشت همه شما درست می گویید اما به هرحال ما مسلمانیم و یک سری عقاید با خون ما
آمیخته شده است. محمد هم که حوصله اش سررفته شاکی از این بود که چرا همه مثال ها در
مورد اوست. آخر از همه کوچکتر بود. اما خواهر کوچک من اعتقاد داشت همه اعمال ما
دلیل دارد. اعتقاد داشت &lt;span&gt; &lt;/span&gt;که باید آنها را
انجام دهیم و باید خود را در قبال سایرین مسئول دانسته و آنها را نیز راهنمایی
کنیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اما همه این ها تنها بحثی بود که همیشه هست و هیچ
گاه هم پایانی ندارد. چیزی که مرا خوشحال می کرد این بود که خواهر کوچک من مدت
هاست که برای اعمالش تحقیق می کند. مدت هاست که به دنبال جواب برای سوال هایش است.
چیزی که مرا بیش از این خوشحال کرد این بود که در بحث با امیر اگر نمی دانست می
گفت من هنوز در این مورد تحقیق نکرده ام و اطلاعات ندارم پس بحث نمی کنم. این یعنی
همان چیزی که من همیشه دوستش دارم. این یعنی خواهر کوچک من دیگر بزرگ شده است....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 07:41:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blackpencil&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>elham</dc:creator>
<guid>http://blackpencil.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باران...</title>
<link>http://blackpencil.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;باز باران دیوانه ام کرد. باز باران مرا
برد به دوردست ها. باز باران معجزه کرد. نمی دانم در این قطرات آب، چه نیرویی
نهفته است که وقتی از آسمان می آیند مثل پرنده ای در قفس، به در و دیوار می کوبم
تا آزاد شوم از حجم روزگار و بروم زیر این قطرات تا خیس شوم. خیسه خیس.... نمی
دانم چرا وقتی باران می آید قلبم تندتر می زند. نمی دانم چرا وقتی باران می آید
خوشحال تر از همیشه هستم. دلم می خواهد کارهای بزرگ انجام دهم. حرف های بزرگ بزنم.
قدم های بزرگ بردارم... نمی دانم چه سری است که وقتی باران می آید عاشق تر می شوم.
سبک تر می شوم تا آنجا که دلم می خواهد بالا بروم. بالا و بالاتر بعد دست در دست
یکی از همین قطره های ناب، رقص کنان، خنده کنان بیایم روی زمین خدا....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;وقتی باران می آید به یاد آن روز دلم می
خواهد جفت پا در چاله های پر از آب بپرم.دلم می خواهد خیس شوم.... دلم می خواهد زیر
باران نعمت خدا از ته دل بخندم... دلم می خواهد رعدها را به مبارزه دعوت کنم تا
ببینیم صدای چه کسی بلندتر است!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 11:03:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blackpencil&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>elham</dc:creator>
<guid>http://blackpencil.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://blackpencil.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;direction: rtl; text-align: right; color: rgb(0, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;من به تو خنديدم &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; text-align: right; color: rgb(0, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;چون كه مي دانستم &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;پدرم از پي تو تند دويد &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پدر پير من است &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من به تو خنديدم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دل من گفت: برو &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حيرت و بغض تو تكرار كنان &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;مي دهد آزارم &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و من انديشه كنان غرق در اين پندارم &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;فروغ فرخ زاد در پاسخ به حمید مصدق &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

پ.ن. بعد از مدت ها می آیی تا بر دل مداد سیاهت چیزی بنویسی اما بعد از دقایقی می بینی که هنوز خیره به صفحه سفید مداد سیاهت هستی. بعد با خود می گویی چه قدر بد که حرفی نداری، حسی نداری، رنگی نداری که تبدلش کنی به کلمات. همان موقع میلی می آید و بعد از خواندنش با خود می گویی خدا گاهی آدم هایی را آفریده که به جای تو حرف بزنند، بنویسند و احساسشان را نقاشی کنند تا وقت بی رنگی، رنگ ها را به تو نشان دهند....&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 08:48:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blackpencil&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>elham</dc:creator>
<guid>http://blackpencil.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزتان مبارک دوستان باصفایم</title>
<link>http://blackpencil.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;  &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گاهی می گویم بس است دیگر. ساعت کاری ندارد، امنیت شغلی ندارد، روز تعطیل و غیر تعطیل ندارد در عوض استرس دارد، دردسر دارد، خطر دارد و .... بیا و بی خیال این کار شو. اما تو باور مکن... تو باور مکن که این ها را از ته دل گفته ام. باور مکن که در تمام این مدت حتی یک لحظه خواسته باشم شغلی دیگر داشته باشی. شاید خیلی بیش از خودت دلم بخواهد یک روزنامه نگار باشی. آخر عجیب برایت احترام قائلم. عجیب برای دوستانت و رفقایت احترام قائلم. امروز بهانه ای شد تا بگویم که بیش از خودت این شغل را دوست دارم. امروز بهانه ای شد تا بگویم ارزش کارت را می دانم و به وجودت افتخار می کنم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;روز خبرنگار را به همه دوستان خبرنگارم ، با همه استرس ها و هیجان ها و وقت و بی وقت کار کردن ها تبریک می گویم ، همان دوستانی که با عشق و صداقت کار می کنند و با وجود همه بی مهری ها باز هم می خندند... &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2009 07:57:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blackpencil&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>elham</dc:creator>
<guid>http://blackpencil.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کابوس</title>
<link>http://blackpencil.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیشب خواب دیدم درحال رفتنی. دیر رسیدم برای بدرقه ات. راستش از پشت پنجره می دیدمتان، هم شما را هم آن هایی که آمده بودند برای خداحافظی. اما نمی دانم حکمتش چه بود که پای آمدن نداشتم. تنها وقتی می خواستی حرکت کنی انگار تمام وجودم آتش گرفت.دویدم به طرفت. زیاد ندیدمت اما همان مدت کم هم گریه امانمان را بریده بود. یادم می آید که قرار نبود مدت زیادی نباشی اما همان هم خیلی بود. قبل از رفتنت، پسرکوچولوی دوست داشتنی داشتم که می دانستم فقط برای من است. اما او را از آغوشم گرفتند و گفتند که تو مادر این بچه نیستی. بودم... اطمینان دارم که مهرم به آن پسرک از جنس دیگری بود. اما او را بردند. تو نیز رفتی یکدانه برادرم و من ماندم و حجم انبوهی از غم که در خواب خوب حسش کردم. اشک ریختم به اندازه همه دلتنگی که از رفتنت بر دل و جانم حک شده بود. اشک ریختم به اندازه همه مهری که آن پسرک کوچک دوست داشتنی بر دلم به یادگار گذاشته بود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; در میان صدای فریادهای خودم بود که صدای آشنایی را شنیدم که مثل همیشه نجات بخشم بود. می دانستم کابوسم تمام شده و در خانه امن خودم و در کنار او هستم. اما چهره گریان تو لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رفت.نرمی پوست لطیف پسرکم و بوی تنش از یادم نمی رفت.  بد کابوسی بود. خیلی بد...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 04:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blackpencil&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>elham</dc:creator>
<guid>http://blackpencil.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیرمرد! کاش همیشه سلامت باشی...</title>
<link>http://blackpencil.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;امروز دیدمش. بعد از مدت ها. نگرانش شده بودم. آخر به هر روز دیدنش عادت کرده بودم. خیلی وقت بود که دیگر با لبخندی پنهان از کنارش رد نشده بودم. بعد از آن خیلی وقت هم دیگر پیاده از آن مسیر گذر نکرده بودم تا ببینمش. پیرمرد را می گویم. پیرمردی که هر روز صبح ، مسیر میرداماد را پیاده روی می کند. لباس ورزشی می پوشد. کلاهی شبیه کلاه شکارچیان بر سر دارد و کتانی سفید بامزه ای هم به پا. آرام آرام در حالی که دو دستش در پشت بدنش حالت قلاب دارد پیاه روی می کند. بی اغراق می توانم بگویم بیش از 80 سال سن دارد. راستش از وقتی او را در مسیر می بینم خجالت می کشم مسیر سر نیایش تا پل میرداماد را سوار تاکسی شوم. انگار این پیرمرد شده است مشوق من برای تکان دادن دست و پاهایم. قبل ترها که مسیر خانه تا محل کار را خودم می آمدم، گاهی به سر نیایش که می رسیدم با خود می گفتم پیرمرد !می دانم اگر بفهمی که حس پیاده رفتن را ندارم به حالم افسوس می خوری اما به خدا حسش نیست. گاهی هم در خیالم پیرمرد را گول می زدم و می گفتم ببین خودت هم که به سن من بودی حسش را نداشتی. حالا که پیرمرد شدی به فکر سلامتیت افتادی. پس من هم از اینجا تا سر میرداماد سواره می آیم و از آن جا تا پل پیاده. بعد وقتی می دیدمش خوشحال از این که آبرویم حفظ شده و مرا در حال پیاده روی دیده است، اعتماد به نفسم به اوج می رسید. حال آن که حتی پیرمرد نمی داند من هر روز منتظر دیدنش بوده ام و حتی نمی داند شده است مشوق من.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;کاش همیشه سلامت باشد..&lt;/font&gt;.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 12:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blackpencil&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>elham</dc:creator>
<guid>http://blackpencil.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
