تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 عادت؟ فراموشی؟

 

* چه قدر زود می شود به همه چیز عادت کرد. چه قدر زود همه چیز فراموش می شود. 7 سال عینک جزیی از چهره ام شده بود. همیشه بود اگر هم نبود جانشینش در چشم هایم جا خوش می کرد. حسابی به بودنش عادت کرده بودم. اما حالا 2 هفته ای می شود که به مدد تکنولوژی دیگر نیازی به بودنش ندارم. اوایل دلتنگش شده بودم اما حالا گویی هیچ گاه نبوده است. گویی چشم های من هیچ گاه برای دیدن به او نیاز نداشته است. جالب است. کمی هم غمناک و دلهره آور.

* مشهد خیلی خوب بود. خیلی. گفتن ندارد که چه ها گذشت.  همین قدر که خیلی لازمش داشتم.

* بازهم به مدد همان تکنولوژی، یک هفته ای توفیق اجباری نصیبم شد تا کمی در خانه خودمان زندگی کنم نه در اداره. به این یک هفته هم به اندازه آن سفر نیاز داشتم. یکی از بزرگترین مزایای آن این بود که به خانه داری کمی علاقمند شدم. فهمیدم که اگر از اشپزی متنفرم یکی از دلایلش کمبود وقت بوده برای سر فرصت در آشپزخانه ایستادن و هنر خود را به کار گرفتن. این که می گویم علاقمند شدم تنها در حد رفع نیاز است و بس. وگرنه همچنان عاشق دلباخته اش نیستم.گاهی لازم است که در بین هیاهوی کار و رفت و آمد، فرصتی هم به خودمان دهیم تا لذت استقبال از همراه خود را بعد از یک روز کاری سخت، با روحیه ای شاد و سرحال بچشیم. همین!!

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  ساعت 15:4  توسط الهام 


 خدا کند وقت حرف زدن داشته باشم

 فردا می روم مشهد. تنها. سخت است اما مدت ها منتظر بودم برای رفتن. کلی حرف دارم با امام رضا. کلی شکرگزاری دارم. خدا کند وقت شود همه حرف هایم را بزنم. یعنی خدا کند بقیه بگذارند که به من هم وقتی برسد. برای همه دعا می کنم.

  + نوشته شده درسه شنبه پنجم آبان 1388  ساعت 16:30  توسط الهام 


 کنکاش در اعتقادات

 

خواهر کوچک من بزرگ شده است. حالا دیگر می داند اعتقادش چیست. می داند که کجای این دنیا ایستاده است. نظر می دهد.  ایده دارد. در مقابل نظر مخالف می ایستد و از خود دفاع می کند. دیشب بحث بالا گرفت. هر کدام از ما تکه ای از یک موضوع بی انتها را دست گرفتیم و حرف زدیم. امیر در مورد چراهای پایه ای و بنیادی. در این مورد که تا به حال از خود پرسیده اید چرا؟ این که تا به حال به خاطر فرار از کفر و بی ایمانی بوده است که علت خیلی چیزها را نپرسیده اید یا این که برای همه کارها و حرف ها و اعتقادات خود پاسخ دارید؟ من در این مورد که هر کس به هر چیزی رسیده است برای خودش است. هیچ احدی را حق دخالت در کار احدی دیگر نیست. در مورد این که وقتی اعتقادات ما با موضوعی عجین شده است که علامت های سوال فراوان دارد، هر کس برداشتی متفاوت دارد تا این علامت ها کمتر شود. با این شرایط هر برداشتی مربوط و مخصوص به خود اوست و دیگری نباید سعی در تحمیل نظر خود داشته باشد. این که پدر و مادر و اطرافیان باید وقت کودکی، خوبی ها و بدی ها را به فرزندشان بیاموزند. باید سعی کنند سرشت او را زیبا تربیت کنند. حتی می توانند تا ابد نگران فرزند خویش باشند. می توانند مواظب باشند معتاد نشود، خلاف نکند. اما باید برای او حد و مرزی نیز قائل باشند. باید بدانند که برخی مسائل کاملا شخصی است. نماز، روزه و ... همین شخصی ها هستند که در کودکی به اندازه کافی همه در وصف خوبی هایشان به او گفته اند واو می داند. بابا آن تکه ای را دست گرفت  که می گفت هر کس دلیل انجام دادن یا ندادن اعمال خود را خوب می داند. اگر کسی نماز نمی خواند خودش پیش وجدان خودش خوب می داند که تنبلی است یا بی نیازی است یا بی اعتقادی است. و این که شرایط روی آدم ها خیلی تاثیر می گذارد. این که یک سری از افراد که زمانی برای انسان سمبل بودند وقتی بر خلاف آن ثابت می شود، نیاز به کندوکاو دوباره ایجاد می شود. سخت است دوباره ایستادن و به راه خود ادامه دادن. مامان هم که این وسط با همه موافق بود و اعتقاد داشت همه شما درست می گویید اما به هرحال ما مسلمانیم و یک سری عقاید با خون ما آمیخته شده است. محمد هم که حوصله اش سررفته شاکی از این بود که چرا همه مثال ها در مورد اوست. آخر از همه کوچکتر بود. اما خواهر کوچک من اعتقاد داشت همه اعمال ما دلیل دارد. اعتقاد داشت  که باید آنها را انجام دهیم و باید خود را در قبال سایرین مسئول دانسته و آنها را نیز راهنمایی کنیم.

اما همه این ها تنها بحثی بود که همیشه هست و هیچ گاه هم پایانی ندارد. چیزی که مرا خوشحال می کرد این بود که خواهر کوچک من مدت هاست که برای اعمالش تحقیق می کند. مدت هاست که به دنبال جواب برای سوال هایش است. چیزی که مرا بیش از این خوشحال کرد این بود که در بحث با امیر اگر نمی دانست می گفت من هنوز در این مورد تحقیق نکرده ام و اطلاعات ندارم پس بحث نمی کنم. این یعنی همان چیزی که من همیشه دوستش دارم. این یعنی خواهر کوچک من دیگر بزرگ شده است....

  + نوشته شده دردوشنبه سی ام شهریور 1388  ساعت 11:11  توسط الهام 


 باران...

 

باز باران دیوانه ام کرد. باز باران مرا برد به دوردست ها. باز باران معجزه کرد. نمی دانم در این قطرات آب، چه نیرویی نهفته است که وقتی از آسمان می آیند مثل پرنده ای در قفس، به در و دیوار می کوبم تا آزاد شوم از حجم روزگار و بروم زیر این قطرات تا خیس شوم. خیسه خیس.... نمی دانم چرا وقتی باران می آید قلبم تندتر می زند. نمی دانم چرا وقتی باران می آید خوشحال تر از همیشه هستم. دلم می خواهد کارهای بزرگ انجام دهم. حرف های بزرگ بزنم. قدم های بزرگ بردارم... نمی دانم چه سری است که وقتی باران می آید عاشق تر می شوم. سبک تر می شوم تا آنجا که دلم می خواهد بالا بروم. بالا و بالاتر بعد دست در دست یکی از همین قطره های ناب، رقص کنان، خنده کنان بیایم روی زمین خدا....

وقتی باران می آید به یاد آن روز دلم می خواهد جفت پا در چاله های پر از آب بپرم.دلم می خواهد خیس شوم.... دلم می خواهد زیر باران نعمت خدا از ته دل بخندم... دلم می خواهد رعدها را به مبارزه دعوت کنم تا ببینیم صدای چه کسی بلندتر است!!!!

  + نوشته شده درشنبه بیست و هشتم شهریور 1388  ساعت 14:34  توسط الهام 


 

 


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

فروغ فرخ زاد در پاسخ به حمید مصدق

پ.ن. بعد از مدت ها می آیی تا بر دل مداد سیاهت چیزی بنویسی اما بعد از دقایقی می بینی که هنوز خیره به صفحه سفید مداد سیاهت هستی. بعد با خود می گویی چه قدر بد که حرفی نداری، حسی نداری، رنگی نداری که تبدلش کنی به کلمات. همان موقع میلی می آید و بعد از خواندنش با خود می گویی خدا گاهی آدم هایی را آفریده که به جای تو حرف بزنند، بنویسند و احساسشان را نقاشی کنند تا وقت بی رنگی، رنگ ها را به تو نشان دهند....
  + نوشته شده دریکشنبه پانزدهم شهریور 1388  ساعت 12:18  توسط الهام 


 روزتان مبارک دوستان باصفایم

 

 

گاهی می گویم بس است دیگر. ساعت کاری ندارد، امنیت شغلی ندارد، روز تعطیل و غیر تعطیل ندارد در عوض استرس دارد، دردسر دارد، خطر دارد و .... بیا و بی خیال این کار شو. اما تو باور مکن... تو باور مکن که این ها را از ته دل گفته ام. باور مکن که در تمام این مدت حتی یک لحظه خواسته باشم شغلی دیگر داشته باشی. شاید خیلی بیش از خودت دلم بخواهد یک روزنامه نگار باشی. آخر عجیب برایت احترام قائلم. عجیب برای دوستانت و رفقایت احترام قائلم. امروز بهانه ای شد تا بگویم که بیش از خودت این شغل را دوست دارم. امروز بهانه ای شد تا بگویم ارزش کارت را می دانم و به وجودت افتخار می کنم.

روز خبرنگار را به همه دوستان خبرنگارم ، با همه استرس ها و هیجان ها و وقت و بی وقت کار کردن ها تبریک می گویم ، همان دوستانی که با عشق و صداقت کار می کنند و با وجود همه بی مهری ها باز هم می خندند...

  + نوشته شده درشنبه هفدهم مرداد 1388  ساعت 11:28  توسط الهام 


 کابوس

 

دیشب خواب دیدم درحال رفتنی. دیر رسیدم برای بدرقه ات. راستش از پشت پنجره می دیدمتان، هم شما را هم آن هایی که آمده بودند برای خداحافظی. اما نمی دانم حکمتش چه بود که پای آمدن نداشتم. تنها وقتی می خواستی حرکت کنی انگار تمام وجودم آتش گرفت.دویدم به طرفت. زیاد ندیدمت اما همان مدت کم هم گریه امانمان را بریده بود. یادم می آید که قرار نبود مدت زیادی نباشی اما همان هم خیلی بود. قبل از رفتنت، پسرکوچولوی دوست داشتنی داشتم که می دانستم فقط برای من است. اما او را از آغوشم گرفتند و گفتند که تو مادر این بچه نیستی. بودم... اطمینان دارم که مهرم به آن پسرک از جنس دیگری بود. اما او را بردند. تو نیز رفتی یکدانه برادرم و من ماندم و حجم انبوهی از غم که در خواب خوب حسش کردم. اشک ریختم به اندازه همه دلتنگی که از رفتنت بر دل و جانم حک شده بود. اشک ریختم به اندازه همه مهری که آن پسرک کوچک دوست داشتنی بر دلم به یادگار گذاشته بود.

در میان صدای فریادهای خودم بود که صدای آشنایی را شنیدم که مثل همیشه نجات بخشم بود. می دانستم کابوسم تمام شده و در خانه امن خودم و در کنار او هستم. اما چهره گریان تو لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رفت.نرمی پوست لطیف پسرکم و بوی تنش از یادم نمی رفت. بد کابوسی بود. خیلی بد...

  + نوشته شده درسه شنبه سیزدهم مرداد 1388  ساعت 8:30  توسط الهام 


 پیرمرد! کاش همیشه سلامت باشی...

 

امروز دیدمش. بعد از مدت ها. نگرانش شده بودم. آخر به هر روز دیدنش عادت کرده بودم. خیلی وقت بود که دیگر با لبخندی پنهان از کنارش رد نشده بودم. بعد از آن خیلی وقت هم دیگر پیاده از آن مسیر گذر نکرده بودم تا ببینمش. پیرمرد را می گویم. پیرمردی که هر روز صبح ، مسیر میرداماد را پیاده روی می کند. لباس ورزشی می پوشد. کلاهی شبیه کلاه شکارچیان بر سر دارد و کتانی سفید بامزه ای هم به پا. آرام آرام در حالی که دو دستش در پشت بدنش حالت قلاب دارد پیاه روی می کند. بی اغراق می توانم بگویم بیش از 80 سال سن دارد. راستش از وقتی او را در مسیر می بینم خجالت می کشم مسیر سر نیایش تا پل میرداماد را سوار تاکسی شوم. انگار این پیرمرد شده است مشوق من برای تکان دادن دست و پاهایم. قبل ترها که مسیر خانه تا محل کار را خودم می آمدم، گاهی به سر نیایش که می رسیدم با خود می گفتم پیرمرد !می دانم اگر بفهمی که حس پیاده رفتن را ندارم به حالم افسوس می خوری اما به خدا حسش نیست. گاهی هم در خیالم پیرمرد را گول می زدم و می گفتم ببین خودت هم که به سن من بودی حسش را نداشتی. حالا که پیرمرد شدی به فکر سلامتیت افتادی. پس من هم از اینجا تا سر میرداماد سواره می آیم و از آن جا تا پل پیاده. بعد وقتی می دیدمش خوشحال از این که آبرویم حفظ شده و مرا در حال پیاده روی دیده است، اعتماد به نفسم به اوج می رسید. حال آن که حتی پیرمرد نمی داند من هر روز منتظر دیدنش بوده ام و حتی نمی داند شده است مشوق من.

کاش همیشه سلامت باشد...

  + نوشته شده درچهارشنبه هفتم مرداد 1388  ساعت 15:38  توسط الهام 


 فریاد آرامش

  

همه جا آرام است. صدا از کسی در نمی آید. اینجا را می گویم. تنها سکوت است و سکوت. تنها بی صدایی است. همه به اندازه دنیا حرف دارند اما کسی چیزی نمی گوید. همه می ایند و می روند. به سان ارواح سرگردان. خنده ها بی صداست. گویی لبخندها بیش از قهقهه ها بازار دارند. گریه ها تنها اشک است. نغمه ایی نیست. بی صدایی است بی صدایی... اما در این بی صدایی، در آن دوردست های سکوت نغمه ایی شنیده می شود. صدای خنده های دو دوست که می خواهند بیش از دو دوست باشند. صدای استرس ها و هیجان دو دلباخته که می خواهند شور زندگی را، زیر یک سقف تجربه کنند، صدای مادری که لالایی خواندن را تمرین می کند، صدای مردی که بهترین است و شور زندگیش همتا ندارد، صدای خانه ای که همیشه منتظر آمدن صاحبخانه هایش است تا دوباره در و دیوارش رنگ خوشبختی بگیرند...

اینجا آرام است، اما در دوردست ها کسی آرام و قرار ندارد...

  + نوشته شده دریکشنبه چهارم مرداد 1388  ساعت 11:5  توسط الهام 


 

 

همسفر!

در اين راه طولاني – كه ما بي خبريم و چون باد مي گذرد –

بگذار خرده اختلاف هايمان با هم، باقي بماند.

خواهش مي كنم!

مخواه كه يكي شويم؛ مطلقا يكي.

مخواه كه هر چه تو دوست داري،

من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هرچه من دوست دارم،

به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نيز باشد.

مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم،

يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را،

 يك رنگ را، و يك شيوه نگاه كردن را.

مخواه كه انتخاب مان يكي باشد،

سليقه مان يكي، و روياهامان يكي .

همسفر بودن و هم هدف بودن،

ابدا به معناي شبيه بودن و شيبه شدن نيست.

 و شبيه شدن، دال بر كمال نيست، بل دليل توقف است.

شايد «  اختلاف »، كلمه خوبي نباشد.

شايد « تفاوت » بهتر از « اختلاف » باشد.

 اما بهر حال ،  تك واژه  مشكل ما را حل نمي كند.

پس بگذار اينطور بگويم:

عزيز من!

زندگي را ،  تفاوتِ نظرهاي ما مي سازد و پيش مي برد

 نه شباهت هايمان،

نه از ميان رفتن و محو شدن يكي در ديگري؛

نه تسليم بودن، مطيع بودن،

امر بر شدن و دربست پذيرفتن.

من زماني گفته ام:

« عشق، انحلال كامل فرديت است در جمع ».

حال نمي خواهم اين مفهوم را انكار كنم؛

 اما اينجا سخن از عشق نيست،

سخن از زندگي مشترك است،

كه خمير مايه ي آن مي تواند عشق باشد

يا دوست داشتن يا مهر و عطوفت يا تركيبي از اينها،

و در هر حال، حتي دو نفر كه سخت و بي حساب عاشق هم اند،

و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است،

واجب نيست كه هر دو، صداي كبك، درخت نارون،

حجاب برفي، قله ي علم كوه، رنگ سرخ،

 بشقاب سفالي را دوست داشته باشند – به يك اندازه هم.

اگر چنين حالتي پيش بيايد – كه البته نمي آيد –

 بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق.

يكي كافي ست.

 عشق، از خودخواهي ها و خودپرستي ها گذشتن است؛

 اما اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست. 

من از عشق زميني حرف مي زنم

كه ارزش آن در « حضور » است

نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.

عزيز من!

اگر زاويه ديدمان، نسبت به چيزي، يكي نيست، بگذار يكي نباشد.

بگذار فرق داشته باشيم. بگذار در عين وحدت، مستقل باشيم.

بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم.

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد.

تو نبايد سايه كمرنگ من باشي

من نبايد سايه كمرنگ تو باشم

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چيز

كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم؛

 اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند.

بحث بايد ما را به اداراك متقابل برساند نه به فناي متقابل.

چه خاصيت كه من، با همه تفردم، نباشم، و تو باشي،

يا به عكس، تو با همه تفردت نباشي و همه من باشم؟

اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست،

سخن از ذره ذره واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگي ست.

من كامو را بر ساتر ترجيح مي دهم، صادقي را بر ساعدي.

باخ را بر بتهوون ترجيح مي دهم، عود را به جملگي سازها.

كوه را به دريا، دالي را به پيكاسو.

شاملو را، حتي به نيما.

تو اما ساعدي را دوست تر مي داري و بالزاك را.

پيانو و سنتور را به عود ترجيح مي دهي.

نه دالي را طالبي نه پيكاسو را. ون گوك را به هر دو ترجيح مي دهي.

شاملو را دوست داري، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهري.

دريا را دوست داري اما نه دريايي را كه

بايد حسرت زده به آن نگريست...

بيا درباره همه ي اينها به گفت و گو بنشينيم!

بيا بحث كنيم!

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم!

بيا كلنجار برويم!

اما سرانجام، نخواهيم كه غلبه كنيم

و اين غلبه منجر به آن شود كه تو نيز چون من بينديشي يا به عكس.

مختصري نزديك شدن بهتر از غرق شدن است.

تفاهم، بهتر از تسليم شدن است.

تا زماني كه تو ساعدي را ترجيح مي دهي، و سهراب را،

 درست تا آن زمان، ساعدي و سهراب مرا به تفكر و شناخت،

 به زنده بودن و حركت كردن وادار مي كنند.

اگر تو، همه ی من شوي، من و تو سهراب را كشته ييم،

و ساعدي را، و بسياري را...

عزيز من!

بيا، حتي، اختلاف هاي اساسي و اصولي مان را، در بسياري زمينه ها،

تا آنجا كه حس مي كنيم،  دو گانگي،  شور و حال و زندگي مي بخشد،

 نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو ، تو و من حق داريم در برابر هم قد علم كنيم.

و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد همديگر را نپذيريم

بي آنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم.

گمان مي كنم اين جمله ،  آخرين حقوقي ست كه

در جهان كنوني براي انسان ها باقي مانده است:

 اين حق كه در خانه ي خود، در اتاق خود، و در خلوت خود،

در باب بسياري از مسائل، منجمله سياست و آرمان هاي سياسي،

اختلاف نظر داشته باشند.

عزيز من!

دو نيمه، زماني به راستي ،  يكي مي شوند

و از دو « تنها » يك « جمع كامل » مي سازند كه

 بتوانند كمبود هاي هم را جبران كنند،

نه آنكه عين مطلق هم شوند، چيزي بر هم مضاف نكنند و

 مسائل خاص و تازه يي را پيش نكشند...

پس بانو!

بيا تصميم بگيريم كه هر گز عين هم نشويم.

بيا تصميم بگيريم كه حركات مان، رفتارمان،

حرف زدن مان، و سليقه مان، كاملا يكي نشود...

و فرصت بدهيم كه خرده اختلاف ها،

و حتي اختلاف هاي اساسي مان، باقي بماند.

و هرگز اختلاف نظر را وسيله ي تهاجم قرار ندهيم ...

 عزيز من! بيا متفاوت باشيم!

* از کتاب چهل نامه به همسرم، نوشته زنده یاد نادر ابراهیمی

پی نوشت: وقتی از خواندن متنی لذت می برم گویا به تازگی از خواب بیدار شده و روح و جانم آماده و سرحال برای ادامه کار است. ممنونم از همه آن هایی که قلمی دارند فراتر از زندگی... ممنونم از کلمه ها که روحی دارند فراتر از چند حرف... ممنونم خدا به خاطر آفریدن همه زیبایی های دنیا... به خاطر آفریدن همه برای من...

  + نوشته شده درشنبه سوم مرداد 1388  ساعت 15:1  توسط الهام 


 راستی گفتم...

  

دیده اید وقتی ذهن و دلت خالی است چیزی برای نوشتن ندارید؟ وضع الان من همین است.چند روزی است نگاهم را محدود کرده ام به خوشبختی شخصی خودم.آن را تمام قد حس می کنم اما حتی، حتی نیم نگاهی به اطراف نمی اندازم تا وسعت دیدم ، قد خوشبختی ام را کوچک کند.ساده حرف می زنم و ساده هم می نگارم. بی هیچ کش و قوس و نت اضافی.گفتم نت... یاد کلاس های تارم افتادم که یک ماهی می شود تعطیل است.اما الان استاد تارم از فرنگ برگشته است و من برای این که جلوی جمع- یعنی همان استاد تارم و آن یکی هم کلاسی ام که ارادت خاصی به خودش و سه تارش دارم- ضایع نشوم مجبورم کله امیر را ببرم. چه دخلی به من دارد؟ می خواست نگذارد زنش پیشرفت کند. حالا کهopen-minded است باید همه چیز را قبول کند. راستی گفتم open-minded یاد کلاس های زبانم افتادم. نمی دانم از استاد خیلی خیلی خواستنی ام است یا به خاطر سال ها زبان خواندن و هیچ چیز یاد نگرفتنم است یا به خاطر پیشرفت بسیار زیادم است که این ترم آنقدر خوب کلمه در حافظه ام می ماند که باورتان نمی شود!! چند شب پیش خواب دیدم teacher شدم. مثل بلبل حرف می زدم. اما الان هر چه قدر به ذهنم فشار می آورم که چه می گفتم یادم نمی آید. این هم از برکات همان کلاس هایی است که...گفتم کلاس ها... این امیر را دیده اید؟ در حال حاضر با سرعت نور در حال رسیدن به level من است. گاهی فکر می کنم عجب انگیزه ای هستم در زندگی برای او. حتی باید به وجود من به عنوان عامل پیشرفتش افتخار کند. خب سخت است هر 9 روز یک بار پایان ترم دادن.ولی خنده دار است. یه جورایی با مزه است.بگذریم...گفتم با مزه... قرار بود دیروز با شبنم بروم برای پرو لباس عروسش. خیلی با مزه است نه؟این که می بینی دوست ۸ ساله ات عروس می شود. این که خاطرات ۸ ساله ات زنده می شوند و این که روزهای خوش گذشته قلغلکت می دهد و کلی خنده ات می گیرد و گاهی هم آنقدر قلغلکت می دهد که گریه ات می گیرد... گفتم گریه...  دیروز کارم به بیمارستان کشید. به خاطر همان چن تشخیص متفاوت دکترها که آخر هم نفهمیدیم کدام درست است. برای همین نتوانستم بروم پرو لباس عروس. اما راستش از دست این دکترهای ... خسته شده ام. اگر من دکتر می شدم نشانشان می دادم دکتری یعنی چه. اما حالا که نشدم آن ها دارن به من نشان می دهند که طبابت به چه معناست. خیالی نیست این نیز می گذرد. بالاخره کارشان به بانک می افتد....

دلم می خواهد از روزمرگی هایمان نمایشنامه بنویسم و بازیگرانش خودمان باشی... خیلی دلم می خواهد...عجییییب...

 

  + نوشته شده دریکشنبه هفتم تیر 1388  ساعت 11:39  توسط الهام 


 

  

دل من گرفته زینجا

ز غبار این بیابان .....

هوس سفر نداری؟

همه آرزویم

اما....

چه کنم که بسته پایم....

  + نوشته شده درچهارشنبه سوم تیر 1388  ساعت 7:24  توسط الهام 


 نه! سهم ما همه رنگ های خدا نیست!!!

  

حالا می فهمم که انگار سیاه تر از سیاهی هم وجود دارد. حالا بیشتر می فهمم که تاریک تر از تاریکی هم هست.اصلا همه رنگ های زندگیم با هم قاطی شدن. دیگه نمی تونم سفیدی و از سیاهی تشخیص بدم. خیلی تکراریه ولی حقیقت داره که همه معادله های ذهنم ریخته به هم. عین آدمی هستم که تازه از خواب بیدار شده و منگه منگه.دلم نمی خواد اینطوری بنویسم. این ریختی نوشتن و دوست ندارم. خالی از احساس و ظرافت . اما راستش فعلا همین حرفاست که داره از ذهنم بیرون می ریزه. خیلی وقته منتظرن که خودشون و نشون بدن اما من توانش و نداشتم. همه چیز مثل قبله. می رم سرکار، می یام خونه، می خندم، حرف می زنم، غذا می خورم، ... اما انگار توی خلاء هستم. انگار یکی گفته این کارا رو انجام بده بدون این که در موردشون فکر کنی. کهیر می زنم وقتی آدمایی که قبل از این قانعشون کرده بودم که " بابا سهم ما همه رنگ های خداست" حالا می یان و می گن دیدی سهم ما هیچی نبود؟؟!!! دیدی اصلا ما هیچی نبودیم؟؟!! واکنش من چی می تونه باشه جز این که سکوت کنم. یه سکوت بلند به رنگ قرمز. به رنگ خون....آره به رنگ خون!!!!

من دلم می خواست همین جا تو وطن خودم نقاشی بکشم. من دلم می خواست همین جا پیش همزبونام زندگیم و رنگ کنم. دلم نمی خواست این جا خالی از رنگ بود. دلم نمی خواست...

سهم من و از رنگ های زندگیم بدین....سهم من و از رنگ های خدا بدین...

 

  + نوشته شده درپنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  ساعت 15:11  توسط الهام 


 سهم ما تمام رنگ های خداست

  

ما ایرانیا خیلی درد داریم. خیلی درددل داریم.شاید اگر صدها نامزد انتخابات برای تبلیغ هم که شده پای درد دل ما ایرانیا بشینن حرفای ما، دردای ما، لعنت و نفرین کردن های ما تموم نشه. شاید اگر  ده ها اصلاح طلب هم بیان و برن بازهم دردای ما سرجاش بمونه. شاید بارها ما مردم ایران گفتیم و تو گوش هم خوندیم و شعار دادیم که بالاخره باید یه جایی یه تسکینی پیدا کنیم. بالاخره باید از یه جایی شروع کنیم. بالاخره باید تو یه نقطه ای به آرامش برسیم اما با سر خوردیم تو دیوار و درد و سوزش جای زخمش به بقیه دردا و دردل هامون اضافه شده. اما انگار این خاصیت ما ایرانیای دردمنده که در اوج درد، امید، تسلای زخم هامون باشه. انگار این تو ذات ما ایرانیای خوش بینه که همیشه تو یه عالمه تاریکی که چشمامون و پر کرده دنبال یه روزنه باشیم تا روشنایی نازک اون مستقیم بتابه رو قلبمون. این بار هم همون روزنه و همون امید، ظاهرا ظاهر شده. نمی دونم شاید ۴ سال دیگه دوباره یه مادر با گریه و بغض و ناله، بچه اش و از روزگار نامهربون بخواد، نمی دونم شاید ۴ سال دیگه بازم ما ایرانیا دنبال یه کورسویی تو دل نعمت باشیم. آره، دنبال یه نور نازک که بتابه به قلبمون. اما من فکر نمی کنم دیگه تاریک تر از تاریکی وجود داشته باشه. فکر نمی کنم سیاه تر از سیاهی تو مدادرنگی های بچه های کوچه پس کوچه های فقر وجود داشته باشه. فکر نمی کنم دیگه کمر ایرانیای مهربون تاب نامهربونی ها رو داشته باشه... یه بار دیگه باید سهم خودمون و از همه رنگ های زیبای زندگی طلب کنیم. باید ایران سبز و تو نقشه جهان پررنگ تر کنیم. باید همونی بشیم که بودیم.باید ...

  + نوشته شده دریکشنبه دهم خرداد 1388  ساعت 10:54  توسط الهام 


 می دانم... دلت بی رنگی می خواهد!!!

 

 

این کار نیست که خسته ات می کند. استرس کارهایی که نکردی اذیتت می کند. کار، کار است. تفریح نیست که تو از آن لذت ببری. حالا که دوستش داری پس نعمت است. اما با این حال بازهم خسته می شوی. ذهنت درد می گیرد. بدنت کوفته می شود. خنده هایت کمرنگ تر می شود و سطخی تر. خوب فکر  می کنی. چند وقت است که خوب فکر می کنی. بدت می آید از غر و ناله. بدت می آید از کم نشاطی. پس باید فکر می کردی. باید می دانستی از چه دلسردی. حالا دیگر می دانی. می دانی که کار، کار است. می دانی که استرس جزئی از همان کاری است که به خاطرش حقوق می گیری. می دانی که تحت فشار بودن جزئی از همان کاری است که همه می گویند خوش به حالت که آن را داری. می دانی که کار زن و مرد ندارد. ظریف و سخت ندارد. اصلا می دانی که مشکلت کار نیست. گاهی با خود می گویی بی خیال همه چیز شوم و فقط کار کنم و کلاس زبانم را بروم و سرخوش و بی دغدغه تنها به زندگی فکر کنم. گاهی با خود می گویی پس چه فرقی داری با بقیه؟ تو که همیشه با همه فرق داشتی حالا بقیه به تو رسیده اند و دیگر تفاوتی بین تو و آن ها نیست. این خوب نیست. گاهی با خود می گویی تفاوت یعنی چه؟ این حرفا را رها کن. وقتی همه وقتت را کار گرفته چرا فکرش را می کنی؟ زندگی کن. لذت ببر. انقدر مغزت را از ای کاش ها پر نکن. اما باز هم راضی نمی شوی. می دانی که مشکلت کار نیست. مشکلت استرس کارهایی است که هم خودت و هم دیگران از تو انتظار دارند و لااقل فعلا رسیدن به آن ها برایت سخت است. می دانی اگر سه کتاب قطور اقتصاد را روی چند کتاب زبان کنار میزت بگذاری و در حین کار کردن و سرو کله زدن با رئیست به آن ها نگاه کنی و حرص بخوری چیزی عوض نمی شود. اما بازهم نگاهشان می کنی و دندان هایت را به هم می سایی. مرض داری؟؟؟ حتما داری دیگر. با خود می گویی بی خیال پیشرفت، بی خیال ترقی، بی خیال فوق لیسانس و دکترا. بی خیال نمره آیلس، بی خیال... بی خیال... بی خیال.... اما نمی شود. خودت هم بخواهی بازهم نمی شود.

این روزها پر از حس های منفی هستی. نیاز به زمان داری. نیاز به کمی استراحت. نیاز به یک برنامه ریزی متناسب با توان خود داری. نیاز به این داری که بفهمی زود دیر می شود. نیاز به این داری که یاد بگیری کمی ذهنت را خالی کنی. کتاب هایت را از جلوی چشمانت برداری. میزت را خلوت کنی. خانه ات را خلوت کنی. از این همه شلوغی خسته شده ای. دلت خلوتی می خواهد. دلت سفیدی می خواهد...

 

  + نوشته شده درپنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  ساعت 11:58  توسط الهام 


 

  

۲۵ سال تمام!!!

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  ساعت 12:48  توسط الهام 


 

  

وقتی کسی بی منطق حرف می زند و تو در نهایت ادب و احترام سعی در توجیهش داری اما راه به جایی نمی بری، چه باید کنی؟ وقتی بعضی از آدم ها حرف زدن برایشان راحت است و نسخه پیچیدن برایشان راحت تر ، چه باید کرد؟ تازه یک مسئله مهم تر، اگر یک نفر خودش ، از روی قصد ، آتش بیاره معرکه باشد و بعد خودش آتشی را که افروخته خاموش کند، تو چه باید کنی؟ تشکر و سپاس و تقدیر یا حرص و حرص و خودخوری؟؟؟؟.....

  + نوشته شده درپنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  ساعت 11:55  توسط الهام 


 اراده تان آهنین باد...

  

   تعطیلات عید امسال هم تمام شد با همان سرعت باورنکردنی که گریبانگیر تمام لحظات زندگی ما آدم هاست. گفتن ندارد که با وجود همسفری همراه و همدل، سفرمان ،به سان همیشه، به یادماندنی و پر از خاطرات شیرین و دوست داشتنی شد. اما امسال من درگیر حسی کاملا شخصی بودم که نمی دانم علتش را درست حدس می زنم یا اصلا علتی دارد یا نه؟ استرس... این همان حسی است که سال ۱۳۸۸ برایم به ارمغان آورده است. جالب است این حس همواره با افکار مثبت و خوب آمیخته شده است. شکی در این نیست که سال ۸۸ برخلاف سال ۸۷ که بسیار آرام و بی دغدغه گذشت،سالی است همراه با استرس ها و فراز و نشیب ها و اتفاقاتی که امیدوارم همگی خوب ومثبت باشند. اما از شما چه پنهان این استرس اذیتم می کند. شب های همیشه آرامم را متلاطم کرده است. فکر همیشه متمرکزم را پریشان کرده است و این برای من خوب نیست. برای منی که تنها باید انرژی داشته باشم و بس که اگر غیر از این باشد غروب سال ۸۸ ام غمگین خواهد شد. بگذریم...                                              روزهای آخر اسفند رمقی برایم نگذاشته بود تا بیایم و با انرژی که در اعماق وجودم سکنی گزیده بود نو شدن ها را تبریک بگویم. اما گویا اینک روزگار کمی آرام گرفته است و مجال گفتن شادباش ها را یافته ام. خداوند خودش برای بندگانش بهترین ها را می خواهد اگر بنده اش اراده کند. آخر پروردگار بزرگ تر از آنی است که ما در ذهن کوچکمان جایش داده ایم. پس آروز می کنم در سال جدید اراده تان آهنین، عزمتان جزم و توکلتان بی انتها باشد...

 

  + نوشته شده درجمعه چهاردهم فروردین 1388  ساعت 10:33  توسط الهام 


 آن ها مي خواهند که تلقين کنندگان صميميت باشند...

  

هلیا!
 میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است ،  آنکس که غريب نيست،شايد که دوست نباشد،  کساني هستند که ما به ايشان سلام مي گوييم،  و يا ايشان به ما ،  آنها با ما گرد يک ميز مي نشينند ،  چاي مي خورند،  مي گويند و مي خندند، "شما" را به "تو"، و "تو" را به هيچ بدل مي کنند،  آن ها مي خواهند که تلقين کنندگان صميميت باشند.

می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده ی نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در حلقه ی گذشتهایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند _ و در دفتر یادبودشان خواهند نوشت.

زمانی فداکاریها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای، ضربه های تند توفان را تحمل می کند، آنها  به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه ی دردناک بازشناسی. باید که وجودت در میان توده ی مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید که در گلدان  کوچک دیدگان تو باغ بی پایان « هرگز از یاد نخواهم برد » بروید. آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید، دستی که فریاد می کشد: من! من! من! و نگاهی که تکرار می کند: من!

از یاد مران که اینگونه شناسایی ها بیشتر از عداوت ، انسان را خاک می کند. مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیکترین کسان خویش، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو می آیند، بشور

پ.ن. از مرحوم نادر ابراهیمی عزیز که نوشته هایش مدتی از یادم رفته بود اما حضور دوستی با ذوق باعث شد که جملاتش را از پستوی خاک گرفته ذهنم بیرون کشم و با  لذتی وصف ناشدنی غبار زمان را از روی آن ها بزدایم. آنگاه در گوشه ای از قلبم برایشان جایی بس ارزشمند بسازم.

 

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  ساعت 9:45  توسط الهام 


 نه... خودم از پسش بر می یام...

  

بالای صندلی در حال سابیدن کاشی های آشپزخانه هستم و امیر در حال آماده شدن برای رفتن به سرکار. از همان بالا با امیر می خندم و شوخی می کنم. او هم یکی در میان می گوید مواظب باش. بیا پایین. می افتی ها. بابا خطرناکه و ... اما من همچنان در حال سابیدن و گفتن و خندیدن هستم.امیر می رود و من یک دیوار را تمام کرده ام. خوشحالم از این که بالاخره شروع کردم به خانه تکانی برای عید. چند روزی بود که با خود کلنجار می رفتم. نزدیک بود نبودنمان در ایام عید گولم بزند و بی خیال هرچه رسم و رسوم عید شوم. اما از این که الان بالای کابینت ایستاده ام و آهنگ " دوست دارم" فریدون را بلند می خوانم و با شدت هرچه تمام تر در حال سابیدن هستم بسیار بسیار خوشحالم.در همین حین و مثل همیشه ذهنم پرواز می کند.مامان را می بینم که با وسواس هرچه تمامتر در حال تمیز کردن کاشی های آشپزخانه است و من آن پایین در حالی که یکی یکی کلمه های زبانی را که در دفتر لغاتم نوشته ام می خوانم مرتب در حال غر زدن هستم که عوض این که این همه خودتو خسته کنی یه کارگر بیار همه جا رو تمیز کنه ومامان که می گوید به دلم نمی چسبه. اگر یه نفر و بیارم پشت بندش خودم هم باید تمیز کنم.چه کاریه خب؟؟ و من که به غر زدنم ادامه می دهم و کلمه حفظ می کند. حالا دیگر یک طرف آشپزخانه تمام شده است. برای این که خستگیم کمی در برود می روم سراغ داخل کابینت. راست می گفتی مامان من هم کار کسی را قبول ندارم. خودم کارهایم را انجام دهم بهتر است دیگر. محتویات کابینت را یکی یکی بیرون می آورم شستنی ها را می شورم و پاک کردنی ها را پاک که یک دفعه صدای مامان را می شنوم که بلند می گوید:دختر جان همه چیز که درس و کتاب و امتحان نیست. بیا یه کم کمک کن. کم کم باید یاد بگیری دیگه. این ها را می گفت اما همیشه اعتقاد دارد دختر به موقع خودش یاد می گیره چه جوری زندگیش و جمع و جور کنه.نمی شه که خونه پدر کار کنه بره خونه شوهر هم بسابه. و من در حالی که کف کابینت را تمیز می کنم با خود می گویم راست گفتی مامان. ببین چه طوری راه افتادم و تند تند کارهامو انجام می دهم.تو خواب می دیدم که من... الهام... تنهایی خونه تکونی کنم تازه غذای شبم هم رو گاز باشه. با این فکرها بر سرعتم افزوده می شود. تمام لوازم برقی های بالای کابینت را پایین می آورم تا تمیزشان کنم. بعضی از آن ها سنگین هستند و من نا خودآگاه وقت پایین آوردن آن ها بلند بلند می گویم: " بسم الله... بسم الله .... نمی دانم چرا خنده ام می گیرد. بلند بلند می خندم و به کارم ادامه می دهم. حالا دیگر کف آشپزخانه را هم تمیز کردم و تقریبا کارم با این قسمت از خانه تمام است. چند دقیقه ای می ایستم و دور تا دور آشپزخانه را نگاه می کنم و در دل می گویم آفرین بر تو... احسنت... دمت گرم عجب آشپزخونه ای ساختی و در حالی که هنوز از لذت تمیزی و برق در و دیوار لبریز هستم روی کاناپه لم می دهم و مشغول خوردن کشک خشک می شوم. صدای زنگ تلفن فضای خانه را پر می کند:ـ  الو مامان من نتونستم بیام اونجا... این نقاشه حسابی بدقولی کرد و تازه اومده شروع کرده... چی کار کردی؟... زیاد خودت و خسته نکن من فردا پس فردا می یام با هم تمیز می کنیم ... ـ نه مامان تو به خونه زندگیت برس... من خودم از پسش برمی آم. نگران من نباش... تلفن را قطع می کنم و به گذر زندگی فکر می کنم. به آدم هایی که خواسته و ناخواسته مجبورن نقش های هستی را تجربه کنند. راستی چه قدر جالب است که یک نفر در یک تاتر بلند به جای چندین نقش بازی کند و در هر نقش حس های متفاوتی را تجربه کند.شاید زیاد دور نباشد نگرانی های من به خاطر خسته شدن دخترم در خانه تکانی اش...

  + نوشته شده درجمعه شانزدهم اسفند 1387  ساعت 22:20  توسط الهام 


 این روزها با خود حرف می زنم...

  

این روزها بیش از پیش با خود حرف می زنم. دیوانه نشده ام.افسرده هم نشدم. اتفاقا چون سرحالم با خود حرف می زنم. روزها و ماه ها می گذرند و من بیشتر به زندگی فکر می کنم. دلم برای دقایق از نفس افتاده تنگ می شود. می سوزد. برای همین فکر می کنم باید تا دیر نشده بهتر زندگی کنم. بهتر از قبل. با خود حرف می زنم چون بیشتر به فکر پاسداشت لحظات و ثانیه ها افتاده ام.. چون فکرهای بزرگ همیشه هست این لحظات کوتاه و ثانیه های زودگذر هستند که بی صدا مورد جفای ما آدم ها قرار می گیرند. مدتی است وقتی عصبانی می شوم بعد از چند دقیقه با خود می گویم بس است . حیف است لحظات را در عصبانیت بگذرانی. نمی دانم چه می شود که همه چیز از یادم می رود. وقتی کسی را دوست دارم با خود می گویم نشان بده که به او علاقه داری. نکند روزی افسوس بخوری که به او نگفتی دوستش داری. صبح ها وقت وارد شدن به اداره با خود می گویم بلند، محکم و با لبخند سلام کن. از کجا می دانی که این آخرین سلامت به همکارانت نباشد.شب ها وقت آمدن به خانه با خود می گویم نکند قبل از شکرگزاری از خدا به خاطر دیدن صبحی دیگر به خواب فرو روی. وقتی خسته می شوم با خود می گویم خب خستگی جزیی از زندگی است اگر خسته نشوی که آدم نیستی. غر نزن و انرژی منفی هم نداشته باش.وقتی .... همین وقتی ها هستند که زندگی را می سازند. همین حس های جورواجور هستند که در هم تنیده می شوند و واقعیتی به نام زیستن را خلق می کنند. اگر این ها را از دست دهیم که زیستن همراه با لذت را از دست خواهیم داد. اگر این ها را از دست دهیم که نمی توانیم آدم بزرگی شویم. نمی توانیم آنی شویم که خواهان آنیم...

 

  + نوشته شده درسه شنبه سیزدهم اسفند 1387  ساعت 20:17  توسط الهام 


 سخنی با مهربان تارم

  

 مهربان تارم...

حالا دیگر می توانم تو را در دستانم بگیرم. حالا دیگر می توانم صدایت را بشنوم. جرات این را پیدا کرده ام که با نوایت هم دل شوم. تو هم مرا یاری کن. دوستم داشته باش چون من به اندازه وسعت لذتی که به من می دهی دوستت دارم. می دانی؟ عاشق صدای مردانه ات هستم. می دانی وقتی تو را در آغوش می گیرم عشق را بیش از قبل حس می کنم؟ یاریم کن خوش نوا... می دانی یکی از آروزهایم را؟ دوست دارم روزی فرارسد که بتوانم با افتخار نوای دلنشینت را متولد کنم و با ضرب خوش نواز تنبک امیر بیامیزمش. تو که باید خوب بدانی که من به هر چه می اندیشم در نهایت به او ختم می شود. راستی می دانی چند وقتی است که دیگر جمعه ها را دوست دارم؟از من بعید است دوست داشتن جمعه های بدون امیر.این ها همش به خاطر وجود توست که جمعه هایم را با نوای دلنشینت آذین بندی می کنی. این ها همه به خاطر ورود تو به زندگیم است . آخ که وقتی طنینت با رقص صدای لیلا در می آمیزد ،من تا به کجا می روم.ممنونم به خاطر دادن این همه حس خوب. خوش آهنگم! صلابتت را دوست دارم. اما از استادم شنیده ام که با همه بزرگیت زود قهر می کنی. شنیده ام که با همه رفاقتت اگر بد رفتاری ببینی زود جامه پاره می کنی. من نمی گذارم با من قهر کنی. من دوستت دارم می دانم تو هم مرا دوست داری. می دانم صدایم را می شنوی وقتی در دستان هنرمند و رقاص استادم جای می گیری و بی چشمداشت نوایت را رهسپار دل من می کنی و من با خود می گویم یعنی من هم می توانم؟از تو چه پنهان به استادم حسودیم می شود که با او بیش از من دوست هستی. وقتی برایمان می خوانی تنها دوست دارم چشم هایم را ببندم تا هیچ چیز مادی را نبینم. آخر حیفم می آید که تو باشی و معنویت نباشد. حیفم می آید با صدایت رشد نکنم. دستم را بگیر. می خواهم با تو همراه شوم . می خواهم خوبی هایم را نمایان کنم.وقتی گوش به تو می سپارم گویی بهتر فکر می کنم. امیر می گوید خاصیت تو و دیگر دوستانت است . راست می گوید با تو افکارم مرتب می شوند و انرژی ام فزون تر.

خسته ات نمی کنم تنها یک تقاضا دارم. با من مدارا کن تا بتوانم دلم را با نوایت همراه کنم.

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  ساعت 8:59  توسط الهام 


 بوی خوشبوی زندگی می آید

 

دریغا که اسیر میز و نامه های بی روحیم

دریغا که سقف ما آسمان نیست

دریغا که باران رحمت الهی وجود سختمان را روح نمی دهد

دریغا که باید نوای آسمانی قطرات نعمت خدا را از زیر سقفی دنیوی بشنویم

دریغا که تاری و سه تاری و دفی نیست که نوای خود را با نوای روح نواز باران پیوند دهد

دریغا که ...

ما عاشقیم... ما آدم ها عاشقیم اگر یادمان نرود...

عاشق آن چه باران نام دارد. عاشق آن که باران را آفرید تا دنیا را مطهر کند.عاشق خدا...

عاشق زندگی ... عاشق تنفس بوی زندگی... باران زندگی را خوشبو می کند.خوشبو تر از همیشه...

نفس بکش به اندازه تمام عشقت به زندگی...

بوی باران

 

  + نوشته شده درچهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  ساعت 11:49  توسط الهام 


 2 روز در لارستان

  

گویی دو روز را در خلاء زندگی کردیم. روز اول ورودمان به آن شهر کلافه کننده بود. اما روز دوم آرام بودیم. انگار سکوتی که بر در و دیوار شهر حکمفرما بود ذهن ما را هم آرام کرده بود. جالب است. ما آدم ها زود به شرایط عادت می کنیم. گاهی آنقدر در مدت کوتاهی خود را با آن چه در اطرافمان می گذرد تطبیق می دهیم که گویی بهترین حالت ممکن است. از اوج نارضایتی به اوج رضایت خاطر پرواز می کنیم آن چنان که دل کندن برایمان سخت می شود. مردم آن جا همه آرام بودند. حتی وقتی از بدترین اتفاقات زندگیشان حرف می زدند بازهم آرام بودند .شب های آن جا برایم به یاد ماندنی تر بود. سکوت سکوت و فقط سکوت. اول می ترسیدم از این همه سکوت . حس آدمی را داشتم که هرلحظه منتظر یک اتفاق است. اما گویا جنس آن شهر از سکوت بود. درون مایه در و دیوار و کوه و درخت ها و حتی آدم های آن جا سکوت بود. چیزی که ما آدم های شهرنشین آن را کم داریم. برای همین است که گاهی از آن می ترسیم.

همین! چیز دیگری نیست که بگویم. این حجم سکوت و آرامش آنقدر ارزشمند بود که چیز بیشتری نخواهم بگویم.

  + نوشته شده درشنبه نوزدهم بهمن 1387  ساعت 8:4  توسط الهام 


 

  

فردا می روم سفر. یک ماموریت کاری.زمانش زیاد نیست فقط ۲ روز. این دومین باری است که بعد از ازدواج با امیر بدون او به سفر می روم. هیچ گاه جرات بدون او بودن را نداشتم. اما این بار خودم داوطلب شدم برای رفتن. به امیر می گویم می خواهم بزرگ شوم بعد با خود می گویم این که بتوانم روزها بدون امیر حتی دوروز را سر کنم بزرگ شدن است؟ شاید هم باشد. نمی دانم. حس هایم برای خودم هم خنده دار است. امیر هیچ وقت مثل خیلی از مردها در آماده کردن غذا و لباس و نظافت و ... به من وابسته نبود و نیست. اگر من هم نباشم می تواند به خوبی گلیم خود را از آب بیرون بکشد. اما امشب من یک عالمه به خاطر این دو روز نگرانش هستم. لباس ها و جوراب هایش را چک کردم که همگی تمیز باشند. به اندازه ی یک هفته قرمه سبزی درست کردم،نکند که بی غذا بماند. کلی تمیزکاری کردم که اعصابش خورد نشود و ... .کلافه ام ،اما سلول سلول بدنم خوشحال است. کلافه ام چون همیشه فکر می کنم همین که بدانم امیر همین نزدیکی ها ، جایی در حال حرف زدن و خنده و کار و خبر رد کردن است کافی است. اما امان از روزی که فاصله مان بیش از آنی باشد که همیشه هست... خوشحالم چون کلافه ام. خوشحالم چون همه می دانند من بدون او چیزی کم دارم. خوشحالم چون هنوز به بی او بودن عادت نکرده ام.خوشحالم چون هنوز در این موارد بزرگ نشده ام. هنوز اگر بدانم او نیست چشم هایم پر از اشک می شود. مثل بچه ها بغض می کنم و می روم گوشه ای کز می کنم. خوشحالم چون جرات این را دارم که با تمام وجود فریاد بزنم که دوستش دارم . دیوانه وار دوستش دارم و این برای همه عمر من کافی است تا از ته دل بخندم و همیشه بهانه ای برای شکرگزاری داشته باشم.

 

  + نوشته شده دریکشنبه سیزدهم بهمن 1387  ساعت 21:3  توسط الهام 


 

  

 

کودکی ام را دوست دارم...

                                    پدرم را اما بیشتر...

  + نوشته شده درچهارشنبه نهم بهمن 1387  ساعت 16:7  توسط الهام 


 گاهی نبودن ها بهتر از بودن هاست...

  

در تمام مدتی که از نبودنش گله می کردی با خود فکر می کردم شاید آن قدر تعداد بودن هایش زیاد است که وجودش را به عادت سپرده است و دیگر دیده نمی شود. با خود گفتم خیلی از آدم ها اطراف ما هستند که حجم بودنشان ، به خاطر همیشه بودنشان ، کوچک و کوچک تر می شود و به تو گفتم قبل از هرچیز کمی بیاندیش. ما آدم ها عجیب، موجودات فراموشکاری هستیم. همیشه به یک تلنگر، به یک ندای بیرونی و به یک اتفاق نیاز داریم تا یادمان بیاید که هستیم و هستند. خیلی ساده به همه چیز رنگ عادت می پاشیم بی آن که بدانیم چه ظلمی در حق خود و دیگران روا می داریم.مثل من، مثل تو و مثل خیلی های دیگر که آن قدر هوا برای تنفس کردن داریم که یادمان می رود اگر ثانیه ای نباشد ما هم دیگر نیستیم. آن قدر به بودن خدا عادت می کنیم که اگر بخواهد لحظه ای ما را از غفلت هایمان برهاند طلبکار عالم و آدم می شویم و به خاطر هیچ وقت نبودنش زار می زنیم. گویا گاهی لازم است دماغمان را بگیریم تا نبودن هوا را درک کنیم. گاهی لازم است آدم ها نباشند تا بودنشان ارزشمند شود.گاهی لازم است تو جای خالی اش را ببینی، بی صداییش را بشنوی ، هوا را بی عطر تنش ببویی تا وجودت حجم حضورش را حس کند و صدایش بهترین آهنگ ها را طنین انداز کند و هوا را با عطر وجودش ببلعی... غصه نخور...گاهی درک بودن ها از نان شب هم واجب تر است...

  + نوشته شده دردوشنبه سی ام دی 1387  ساعت 18:4  توسط الهام 


 چه بگویم؟آخر نمی دانم چیست؟

  

از آن وقت هاست که تنها دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم چه؟ از ان وقت هاست که حال و هوایی دارد این دل اما نمی دانم چیست. از آنوقت هاست که شاید دل برای چیزی تنگ است اما نمی داند چیست. بهانه می گیرد بی ان که بگوید دردش چیست. بی قراری می کند اما نمی دانم برای که؟ شاید برای روزها برای ثانیه ها. شاید هم ...

راستش وقتی تکیه ها را در خیابان دیدم، وقتی حال و هوای بیرون را حس کردم، دلم برای مش غلام تنگ شد. دلم برای خانه اش و هیات هایش تنگ شد. شاید مدت هاست هیچ کس یادش را هم نمی کند. اما هرسال محرم من هستم و یاد آن پیرمرد. دلم برای شعمدانی های حیاط خانه اش می سوزد. چند سالی می شود که جای خالی مش غلام پژمرده شان کرده است. آری شاید دل بینوا برای پیر از دست رفته محرم بی قراری می کند.

این جا خانه ماست.غذا آماده است. خانه تمیز است. انگار خوب توانسته ام زن مدرن را با زن سنتی بیامیزم. اعتراف می کنم همیشه هم این طور نمی شود.برخلاف امشب.من همان دختر احساسی و بلندپروازی هستم که اینک حال و هوای این خانه کوچک به حال و هوای من بسته است. من اینک همان زنی هستم که جزخود مسئول یک خانه و یک انسان دیگر است. من همان زنی هستم که راهی طولانی پیش رو دارد که حتما بارها در آن آزموده خواهد شد. من همانم که باید عشق را ،لبخند را، محبت را، بخشش را، امید را، و همه خوبی ها را به خانه کوچکمان هدیه دهم. قامت من باید استوار باشد تا خانه ای به استواری عشقمان بسازم. عشق...عشق...آری شاید دل من بیقرار هم خانه ام است. شاید دل من حجم بیشتری از وجودش را می خواهد. حجم بیشتری از روحش را و حجم بیشتری از حضورش را.می شود ؟ می شود قوانین را نقض کرد و بیشتر از گنجایش یک قلب ، بیشتر از گنجایش یک روح و بیشتر از گنجایش فکر یک نفر را خواست؟ نمی دانم...

هرچه است من کودک شده ام. کودکی بی قرار. یک جعبه مداد رنگی می خواهم با یک بغل کاغذ مهربان. می خواهم رنگ بپاشم به هرچه سفیدی است. دنیا را رنگی می خواهم. دنیا را کودکانه می خواهم. دوست دارم هر کلمه را به یک رنگ بنویسم.زیباست...زیباست...زندگی را می گویم. همان هدیه رنگی که خدا به مناسبت گریه بعد از تولد به من داد، به همه داد.کاش هیچ وقت سیاه و سفیدش نکنیم ....

  + نوشته شده درپنجشنبه دوازدهم دی 1387  ساعت 23:13  توسط الهام 


 هندوانه...نخود

 

دارم با یک دست چند هندوانه شیرین را همزمان بلند می کنم.راستش کمی بیشتر از کمی دلهره دارم. وقتی به هندوانه ها فکر می کنم ته دلم بدجور می ریزد.اما چاره ای نیست . زود دیر می شود. باید جنبید.فکرها و احساساتی که در سر دارم زیاد است آن قدر زیاد که دیگر تقدم و تاخر ندارند.خودشان به نوبت به اتاق فکر می آیند و می روند.زیاد حس پروراندن آن ها را برای نوشتن ندارم. شاید برای همین هم هست که به چند قسمتی نوشتن علاقمند شدم. انگار وقتی نوشته ات را تقسیم می کنی به چند موضوع، توجیهی داری که در مورد هریک آن قدر که باید حرف نزنی. عذری می شود بر بی حوصلگی ات. گفتم فکرهای در سرم ... دیگر شورش را در آورده ام نه؟ خب یا بچسب به فکرهایت یا دیگر از آن ها حرفی نزن دیگر. می دانم اما می گویم. هزار بار دیگر می گویم که کلی فکر دارم و کلی دغدغه. راستی شما وقتی می بینید عقلتان به یک طرف می رود و احساستان به طرف دیگر دنبال کدام می روید؟ طرف کدام را می گیرید؟ من که هنوز خوب نفهمیدم. مثل این است که یک زندگی باشد و یک زن و یک مرد که نمی توان آن ها را از هم جدا کرد. اما زن به یک طرف می رود و مرد به طرف دیگر. بعد گه گاه که پشت سر خود را نگاه می کنند دلشان برای هم تنگ می شود و دوباره به آغوش هم بازمی گردند و برای مدتی شاد هستند که از هم دور و جدا نشده اند. اما بعد که به قضیه نگاه می کنی می بینی که نه زن و نه مرد هیچ یک از جای خود حرکت نکرده اند و تنها استرس ها را به جان خریدند و تمام انرژی شان در این رفت و آمدها تلف شده است.این هم حکایتی دارد دیرینه... تقابل عقل و احساس... و چه دلپذیر است درآمیختن این دو با یکدیگر... اصلا مسئله ی اصلی رها شدن است. باید رها شد از هر چه که به آن تعلق خاطر داری. شاید این خیلی بهتر باشد. شاید جواب دهد . آن هم در این دنیا  که وابستگی ها کمرنگ و کمرنگ تر می شود. اما نه ، همه ادای استقلال را در می آوریم. مثل خود من که هنوز هروقت از خانه ی پدر و اهالیش خداحافظی می کنم تا خود خانه دلم غم دارد و گلویم بغضی عجیب. چه میگویم؟ گفتن این ها به چه درد می خورد؟ یاد حرف های استاد مسرور نعمت اللهی سر کلاس افتادم. می گفت بیشتر ما تنها به اندازه یک نخود از مغزمان استفاده می کنیم و همیشه این جمله را تکرار می کند که از نخود فاصله بگیرید. فکرتان را رها کنید. خیال پردازی کنید.این ها را همه می دانند اما مهم عمل به این هاست. این که یاد بگیری چگونه باید از نخود فاصله گرفت. نمی دانم شاید من با بلند کردن آن چند هندوانه ی بسیار سنگین اما شیرین بتوانم از نخود فاصله بگیرم.شاید...

 

  + نوشته شده درسه شنبه دهم دی 1387  ساعت 10:8  توسط الهام 


 ...

 

 * کاش امشب فال همه خوب باشد.کاش همه در بین شکستن تخمه غرورها را نیز بشکنند و تلخی ها را نابود کنند. کاش کسی نباشد که وقت خوردن هندوانه نگاه خود را از نگاه دیگری بدزدد.کاش آن قدر همه از عشق و مهربانی گرم باشند که یادشان برود هوای بیرون چه قدر سرد است . کاش کسی نگوید " هوا بس ناجوانمردانه سرد است" . کاش صدای خنده ها آن قدر بلند باشد که ننه سرما هم جوان شود.کاش امشب کسی باشد که قصه بگوید. کاش امشب فال همه خوب باشد...

** بیش از پیش فهمیدم که هر چیزی ممکن است. فهمیدم که همیشه هم خواستن تو نیست. همیشه هم خواستن ما نیست . فهمیدم که اگر بخواهد آنقدر برف بر سرمان می ریزد که فقط به فکر نجات جان خود باشیم . حتی به مراسم ازدواج نزدیکترین ها هم نیاندیشیم. بیش از پیش دریافتم که باید منتظر هر اتفاقی بود. می دانستم اما لمسش کردم با تمام وجود. دریافتم که حتی در یک قدمی مقصد هم که باشی اگر او نخواهد هرگز نمی رسی و اینک از آن شب سخت تا به حال تنها به یک چیز می اندیشم . این که خداوندا به همه ی ما رحم کردی . به خاطر مهربانی هایت ممنون. به اندازه ی بزرگی خودت می ستایتمت به این خاطر که همه ی ما سلامتیم و شاد...

*** امروز مراسم عقد بهترین دوست سال های زندگیم است. هرگاه کسی ازدواج می کند یا می میرد بهتر می توان گذر زمان را درک کرد. خوشحالم که خوشحال است . خوشحالم که دریافته می تواند عشق را لمس کند. خوشحالم که خنده به لبانش بازگشته. خوشحالم ...

**** بی صبرانه در انتظار بهمن ماه هستم. نوشتم هر ان چه ذهنم را مشغول کرده است. تصمیمم را گرفته بودم اما مصمم تر شدم. واقع بین تر شدم . دریافتم که با افکار به ظاهر احمقانه درحال درجا زدن هستم. آن افکار به ظاهر احمقانه را در گوشه ای از ذهنم جا گذاشتم. انگار در حال حاضر فرصت اندیشیدن به آن ها را ندارم. مهم تر از همه برایم سنگین تمام می شود که کسی بگوید دیگر کارمند شده ای و رفت با همان عادت ها و رفتار یک کارمند حقوق بگیر. خیلی برایم سنگین تمام می شود که می شنوم از هیچ کدام از قابلیت هایتان بهره نمی برید. بیشتر وقتی دیوانه می شوم که خودم هم تمام این حرف ها راقبول دارم البته با شدت و ضعفی متفاوت. این است که فعلا باید به حرکت رو به جلو فکر کنم بی هیچ حاشیه ای. چاره ای نیست. تسلیم...

*****درخواست خیلی مهم ؛ فقط از خودت : تنهایم مگذار...

 

  + نوشته شده درشنبه سی ام آذر 1387  ساعت 12:49  توسط الهام 


 ای کاش می شد...

  

شرکتی که کلی در آن خاطره دارم...آتلیه...صدای بلند موسیقی سنتی... پیاده کردن مصاحبه برای ریختن در صفحه ... چای نیمه گرم...نور نه چندان زیاد ...وبلاگ نویسی... عجب جمعه ای شد این جمعه ... از آن جمعه ها که همیشه دوستش دارم...

پ.ن. کاش در عالم خبرنگاری کمی بوی امنیت و آینده ی شغلی می آمد. اگرکمی ،حتی کمی از آن بو را سر می کشیدم بی تردید،بی وقفه و در اسرع وقت می شدم همان خبرنگار تازه کاری که با کوله پشتی از دانشگاه به شرکت می دوید و از آن جا خود را به قرارهای مصاحبه می رساند و نشریه درمی آورد و حتی تا نصف شب می ماند تا نشریه را به چاپخانه برسانند.این از آن ای کاش هایی است که فکر نمی کنم روزی رنگ واقعیت به خود ببیند...

  + نوشته شده درجمعه بیست و دوم آذر 1387  ساعت 17:26  توسط الهام 


 پنج شنبه ی شاد

  

پنج شنبه ی فوق العاده ای داشتم. از آن پنج شنبه ها که در ظاهر روزی از آذرماه ۱۳۸۷ بود ولی در حقیقت همگی پرت شده بودیم به سال های ۷۶ و ۷۷ . همه بودیم جز مریم. همه شاد بودیم جز ع و من چه قدر دلم برایش گرفت.۱۰ سالی بود که ندیده بودمش . هرچند پنج شنبه هم این ع نبود که می دیدمش یک خانم مبادی اداب بود که بد روزگار خنده هایش را ظاهری و اعصابش را ضعیف کرده بود. همه تغییر کرده بودیم اما وقتی دور هم جمع شدیم هر کسی همانی شد که بود جز ع. همه از ته دل می خندیدیم و شاد بودیم . کلی تعریف کردنی داشتیم و کلی خاطره ی صد بار مرور شده. همه رها بودیم از هرآن چه باعث می شد ما رسمی باشیم و به قول امیر دندان هایمان وقت خنده پیدا نشود. اما کاش ع هم مثل ما بود. کاش  به خاطر آمدن به میهمانی دوستان قدیمی با شوهرش جنگ و جدال نمی کرد. کاش این قدر سرش را به دختر ۴ ساله اش گرم نمی کرد. کاش نمی گفت شوهر من سنتی است اما شوهرهای شما روشنفکر. اما ما همه خوب بودیم. افسوس های خنده دار م ، شیطنت های ریسه آور ز، خوبی ها و صداقت ش و ... همه و همه مثل سال های اول دبیرستان بود به جز تکنو رقصیدن ها و بچگی کردن های ع. دربین خنده های بلند و از ته دلمان ، صدای گذر زمان را خوب می شنیدم. در بین نگاه های پر از دلتنگی هایمان ردپای ثانیه های رفته را خوب می دیدم. در بین بازی کردن های بامزه ی دختر ۴ ساله ی ع و دختر ۵/۱ ساله ی ش ، بازی های روزگار را خوب حس می کردم... پنج شنبه ی خوبی بود. خیلی خوب. پنج شنبه ای که در آن فهمیدیم چه قدر عوض شده ایم و چه قدر غبار روزمرگی ها کودک درونمان را زنده به گور کرده است. حالا او آزاد است و رها. اما کاش کودک درون ع هم رها می شد از هر چه افکار پوسیده و آزاردهنده است.کاش مثل همیشه با لمس خوشبختی هایمان سر به آسمان بلند می کردیم و از اعماق وجود از خداوند تشکر می کردیم نه با دیدن چشم های پر از غمه ع که روزی سرمست ترین بچه مدرسه ای گروه ما بود.

پ.ن. نمی خواهم این جا تبدیل به روزمره نویسی شود اما این چند وقت با اتفاقات مختلف حس های متفاوتی را تجربه کرده ام که چاره ای جز نگاشتن آن ها ندارم.

پ.ن. گلایه دارم از همسر و هم خانه ام. مدتی است که نمی نویسد و این مرا نگران می کند. ننوشتن برای کسی که مخزنی از نوشته های جور واجور دارد نگران کننده است. او خود را در درد و دل های اقتصادی گم کرده است و من این را دوست ندارم. گاهی فکر می کنم اگر روزی فرزندی داشته باشم غصه خواهم خورد اگر ننویسد. دیوانه ام  نه؟

 

  + نوشته شده درشنبه نهم آذر 1387  ساعت 14:23  توسط الهام 


 ریه هایم را پر کردم از بوی ناب کاغذ و پاک کن...

 

 

-آقا آقا یه برگ امتحانی بده به من...

-آقا آقا این پاک کن عطریاتون چنده؟

- آقا دفتر مرد عنکبوتی دارین؟؟

- ....

همین که پامو داخل فروشگاه لوازم التحریر گذاشتم مغزم از همه ی فکرای جورواجور دنیا خالی شد و تنها محو تماشای مدادا و پاک کن ها و خودکار ها و دفترهای رنگارنگ شدم. یادم اومد که چه قدر عاشق لوازم التحریر بودم. یادم اومد وقتی که بهم می گفتن اگه یه عالمه پول داشتی چی کار می کردی اول از همه می گفتم می رفتم یه عالمه لوازم التحریر می خریدم.آخ که چه حس ناب و خوبیه وقتی بین یه عالمه خودکار و دفتر اونم از نوع فانتزی قدم بزنی و نفس بکشی. یاد خواهر یکی از دوستای ابتدایی ام افتادم که کلکسیون پاک کن داشت. یه کمد پر از پاک کن. چه کیفی می کردم وقتی به پاک کن ها نگاه می کردم و دونه دونه بوشون می کردم. همیشه اتاقم پر بود از انواع و اقسام جامدادی و مداد نوکی و خودکار و پاک کن و دفتر و ... هنوزم خیلی از دفترهام سفید و دست نخورده موندن. خیلی وقت ها از عشق رنگ و وارنگ کردن کتابام با انواع روانویس و ماژیک درس می خوندم. لذتی که هنوز هم مثل قبل پابرجاست و پررنگ...

وقتی وارد فروشگاه شدم و یه عالمه بچه مدرسه ای دیدم کلی ذوق کردم. انگار اون کودک درون حسابی بیدار شده بود و فقط دوست داشت شیطونی کنه. به آقای فروشنده گفتم روانویس استدلر دارین؟ گفت داریم. گفتم یه دونه صورتی شو بدین...داد... بعد گفتم یه دونه هم آبی آسمونیش و بدین...داد... بعد گفتم نه یه بسته از این 4 تاییاش بدین...داد... بعد گفتم می گم آقا 6 تایی داره؟... گفت نه 10 تایی داره... گفتم پس اینا رو بگیرین یه بسته 10 تایی بدین... داد... بعد گفتم مداد نوکی هم یه دونه بدین. خوبش و می خوام ها...داد... گفتم نوکشم بدین دیگه...داد... گفتم آقا از اون پاک کن ها که شکل های کارتونی دارن هم دارین..... خلاصه کلی لوازم التحریر خریدم که تا الان ازداشتنشون کلی سرمستم...تازه کلی هم حس درس خوندن و علم اندوزی پیدا کردم که فکر کنم به زودی یه کاره ایی بشم.

یادم باشه هروقت امیر به آرزوی دیرینش که همون داشتن یه کتاب فروشی در دوران بازنشستگی و پیریه رسید یه گوشه ایی از کتاب فروشی رو ازش بگیرم و یه لوازم التحریر فروشی کوچیک باز کنم ... فکرشم کلی بهم انرژی می ده...

  

  + نوشته شده درشنبه دوم آذر 1387  ساعت 10:56  توسط الهام 


 امروز صبح...

 

 امروز صبح از فرصت استفاده کردم و مسافتی رو تا اداره پیاده طی کردم. مثل همیشه از نگاه کردن به آدما لذت می بردم . با نگاه کردن به ادمای مختلف می شه بیشتر حس های روی زمین و لمس کرد حتی اگر توی اون لحظه خودم باهاشون درگیر نباشم. از این که از قیافه ی آدما فکرشون و بخونم لذت می برم. از این که می بینم پیرمردها و پیرزن ها با کتونی های سفید در حال قدم زدن هستن خیلی کیف می کنم. اصلا کتونی سفید خیلی واسم جذابه. اما پنج شنبه ها انگار درخت ها هم دیرتر از خواب بیدار می شن. زمین هم دیرتر بیدار می شه چون آدما کمتر روش قدم می زنن . واسه همین صبح های پنجشنبه حس می کنم باید اونقدر انرژی داشته باشم که عالم و آدم و از خواب بیدار کنم. از همیشه تندتر و محکم تر قدم برمی دارم. دلم می خواد به آدما سلام کنم و صبح بخیر بگم. راستی چه قدر خوب می شه صبح ها همه به هم سلام بدن و صبح بخیر بگن. میون این همه فکر و این همه آدم با حس های مختلف می دونین چی از همه لذت بخش تره؟ این که خودت و پیدا می کنی با همه ی فکر ها و نقشه هات. این که میبینی جزئی از این زندگی هستی با همه ی خوبی ها و بدی هاش. این که می بینی وجود داری، داری قدم می زنی، فکر می کنی به همه چیز به گذشته ، به آینده ، به مهربونی ها، به نامهربونی ها، به امید ها و به نقشه هات.  نمی دونم تو این دنیا آدما چه قدر به خودشون، به خود وجودیشون فکر می کنن؟ به این که کی هستن و چی می خوان. چه قدر خودشون و دعوا می کنن چه قدر به خودشون جایزه می دن. آخ می دونین چه لذتی داره وقتی خودت بشی ناظم خودت؟ بعضی وقت ها که زیادی خودم و دعوا می کنم گریه ام می گیره به خودم می گم اینم شد راه زندگی؟ اما اون موقع هایی که همش به خودم جایزه می دم اونقدر غرق غرور می شم که روزی صد بار قربون صدقه ی خودم می رم. تازگی ها یه تصمیم جدی گرفتم که جایزه اش هم خیلی جدیه. اونقدر جدی که حتما زندگیمون عوض می شه. جالبه نه؟ هم تصمیم جدیه هم جایزه اش! وقتی یه تصمیم جدی می گیرم اولش مدتی تو شوک و خلاء به سرمی برم. شاید بعضی وقت ها بگم خاک برسرت . اینم تصمیم بود که گرفتی. داری زندگیت و خراب می کنی . تو چی کار داری به این کارا. اما بعضی وقت ها از این که این تصمیم و گرفتم به خودم می بالم و دلم پر می شه از امید و باور. به این که می تونم و اصلا باید زودتر از این حرفا به فکر می افتادم. باید حتما این دوره ی خلاء رو رد کنم تا بتونم یا علی بگم و شروع به کار کنم. اما وقتی یا علی گفتم دلم نمی خواد جلوی خودم کم بیارم. یه جورایی خیلی بهم برمی خوره. آخه واسه خودم در مقابل خودم ارزش قائلم اونم کلی....

خلاصه این که عجیب لذتی داره قدم زدن تو خیابون ولی عصرمخصوصا وقتی میون اون همه فکر و فکر و فکرهای خوب و قشنگ یه فروشگاه ببینی و بپری توش و یکی دیگه از لذت های بچگی ها که هنوز هم کلی عاشقشی و لمس کنی و بعد از رسیدن به اداره تا همین الان به هر بهونه ای بری سر کیفت و از دیدن چیزایی که خریدی اونقدر ذوق کنی که چشمات برق بزنه و الکی بخندی......

 ادامه دارد....

 

 پ.ن. عجب بساطی داریم ها. می یای صفحه رو باز می کنی و تو ذهنته که یه چیزایی بنویسی بعد که نوشتنت تموم می شه می بینی همه چیز نوشتی جز اونی که می خواستی.   

 

  + نوشته شده درپنجشنبه سی ام آبان 1387  ساعت 10:22  توسط الهام 


 بهترین سورپرایز دنیا در بهترین خانه ی دنیا

  

الهام : اگه من دلم یه تنوع حسابی بخواد یا یه خبر خیلی هیجان آور که کلی باهاش حال کنم یا یه برنامه ی عالی که از هیجانش جیغ بزنم یا یه اتفاق غیر منتظره که که حسابی شکه بشم کی رو باید ببینم؟

امیر: من و ...

الهام: خب دیدمت . بگو چی تو چنته داری؟

امیر: اجازه بده برسم خونه. می بینی.

لحظات به کندی می گذشتند و الهام در انتظار سورپرایزی هیجان آور که کمی از روزمرگی هایش بکاهد و کمتر در فکر غر زدن باشد. همه چیز را در ذهن مرور می کند. شام آماده است و خانه هم تمیز. همه چیز برای روبرو شدن با یک اتفاق خارق العاده مهیاست. امیر کمی دیر کرده است الهام با او تماس می گیرد.

الهام: کجایی پس؟ چرا دیر کردی؟

امیر : تو چمرانم دارم می یام.

محمد: واست یه سورپرایز خوب داره.

بلاخره زنگ در به صدا درمی آید و الهام با هیجان اما طوری که هیجانش زیادی نشان داده نشود در را باز می کند. همه چیز عادی است و نشانی از یک سورپرایز عالی نیست.

الهام: بستنی می خوری؟

امیر: بزار وقت نشون دادن سورپرایز...

الهام:

شام تناول می شود.ظرف های شام جمع و جور می شود...

امیر: بیا بشین  وقت سورپرایزه.

امیر یک لوح فشرده را درون ضبط می گذارد. الهام در دل می گوید یعنی این سی دی چیست که از آن به عنوان سورپرایز نام برده می شود.

تصویر می آید و عنوان سی دی نمایان می شود: " کلاه قرمزی در فرنگ"

امیر: شوکه شدی نه؟؟؟

الهام: (سکوت)

پ.ن. فردای آن روز جناب آقای ایرج طهماسب و حمید جبلی و دوستانشان میهمان روابط عمومی بودند . همان هایی که شب قبل بهترین سورپرایز دنیا را برای من رقم زده بودند!!!!!

 

  + نوشته شده درچهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  ساعت 10:12  توسط الهام 


 گلدسته های سبز مسجد اتوبان حکیم

 

شب وقتی گلدسته های سبز مسجد اتوبان حکیم رو از دور می بینم خیلی چیزا می یاد تو ذهنم. این که به خونه ، امن ترین جای دنیا نزدیک شدم و تا چند دقیقه دیگه یه بغل آرامش نصیبم می شه. این که یه روز دیگه با همه ی خستگی هاش تموم شد و من باید با بدی هاش خداحافظی کنم و خوبی هاش و تو صندوقچه ی خاطراتم حفظ کنم. این که همه ی اعضای خانواده ام امروز و با سلامت همراه با تجربه های خوب و بد گذروندن و همین که سلامت هستند کافیه. این که یه روز دیگه از عمرم گذشت و واااااااای من هنوز اونی نیستم که می خوام. این که شام چی بخوریم که واسه فردا ناهار هم بمونه و .....

ولی از همه مهم تر این که رنگ سبز گلدسته های مسجد چشمام و نوازش می ده و روحم و آروم می کنه، یه آرامش عمیق همراه با ذکر "خدایا شکرت"....

  + نوشته شده درشنبه بیست و پنجم آبان 1387  ساعت 12:9  توسط الهام 


 همه ی شغل های زندگی من...

 

 

راستش دیشب وقتی تو ماشین غرق در افکار خودم بودم نمی دونم چرا یه دفعه ذهنم به چند سال عقب تربرگشت و یاد آرزوهایی که از کودکی تا به حال داشتم و دارم افتادم. به طور مشخص انواع شغل های متفاوت و البته هیجان انگیزی که دوست داشتم آن ها را به عنوان شغل آینده انتخاب کنم. خیلی برام جالبه که من بعضی وقت ها چه فکرایی داشتم و دارم که هر چی تو ذهنم دنبال توجیه می گردم نه تنها پیداش نمی کنم بلکه خیلی وقت ها متعجب از خودم و تصمیم هام، ترجیح می دم اصلا بهش فکر نکنم. جدا تو کار خودم می مونم. این مقوله ی انتخاب شغل هم واسه خودش داستانی داره. نمی دونم به کیا گفتم که من در عالم بچگی چه ایده های خوبی داشتم و چه فکرایی واسه آیندم. می دونم آبروی خودم و جلوی امیر بردم. دیگه این جا هم که حکم خونه ی دوم داره و امنه. اشکال نداره خواننده های این جا هم کمی به من با اون همه انرژی کودکی بخندن.این یه حقیقته که من رویاهای خودم رو با شغل " خانم جلسه ای " بودن شروع کردم.اگه بدونین چه قدر حال می کردم برم بالای منبر و ... . به خدا نمی دونم چرا؟ آخه من کلا کم حرفم و بیشتر دوست دارم بشنوم. اما این شغل خانم جلسه ای بودن یه مدت بدجور شده بود جزو اهدافم. البته اهداف که نه ولی دلخواه ترین شغل ها. وقتی به مامان و بابا می گفتم که وای من چه قدر دوست دارم خانم جلسه ای بشم هر دو با هم می گفتن: چیییییییی؟؟؟؟؟  و غیر مستقیم طوری که تو ذوق من نخوره ، گاه گاه از مزایا و فواید شغل ها تعریف می کردن. این که می گم غیر مستقیم واسه اینه که می گن بابای من که بعدا یه پست جداگانه از مهربونی ها و کمک هاش به من می نویسم من و از روی کتاب بزرگ کرده انقدر که روی روحیات و کارهای من حساس و دقیق بوده. خلاصه بعد از یه مدت به علت نامعلومی دیگه دوست نداشتم خانم جلسه ای بشم و دلم خواست برم دنبال یه شغل بهتر. می دونین چه شغلی؟ " فروشندگی"  اگه بدونین چه قدر دوست داشتم فروشنده بشم. یه کم می دونم چرا . شاید به خاطر این بود که یه مغازه ی پوشاک تو محل زندگی مون بود که مامان همیشه از اون خرید می کرد. من اون خانم فروشنده رو اون جا خیلی دوست داشتم. حالا فکر نمی کردم که اگه اون خانمه مهربونه و من دوسش دارم دلیل نمی شه که بتونم از پس شغل واقعا سخت فروشندگی بر بیام. با مطرح کردن این موضوع در خانواده هم مامان و  هم بابا دیگه مونده بودن چی بگن احتمالا ، چون فقط با دهان های باز اون ها از تعجب مواجه شدم. حتما می گفتن چی فکر می کردیم و چی قراره بشه... یادمه وقتی می رفتم خونه ی بابابزرگ و می دیدم همه سرشون گرمه می رفتم واسه خودم دکه ی بلیط سینما فروشی باز می کردم.از بس به انواع فروشندگی علاقه داشتم.  من موندم چرا واسه رسیدن به ایده آل های تو دوران مدرسه اونقدر درس می خوندم و حساس بودم که حتما نمره هام بالا باشه. شاید می خواستم خانم جلسه ای و یا فروشنده ی تحصیلکرده و با کمالاتی بشم. البته داستان ادامه داره و یه مدت به سرم زده بود آرایشگر بشم. هرچند این رویا زیاد ادامه پیدا نکرد چون راستش به دنبال یک تصمیم عجولانه و بدون فکر بود و خیلی زود فهمیدم روحیات من با این جور شغل ها جور در نمی یاد. آخه من در مورد تصمیم های زندگیم خیلی فکر می کنم و همه ی جوانب رو در نظر می گیرم.در این بین همچنان توصیه ها و نصیحت های غیر مستقیم خانواده ادامه داشت و بدون این که من خودم متوجه بشم هدایت می شدم به سمت بهترین ها. کمی که گذشت و بزرگ تر شدم عاشق شغل " معلمی" شدم. همیشه بچه ها رو جمع می کردم و بهشون درس می دادم. وقتی درس می خوندم به این عشق می خوندم که خوب یاد بگیرم و بعدش به عنوان معلم تو کلاس بدون شاگردی که البته اتاق خودم بود درس بدم. البته بهتره بگم عاشق " یاددادن" شدم بیشتر، چون برام فرقی نمی کرد از آموزش علوم و ریاضی گرفته تا آموزش آشپزی !!! و کاردستی و حتی مرتب کردن کمد کتاب هام!!! همه رو آموزش می دادم . اگه کسی بود که مخش و کار بگیرم که هیچ اگه نبود در و دیوار می شدن شاگردهام. یه کم خیال مامان و بابا راحت شده بود که حداقل دارم انرژی مو تو یه راه بهتر که با روحیات من بیشتر جوره صرف می کنم. در تمام این مدت بنده ذوق هنری از نوع شعر و داستان هم داشتم. هر کلمه ای که بهم می گفتن واسش شعر می ساختم. اما نمی دونم چرا هیچ وقت دلم نخواست شاعر باشم. برعکس نویسندگی که بعد از معلم شدن، دوست داشتم کتاب بنویسم از نوع داستانی. چند تا داستان کوتاه هم نوشتم که فکر کنم بلندترینشون ۱۵ صفحه شد. اگه پیداشون کردم حتما این جا می ذارمشون . جالبه. این رویای نویسنده شدن باعث شده بود بشینم ساعت ها به سرگذشت مامان بزرگم گوش کنم و یه داستان واقعی از روی اون با نام " سرگذشت مامان بزرگ " بنویسم. یه بار هم یه داستان نوشتم با نام " جستجو"  که سرگذشت دو تا برادر بود که از در کودکی از هم دور افتادن. یه داستان گریه دار... و چند تا داستان دیگه. دیگه اون موقع عقلم بیشتر می رسید و بزرگ تر شده بودم. همه می گفتن این علاقه و ذوقت و پرورش بده، ترشی نخوری یه چیزی می شی. اما بازم نمی دونم چرا یه مدتی این ذوقم هم کمی کور شد نه کاملا اما دلم یه شغل دیگه می خواست. " پزشکی" شغلی که قبل از اون نه تنها دوسش نداشتم بلکه ازش متنفر بودم. هم از پزشکی هم از مهندسی. اما وقتی خودم ، علایقم و استعدادهام و کشف کردم، به این نتیجه رسیدم که واقعا عاشق این شغل هستم. عشقی که تا الان ادامه داره و به خاطر نرسیدن به اون همیشه خودم و سرزنش می کنم. وقتی کنکور دادم علاوه بر رشته ای که خوندم یکی از شاخه های پزشکی رو قبول شدم به علاوه ۲ تا مهندسی تو دانشگاه آزاد: مامایی ، مهندسی مواد غذایی و مهندسی ژنتیک ( پاره وقت) اما من عاشق جراحی قلب بودم و هستم. اما نشدو نتیجه این که رشته ی اقتصاد نظری دانشگاه تهران رو انتخاب کردم و الان هم که به شغل شریف خدمت به یکی از بانک های خصوصی مشغولم.

خیلی برام جالبه وقتی به تکامل افکار و اولویت هام فکر می کنم. این که از کجا به کجا رسیدم و این که چه طور تونستم با اون همه آرزو و رویا به ثبات برسم. ناخودآگاه تو اون روزا و درگیری هام با خودم غرق می شم و در آخر لبخندی از روی رضایت رو لبام نقش می بنده که این آخری خیلی مهمه و بس. هرچند الان هم آرزوهام تموم نشده و هر روز به یه کار جدید فکر می کنم.

خب می بینم که آبروی چندین سالم اینجا هم نابود شد و رفت... هرچند باعث افتخاره که بگم نشانه هایی از استعدادی نهفته در خصوص شغل اولی که من بهش سخت علاقه مند شدم ، توسط خانواده ی عزیز همسر عزیزم در همسر عزیزم کشف شده بود که بسی باعث خرسندی است درک این همه هماهنگی که ما از بچگی با هم داشتیم و در آخر هم در خصوص رشته و دانشگاه به یک نقطه ختم شدیم...

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیستم آبان 1387  ساعت 7:36  توسط الهام 


 بی قراری

  

نمی دونم این چه حسیه که بعضی وقت ها فکر می کنم باید یه کاری کنم. باید یه جایی برم. نباید این جا پشت میزم باشم . بلند می شم قدم می زنم ٬ یه کم به کارام نگاه می کنم ٬ نامه ها رو زیر و رو می کنم٬ می رم روزنامه می خونم بازم آروم نمی شم. از پنجره بیرون و نگاه می کنم. حس می کنم الان باید اون بیرون باشم و هزار تا کار مونده رو انجام بدم بعد استرس می گیرم و دوباره می شینم سرجام.بعد فکر می کنم خب اگه الان اون بیرون بودی چی کار می کردی؟؟؟؟؟

شاید این خاصیت هوای بارونیه. شایدم واقعا من الان نباید این جا باشم...

  + نوشته شده دردوشنبه سیزدهم آبان 1387  ساعت 12:37  توسط الهام 


 یادم باشد اگر مدیر شدم...

  

یادم باشد که وقتی مدیر شدم استرس های ناشی از کار را تا آن جا به کارمندم منتقل کنم که برای او به منزله ی تجربه ای ناب شود. یادم باشد وقتی مدیر شدم فشار ناشی از اشتباهات پیش آمده را تاحد لازم به کارمندم منتقل کرده و خود را در برابر آن مسئول بدانم. یادم باشد وقتی مدیر شدم به کارمندم اجازه و جرات ریسک را دهم تا یاد بگیرد وقتی او هم مدیر شد ریسک پذیر باشد. یادم باشد وقتی مدیر شدم به کارمندم اعتماد به نفس لازم را دهم تا خود را غرق در اشتباهش نکرده و زیبایی های کارش را نیز ببیند.یادم باشد وقتی مدیر شدم انسان باشم و کارمند خود را نیز با تمام ویژگی های انسان بودنش بپذیرم. این ها همان کارهایی است که مدیر من در حقم انجام داده است . بهتر است با کمی اغماض بگویم مدیران من از ابتدا این لطف ها را به من داشته اند.

پ.ن. راستش چند اتفاق باعث شد تا من امروز این پست را بنویسم. درحقیقت خود را مدیون می دانم و این دین تا همیشه با من است چون باعث شد من از ۶ سال پیش تا به حال که وارد بازار کار شدم کمتر خسته و دلزده شوم . بخش زیادی  از این طراوت را مدیون مدیران خود هستم .

جناب آقای رفیعی با این که می دانم اینجا را نمی خوانید اما ممنون به خاطر همه ی لطف هایتان و جناب آقای تقی پور ممنون به خاطر اعتماد و راهنمایی هایتان.

 

  + نوشته شده درپنجشنبه نهم آبان 1387  ساعت 9:7  توسط الهام 


 حرمت نگه دارید...

  

دیشب بازهم از صدای بگومگویشان از خواب پریدم. سردرد گرفتم از بی مهریشان. به خاطر سردی خانه شان افسوس خوردم. با هر فریادی تیشه به ریشه ی عشقشان می زنند. دلم گرفت از این همه بی مهری. مدت هاست آسمان زندگیشان تیره و تار است. دلم می خواهد میان دعواهایشان با تمام وجود به در خانه شان مشت بکوبم و فریاد بزنم حرمت نگه دارید. حرمت عشق را و پیمان مقدستان را. حرمت خانه تان را و حرمت همان روزهای خوش با هم بودنتان را.

زوج جوان در همسایگیمان مدت هاست که شاد نیستند...

  + نوشته شده درچهارشنبه یکم آبان 1387  ساعت 8:23  توسط الهام 


 یک استاد بی نظیر...

  

وقتی دل به صدایش می دهی حس می کنی عاشق تر از همیشه شده ای. نغمه اش تو را تا اوج می برد و اجازه می دهد بهترین حس های دنیا را لمس کنی. دوست داری در بین صدای روح نوازش دعا کنی. برای همه ی آن هایی که به دعا نیاز دارند. دعا کنی که همه ی آدم ها عاشق باشند و بی غم. به خود می بالی که چنین صدایی در نزدیکی توست و آرزو می کنی هیچ گاه هیبت و در عین حال لطافت صدایش با پیر شدنش از بین نرود و حتی کم رنگ هم نشود.

دیشب همان شد که فکر می کردم ای کاش گروهش نیز هم پایش می آمد و مثل خودش بی نظیر ظاهر می شد. هرچند فرقی نمی کند استاد یک تنه هم می تواند دل را بلرزاند . هنوز سرمست آوای دلنشینش هستم.

  

  + نوشته شده درسه شنبه سی ام مهر 1387  ساعت 11:28  توسط الهام 


 سرخوشم به وسعت صدای خوشش...

  

چند روزی است لحظه شماری می کنم تا امروز بیاید. نمی دانم چرا باید اینقدر خوشحال باشم. چه قدر آدم ها با هم فرق می کنند. چه قدر بهانه ها برای خوشحالی رنگارنگ است. امشب قرار است برویم تالار وزارت کشور . کنسرت استاد شجریان. شاید این چند روز بهترین سورپرایزی بود که امیر برایم داشت. بهترین خبری که می توانست در این روزهای پر از کار و مشغله به من بدهد. چه قدر خوب است آدم ها علایقی داشته باشند که تحقق گاه به گاه هریک به منزله ی انرژی دوباره ای برای کار و فعالیت بیشتر باشد. می توانم تصور کنم بعد از اتمام کنسرت چه انرژی و نیرویی خواهم داشت. شاید بخواهم همه چیز را متحول کنم شاید هم بخواهم دنیا بترکد مثل بمب. شاید هم بخواهم از ته دل و بلند بخندم. اما بیشتر دوست داشتم هوا یاری می کرد و بعد از اتمام کنسرت به خیابان می آمدم و از ته دل نفس عمیقی به وسعت تمام لذتی که از صدای استاد بردم می کشیدم و ریه هایم را پر می کردم از آرامش و سرخوشی.امیدوارم شجریان همان باشد که هست و به خاطر خوب بودنش شب دلپذیری را برایمان رقم بزند...

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم مهر 1387  ساعت 10:14  توسط الهام 


 کاش دیداری باشد...

  

  قهرمان بخشی از خاطرات و روزهای گذشته ات در حال خروج از ایران است و تو نمی دانی که برای بدرقه اش بروی یا نروی. می دانی اگر بروی حرفی برای گفتن نداری و فقط آن بغض لعنتی است که دوباره می خواهد راه نفس کشیدنت را ببندد . اگر هم نروی بیش از این مهر بی مهری و بی معرفتی بر پیشانیت می خورد و نمی دانی چه طور از زیر این بار سنگین رها شوی. شاید بهتر است نروی و همچنان ادای آدم های بی خیال و فراموش کار و بی خاطره را در بیاوری. با خودت هم کنار بیایی که بیش از یک سال است که او را ندیده ای از این به بعد هم نبین. اما من همانم که آدم ها برایم مهم هستند حتی مهم تر از خودم. از آن روزها مدت هاست که می گذرد. مدت هاست که من دیگر دانشجو نیستم و مدت هاست که دیگر هر روز سوار مترو نمی شوم و مدت هاست که دیگر او را ندیده ام. نمی دانم چرا برای اولین بار و ناخواسته رابطه ام با کسی قطع شد و اصلا نمی دانم که چه شد. هنوز هم از شوک این دوری مبهم رها نشده ام. نمی دانم چه شد؟ بارها و با این که جواب سوالم را می دانستم از امیر پرسیدم مگر تو به من چیزی گفتی که من دیگر او را ندیدم؟  معلوم است که نه. پس چه شد؟ چرا این طور شد؟ واقعا نمی دانم. وقتی دیدم هروقت می خواهم شماره اش را بگیرم ناخواسته قطع می کنم. وقتی دیدم هر وقت خواستم برایش پیام ارسال کنم ناخواسته به جای زدن دکمه ی سبز دکمه ی قرمز را می زنم گویی تسلیم شدم. تسلیم این فراموشی ظاهری. تسلیم این طلسم آزاردهنده. حالا او می خواهد برود. خودش ، شوهرش و تنها دخترش و من نمی توانم بر این طلسم و بر این بغض لعنتی پیروز شوم. از خاطرات و روزهای خوش هم نمی توانم خالی شوم. چرا ما آدم ها انقدر به گذشته گره خورده ایم. چرا نمی توانیم آدم ها را فراموش کنیم. چرا نمی توانیم پرونده ی یک نفر را برای همیشه ببندیم و بایگانی کنیم. نمی توانم حمیرای ۴۰ و خورده ای ساله را که پر از مهربانی و شور بود فراموش کنم. کاش می توانستم به دیدارش بروم. کاش این نرفتن ها تنها از سر غرور بود که اگر بود تا به حال آن را هزاران بار شکسته بودم.

پ.ن. می دانم پرت و پلا گفتم. بی هیچ جمله بندی . فقط می توانم برای سلامتی و طول عمرش دعا کنم. شاید روزی دیداری شیرین برای ما رقم بخورد. شاید...

 

  + نوشته شده درپنجشنبه هجدهم مهر 1387  ساعت 12:50  توسط الهام 


 

  

چه قدر شیرین است آرامش را در میان دانه های تسبیح جستجو کردن ...

  + نوشته شده دردوشنبه هجدهم شهریور 1387  ساعت 13:35  توسط الهام 


 قلم گم شده ام

  

   دلم برای جاقلمی کنده کاری شده ام تنگ است. دلم برای قلم های خوش تراش رنگ نشده تنگ است. دلم برای بوی مرکب و نرمیه لیقه تنگ است. دلم برای صدای روح نواز قلم بر روی کاغذ گلاسه خیلی تنگ است. دلم سخت برای کلاس های استاد علی تنگ است. هراس آن را دارم که قلم با من قهر کرده باشد و مرکب سیاهی وجودش را که از تمامی سفیدی ها پاک تر است از من دریغ کند.
می ترسم قلمم نخواهد به دست من اثری را خلق کند و نگرانم که بعد از این همه سال دوری ، دیگر مرا نشناسد. آن وقت ها فکر می کردم چندسال بعد روی کاغذهایی که خودم نقش و نگار برحاشیه ی آنها کشیده ام ، قلم را می رقصانم اما دریغ که اینک نه تنها تذهیب را فرانگرفته ام بلکه قلمم را هم گم کرده ام...

غمگینم به اندازه ی تمام سرمشق های کلاس های خطاطی ام...

  + نوشته شده درسه شنبه دوازدهم شهریور 1387  ساعت 11:26  توسط الهام 


 دوستی ماندگار

 

 

 تا به حال تجربه کرده اید؟ حس آشنایی با کسانی که تابه حال نمی شناسیدشان در موقعیت ها و مکان های جدید... من زیاد تجربه کرده ام و بیشتر دوستانم که از اعماق قلبم نام آن ها را دوست می گذارم را اینگونه یافته ام...

حس می کنم نگاهش آشناست. رفتارش و حرف هایش آشناست. حس مشترک زیاد داریم. حرف مشترک که تا دلت بخواهد. این حس ها را لمس می کنم و بعد برای امتحان درستی آن ، اوضاع را به حال خود رها می کنم. با همه در ارتباط هستم ، با همه می خندم و حرف می زنم اما آشنای خود را خوب حس می کنم. نگاهش را می شناسم و ناخواسته ارتباطی خوب در اعماق دلم با او برقرار می کنم. روزها می گذرند و همچنان این آشنا را در کنار خود دارم. سرانجام همان که فکرش را می کردم پیش می آید و تنها با جمله و لبخندی همان ارتباط زیبا و معقول برقرار می شود و حرف ها و افکار مشترک بی اجازه ی صاحبانش تراوش کرده و حس های آشنا با هم دوست می شوند و آن اتفاق زیبا و دوست داشتنی به نام دوستی رخ می دهد . و در این لحظه من به خودم و به حس هایم می بالم و از این که نگاه جستجوگرم به درستی به دنبال یک دوست گشته و توانسته آن را بیابد ، مغرور می شوم.

 پ.ن. لیلا جان ورودت را به لیست بهترین دوست هایم با بیشترین حس ها و افکار مشترک به فال نیک می گیرم و مطمئن هستم حتی اگر روزی دور و بی خبر از هم باشیم این دوستی و دوست داشتن همواره در ذهنم ماندگار و پررنگ خواهد ماند و این همان چیزی است که من همیشه به دنبال آن بوده و هستم...

 

  + نوشته شده درچهارشنبه سی ام مرداد 1387  ساعت 10:29  توسط الهام 


 امروز ، تمام حس های خوب دنیا جمعند...

 

 

می دانی ؟ می دانی که حتی سختی هایش نیز مانند عسل شیرین بود. البته آن روزها نمی دانستم اما این روزها مزه اش را خوب حس می کنم. می دانی ؟ می دانی وقتی ساعت 8 صبح یک سال پیش،  پا از خانه ی پدری بیرون گذاشتم و قران در دست مادر را بوسیدم ، نگاهم به آینده ایی دوخته شد که تنها دوشادوش تو و همراه با قدم های تو رنگ می گیرد. می دانم که می دانی وقتی نگاه مادر بدرقه ی راهم شد و وقتی صدای بسته شدن در خانه ی پدری را شنیدم خود را در کنار تو و در چارچوب درب خانه ی کوچک زیبایمان دیدم که با مهربانی و عشق تزیین شده بود . می دانم که می دانی یک سال پیش در چنین روزی وقتی زیر دستانی هنرمند چشم هایم را بسته بودم تنها به حرف ها و برنامه ها و نقشه هایمان فکر می کردم. و وقتی دست در دست هم وارد بزم شادمانه مان شدیم ، تمام روزهای گذشته و اتفاقاتی  که پشت سر گذاشتیم را مرور کردم . می دانم که می دانی آن شب قشنگترین و باشکوهترین شب زندگیم بود و بند بند وچودم از بودن در کنار تو و آغاز راهی پرفراز و نشیب خوشحال بود.

... و اینک یک سال از با هم بودنمان در زیر یک سقف می گذرد. هنوز هم در خانه ی کوچک زیبایمان بوی خوش مهربانی و دوست داشتن می آید و هنوز هم اگر چشم هایمان را ببندیم و تنها گوش فرا دهیم نجوای دلنشین عشق را خوب می شنویم. این یک سال آنقدر شیرین بود که برایمان کلی خاطره و لحظات به یادماندنی ساخت.

... و اینک من شرمسارم از تمام بدخلقی ها و بی معرفتی هایم و سپاسگزارم از تمام مهربانی ها و معرفت هایت. سپاسگزارم که نخواستی مرا الهامی دیگر کنی و مرا همان طور که بودم باور کردی. سپاسگزارم از این که مرا رها و آزاد درک کردی و هیچ گاه نخواستی در بند باشم. سپاسگزارم به خاطر همه ی گذشت هایت و به خاطر هرآن چه در این مدت به من آموختی و هزار بار بیشتر از این ها ، سپاسگزارم که پیشرفت من را پیشرفت خودت  دانستی و به هر آن چه که مانع حرکتمان به سمت جلو می شد ، نه ! گفتی...

اولین سالگرد هم خانه شدن شیرینمان بر تو و بر من مبارک.

 

پ.ن. درست یک سال پیش چنین روزی، همزمان با آغاز با هم بودن همیشگیمان، 25 ساله شدی و امسال همزمان با اولین روز از دومین سال زیر یک سقف بودنمان ۲۶ ساله . 26 سالگیت هم مبارک. روز مرد را هم  که تبریک گفته بودم. یادت باشد تمام تبریک ها را این چند وقته از آن خود کردی!

و در آخر تبریک به خودت و خودم به خاطر داشتن همه ی حس های خوب دنیا .

 

  + نوشته شده درشنبه بیست و نهم تیر 1387  ساعت 14:43  توسط الهام 


 خوشبختی یعنی همین...

 

 

میدان ونک ، ساعت ۲۰:۰۵ ، تاریخ: چندین روز پیش در زمان حیات تهران امروز :

تقریبا در حال دویدن بودم تا خود را به روزنامه برسانم. با امیر قرار داشتم برای کاری و سخت دیر شده بود. شلوغی و رفت و آمد میدان ونک کلافه ام کرده بود. از هر طرف آدم می آمد و صدای بوق ماشین ها نیز اوضاع را بدتر کرده بود. من هم از این سوی میدان به دنبال ماشین های چهارراه ولی عصر می گشتم و بی وقفه از میان آدم ها برای خود راه عبور باز می کردم . در همین گیر و دار به سرعت از کنارش عبور کردم.کنار جدول نشسته بود و غمگین و نگران بود. به یکباره ایستادم و نگاهش کردم. صورت گرد و سفید با چشم های آبی درست مثل او، پیراهن بلند گل گلی ، شبیه پیراهن های او ، دست هایی که از زیر پوستش می شد رد رگ ها را گرفت ، شبیه دستان او. دلم برایش تنگ شد. یادم آمد چند روزی است که سراغش را نگرفتم. بازگشتم و پولی را که در جیب داشتم به پیرزن دادم و او نیز زیر لب گفت "خوشبخت بشی دخترم" . بی معطلی ، در همان شلوغی شماره اش را گرفتم:

- سلام مامان بزرگ. خوبی؟؟

- سلام مادر. تو خوبی؟ امیر خوبه؟

- مرسی خوبیم. بهتر شدی؟

- بد نیستم. پیریه دیگه.

-مواظب خودت باش. بهتر می شی.

- قربونت برم. خوشبخت بشی دخترم.

-...

از آن سوی خیابان دوباره به او نگریستم . حتما او نیز چشم انتظار است...

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  ساعت 15:41  توسط الهام 


 کاش نگاهمان به همران قلبمان وسعت می یافت!!

 

شاید گاهی از این که چند صباحی است نمی توانیم به سان آدمیزاد شیک و پیک کنیم و به تفریح و گردش بپردازیم، نالان و شاکی بودیم. شکایت ما از زمین و زمان وقتی که با دوستی یا آشنایی برخورد می کردیم که از ما گله می کرد به خاطر کم دیدن ما و سر نزدن ما به او ، بیشتر و بیشتر می شد. نمی دانم شاید می گفتیم که چی مثلا از صبح درخانه را می بندیم و  شب ساعت از ۸ هم گذشته خسته و کوفته در خانه را باز می کنیم؟ اگر هم برنامه ایی داشته باشیم از استرس دیر رسیدن وجودمان را می خوریم بعد هم مثل آدم های از جنگ برگشته، داغون و داغون، می رسیم و بعد از زور خواب نمی توانیم بیش از ساعتی دوام بیاوریم؟ اما وقتی سرمان را روی بالش می گذاریم در همان فاصله ی اندک بین خواب نیمه و خواب کامل ، وقتی به روزمان فکر می کنیم خرسندیم از این که کلمه ایی بیش از دیروز می دانیم و جمله ایی بیش از روزهای پیش می توانیم بگوییم. این است که دوباره فردا صبح با انرژی از خواب بیدار می شویم در خانه را چهار قفله کرده و شب ساعت از ۸ گذشته در را باز می کنیم. خوشحال از این که برنامه داریم و می دانیم هرلحظه چه کاره ایم و مهم تر از همه فرصت فکر کردن به خیلی مسائل را نداریم و خنده هایمان بیش از افسوس هایمان است. شکی نیست که برای ما این زندگی بسیار مطلوب است چون شیرینی هایش بیش از تلخی هایش و مثبت هایش بیش از منفی هایش است. شاید افتخار آشنایی با چند انسان مهم و ماهر در حوزه ی فعالیت خود برای ما ارزشمند تر باشد از به خود بالیدن برای داشتن بعضی چیزها که در این جا همان بعضی چیزها بماند بهتر است....

فاصله ی بین فکرهای خوب و بد بسیار اندک است. انرژی های منفی و مثبت آن قدرها از هم دور نیستند. می شود در آن واحد به موضوعی با چند دید متفاوت نگریست. این که کدام بر دیگری غالب باشد به شخصیت و منش فرد بازمی گردد. معیارهای هر فرد برای زندگی متفاوت است. خستگی و بریدن از خستگی ها طبیعی است و اگر کسی این ها را طبیعی نداند ، غیر طبیعی است و بازنده. یادمان باشد هیچ گاه کسی را به خاطر شیوه ی زندگی اش سرزنش نکنیم. یادمان باشد همه توان پذیرش و ظرفیت هضم برخی از حرف ها را ندارند. شاید من راه زندگی خود را یافته باشم و محکم و یک کلام بگویم نظر هر کس برای خودش محترم است اما کسی که هنوز راه خود را نیافته و هنوز نمی داند فلسفه ی زندگیش چیست، با برخی نصیحت های به ظاهر دوستانه شخصیتش بیش از پیش متزلزل شده و آن نیم چه تصمیماتش هم برای زندگی و آینده اش به باد فنا می رود و شاید هم زندگی را برای خود و خانواده اش تلخ تر کند. کاش همه به فکر ساختن بودند نه خراب کردن....

پ.ن. این پست مخاطب خاص دارد هرچند آن مخاطب خاص و البته ناشناس برای خوانندگان اینجا، تا به حال در زندگی از اینترنت فقط نامی شنیده است و بی اغراق می گویم دایره ی دیدش محدودتر از درک برخی مسائل است...

 

  + نوشته شده درشنبه یکم تیر 1387  ساعت 15:36  توسط الهام 


 یا ازدواج می کنی یا اخراج!!!!!!

  

بالاخره این هم راهی است برای عمل به سنت پیامبر اکرم !!!! وقتی با زبون خوش توجیه نمی شید و حرف گوش نمی کنید باید هم از این دستورات خشن!!!! براتون بیاد .

این سال نوآوری و شکوفایی چه می کنه و ما خبر نداریم.

پ.ن. درست یا غلط بودن خبر فوق به پای اونایی که نقلش کردن. ما بی تقصیریم اصولا. هر چه باشد به سنت پیامبر عمل کردیم و درحال حاضر نصف دینمان کامل شده . نصف دیگرش را هم با چنگ و دندان چسبیده ایم . بالاخره دیر یا زود باید آن یکی هم کامل شود دیگر.

 

  + نوشته شده دریکشنبه نوزدهم خرداد 1387  ساعت 17:3  توسط الهام