این کار نیست که خسته ات می کند. استرس کارهایی که نکردی اذیتت می کند. کار، کار است. تفریح نیست که تو از آن لذت ببری. حالا که دوستش داری پس نعمت است. اما با این حال بازهم خسته می شوی. ذهنت درد می گیرد. بدنت کوفته می شود. خنده هایت کمرنگ تر می شود و سطخی تر. خوب فکر می کنی. چند وقت است که خوب فکر می کنی. بدت می آید از غر و ناله. بدت می آید از کم نشاطی. پس باید فکر می کردی. باید می دانستی از چه دلسردی. حالا دیگر می دانی. می دانی که کار، کار است. می دانی که استرس جزئی از همان کاری است که به خاطرش حقوق می گیری. می دانی که تحت فشار بودن جزئی از همان کاری است که همه می گویند خوش به حالت که آن را داری. می دانی که کار زن و مرد ندارد. ظریف و سخت ندارد. اصلا می دانی که مشکلت کار نیست. گاهی با خود می گویی بی خیال همه چیز شوم و فقط کار کنم و کلاس زبانم را بروم و سرخوش و بی دغدغه تنها به زندگی فکر کنم. گاهی با خود می گویی پس چه فرقی داری با بقیه؟ تو که همیشه با همه فرق داشتی حالا بقیه به تو رسیده اند و دیگر تفاوتی بین تو و آن ها نیست. این خوب نیست. گاهی با خود می گویی تفاوت یعنی چه؟ این حرفا را رها کن. وقتی همه وقتت را کار گرفته چرا فکرش را می کنی؟ زندگی کن. لذت ببر. انقدر مغزت را از ای کاش ها پر نکن. اما باز هم راضی نمی شوی. می دانی که مشکلت کار نیست. مشکلت استرس کارهایی است که هم خودت و هم دیگران از تو انتظار دارند و لااقل فعلا رسیدن به آن ها برایت سخت است. می دانی اگر سه کتاب قطور اقتصاد را روی چند کتاب زبان کنار میزت بگذاری و در حین کار کردن و سرو کله زدن با رئیست به آن ها نگاه کنی و حرص بخوری چیزی عوض نمی شود. اما بازهم نگاهشان می کنی و دندان هایت را به هم می سایی. مرض داری؟؟؟ حتما داری دیگر. با خود می گویی بی خیال پیشرفت، بی خیال ترقی، بی خیال فوق لیسانس و دکترا. بی خیال نمره آیلس، بی خیال... بی خیال... بی خیال.... اما نمی شود. خودت هم بخواهی بازهم نمی شود.
این روزها پر از حس های منفی هستی. نیاز به زمان داری. نیاز به کمی استراحت. نیاز به یک برنامه ریزی متناسب با توان خود داری. نیاز به این داری که بفهمی زود دیر می شود. نیاز به این داری که یاد بگیری کمی ذهنت را خالی کنی. کتاب هایت را از جلوی چشمانت برداری. میزت را خلوت کنی. خانه ات را خلوت کنی. از این همه شلوغی خسته شده ای. دلت خلوتی می خواهد. دلت سفیدی می خواهد...