تبليغاتX
مداد سیاه - آن ها مي خواهند که تلقين کنندگان صميميت باشند...

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 آن ها مي خواهند که تلقين کنندگان صميميت باشند...

  

هلیا!
 میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است ،  آنکس که غريب نيست،شايد که دوست نباشد،  کساني هستند که ما به ايشان سلام مي گوييم،  و يا ايشان به ما ،  آنها با ما گرد يک ميز مي نشينند ،  چاي مي خورند،  مي گويند و مي خندند، "شما" را به "تو"، و "تو" را به هيچ بدل مي کنند،  آن ها مي خواهند که تلقين کنندگان صميميت باشند.

می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده ی نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در حلقه ی گذشتهایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند _ و در دفتر یادبودشان خواهند نوشت.

زمانی فداکاریها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای، ضربه های تند توفان را تحمل می کند، آنها  به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه ی دردناک بازشناسی. باید که وجودت در میان توده ی مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید که در گلدان  کوچک دیدگان تو باغ بی پایان « هرگز از یاد نخواهم برد » بروید. آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید، دستی که فریاد می کشد: من! من! من! و نگاهی که تکرار می کند: من!

از یاد مران که اینگونه شناسایی ها بیشتر از عداوت ، انسان را خاک می کند. مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیکترین کسان خویش، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو می آیند، بشور

پ.ن. از مرحوم نادر ابراهیمی عزیز که نوشته هایش مدتی از یادم رفته بود اما حضور دوستی با ذوق باعث شد که جملاتش را از پستوی خاک گرفته ذهنم بیرون کشم و با  لذتی وصف ناشدنی غبار زمان را از روی آن ها بزدایم. آنگاه در گوشه ای از قلبم برایشان جایی بس ارزشمند بسازم.

 

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  ساعت 9:45  توسط الهام