تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 (poem (remember

 

I want to remember
your smile, your eyes,
your lips saying "I love you 2".
I want to remember
the sound of your heart
when you think about me.
I want to remember
your hands
gently touching my face
before you kissed me.

Come and take me with you
to the place
where there is no pain,
no discomfort, no fight
and no bad-tempered.
I can no longer have,
for my body has ran
its last race
and my soul
is ready
to be with you,
forever.

For my dear Elham*

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  ساعت 19:25  توسط امیر  


 شعر

 

چراغ ها روشن
شب است
چراغ ها خاموش
خواب

  + نوشته شده درسه شنبه چهاردهم مهر 1388  ساعت 21:16  توسط امیر  


 فلسفه

 

همیشه در حوالی 500 متر انتهای آن خیابانی که آخرش به جردن می‌رسد، قدم می‌زند. روزهای زوج من با عجله تمام سوار بر ماشین از سر کار آن خیابان را طی می‌کنم تا سر موقع، ساعت 6.30 به کلاس زبان برسم اما او با کیسه کوچکش آهسته قدم می زند و آن 500 متری که من همیشه از ترافیکش کلافه‌ام، با آرامش بالا و پایین می‌رود. پیرمرد به هر ماشینی که می‌رسد، نگاهی می‌کند؛ حرفی نمی‌زند، فقط دستی تکان می‌دهد، دستش را از کنار رانش تا کنار شقیقه‌اش بالا می‌آورد به نشانه سلامی صمیمی،....

دست که تکان می‌دهد احساس می‌کنی سال‌هاست که می‌‌شناسیش؛ اگرچه سخنی نمی‌گوید اما می‌دانی که باید به او کمک کنی. گاهی کسی صد تومانی، دویستی یا شاید بعضاً پانصد تومانی به او می‌دهد ولی من هربار که خواستم چیزی بدهم، فقط اسکناس‌هایی را دم دست پیدا کرده‌ام که از صبح برای صندوق صدقه سر کوچه کلاسم ذخیره کرده‌ام.

من هر روز در خیابان‌های تهران، از غرب تا شرق و مرکز شهر را سوار بر ماشین گز می‌کنم؛ از خبرگزاری تا دفتر، از کلاس زبان تا ... اما پیرمرد صبح تا شب را در همان 500 متر طی می‌کند؛ 500 متری که شاید برای او کم‌مشتری باشد؛ من هر روز با عجله از این کار ا آن کار، از اینجا به آنجا و از این منطقه به آن منطقه می‌روم اما او با آرامش همان ناحیه استحفاظی خودش را طی می‌کند؛ من هر روز از سیاست می‌گویم، از اقتصاد حرف می‌زنم و با استرسِ کار خبر، زندگی می‌کنم اما او با لبخند همیشگی همان 500 متر را بارها و بارها طی می‌کند.

من هر روز از خودم می‌پرسم اینهمه کاربرای چه؟ اینهمه دوندگی، اینهمه عجله، اینهمه استرس، ... من هنوز به دنبال دلیل زیستن هستم و فلسفه زندگی اما آیا او هم در همان حال که همان 500 متر را بارها و بارها تکرار می‌کند و هر روز برایش تکرار و تکرار روزهای تکراری قبل است، به این سؤال فکر می‌کند؟

کاش یادم باشد شنبه پول خردی برای او کنار صدقه‌هایم بگذارم.

  + نوشته شده درپنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  ساعت 22:2  توسط امیر  


 سالار

 

دیگه عصبانی شده بودم. صدای چرخ ماشین اعصابمو خورد کرده بود. هر چی سرعتم کمتر بود، صدای چرخم بیشتر و بیشتر. گازو گرفته بودم تا زودتر برسم و استراحت کنم، فارغ از صدای چرخی که دوباره موقع برگشتن باید بشنوم. تو کل مسیر از همه سبقت گرفته بودم و اینقدر چراغ داده بودم به ماشینای جلویی که چراغ جلوی ماشین شبیه چراغ چشمک‌زن راهنما شده بود؛ چراغ، سبقت، چراغ، سبقت،...

به وانتیه که رسیدم، چند بار چراغ دادم. انگار حالیش نبود. اصلاً توجهی نمی‌کرد؛ نه سرعتش زیاد می‌شد، نه از لاین سرعت کنار می‌کشید و توی لاین سرعت یواش یواش می‌روند. می‌خواستم جفتمون واستیم یقشو بگیرم بگم «آخه مرد مؤمن! (البته نه با این ادب و ادبیات) کی بهت گواهینامه داده؟» دنده معکوس گذاشتم و سرعت گرفتم و تغییر لاین دادم. داشتم ازش سبقت می‌گرفتم تا موقع رد شدن از کنارش بوقی هم بزنم و دلمو خنک کنم که الهام با خنده گفت: «بوق نزن، سالار خسته‌ست.»

این جمله‌ای بود که پشت وانت نوشته بود. خندیدمو دیگه بوق نزدم.

حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم کاش بوق ممتد 30 ثانیه‌ای رو به نشانه اعتراض زده بودم؛ بوق واسه آدمی که می‌دونه عیبش چیه اما اصلاح و تعدیلش نمی‌کنه. از این آدما کم نیستند، بهتره به خودمون بیشتر فکر کنیم.

 

  + نوشته شده درجمعه دوم اسفند 1387  ساعت 21:44  توسط امیر  


 حسودی

 

خیلی موقع‌ها حسودیم می‌شه؛ به خودم حسودیم می‌شه. حسودیم می‌شه از انرژی زیادی که داشتم و پیگیری‌های گذشتم. گاهی به مطالبی که قبلاً می‌نوشتم و الان فرصت نوشتن رو ندارم، حسودیم می‌شه. البته اینها حسودی‌های فرعی هستن.

به خودم حسودیم می‌شه؛ بیشتر به خاطر موقعیت‌های زیادی که داشتم. خیلی‌هاشون رو از دست دادم. البته به قول عموی دوست داشتنیم، «تنبلی می‌کنی». حسودیم می‌شه به خودم، حسودیم می‌شه به اینکه تنبل نبودم.

کاش همه به خودشون حسودیشون می‌شد، اونوقت هیچ موقع تعدیل نمی‌شدن. بعضی حرف‌ها بدجوری آدمو تکون می‌‌ده و بعضی حسودی‌ها به دیگرانی که از موقعیت‌های تو استفاده کردن. تصمیم گرفتم بیشتر حسودی کنم تو موفقیت‌ها (تعبیر بد نکنین!)

 

 

 

  + نوشته شده درجمعه دهم آبان 1387  ساعت 17:59  توسط امیر  


 مامان بزرگ

 

می خواستم همون 10، 15 روز پیش راجبش بنویسم.نمی‌دونم چرا اینقدر ذهنمو به خودش مشغول کرده بود. توی این 2 هفته‌، از وقتی که آخرین بار رفتیم خونش تا دیشب که گفتن بی‌هوش شده و رفتیم بیمارستان، واقعاً روزی نبوده که آخرین مکالماتش رو توی ذهنم تکرار نکنم. نمی‌دونم... مطمئنم که کمتر از تنها مادربزرگ خودم دوسش ندارم. چهره سفید و چارقد کرم و آبیش با اون چشمای رنگی و شفافش که آب مروارید اذیتشون می کنه، اون موهای قرمز حنایی و اون ذکر گفتناش اولین چیزهاییه که همیشه تو ذهنم ازش تصویر می کنم.

«داماد گُلم، خوشبخت باشین ای‌شالله» این هم جمله موندگارش. اون 2 هفته پیش حرف‌های همیشگی رو با یه لحن تازه زده بود و من ترسیدم. ترسیدم که شاید این آخرین دیدار باشه و آخرین 500 تومنی نو رو ازش گرفته باشم. شایدم همین ترس بود که تو این مدت توی ذهن من جای ثابتی داشت.

رفت و 2 تا کیف از توی کمدش بیرون آورد. توی یکی عکس پسراشو نگه داشته بود، عکس کودکی‌ها و جوونی‌هاشونو. با عشق و علاقه خاصی اونا رو نگاه می‌کرد. توی کیف دوم چندتا پونصدی و دویستی نو بود. یه پونصدی درآورد و داد بهم. گفت: «بهنام میگه مامان جون، این پولایی که میدی رو تو کیفم می‌ذارم ،برکت داره.» من هم همین نظرو داشتم ولی چیزی نگفتم. گفت: «فکر نکنید من پولدارم. وقتی مُردم اینجا رو به هم نریزید، چیزی ندارم به خدا. بذارین خونه مرتب باشه مهمون می‌آد. لباسامو وسایلمو اونایی که یادگاری می‌خواین بردارین و اونایی رو که نخواستین بدین بیرون. فقط توی سماور رو نگاه کنین یه چیز توش هست.»

بغض کرده بودم. مثل دیشب توی بیمارستان. پولو گذاشتم ته کیفم تا همیشه نگهش دارم. خدا سایَشو از سرمون کم نکنه.

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و دوم مرداد 1387  ساعت 9:30  توسط امیر  


 نگراني

 

باور نمي‌كنم. هرچه بيشتر فكر مي‌كنم، بيشتر خسته و غمگين مي‌شوم. اصلاً باور نمي‌كنم. كاش زمان مي‌ايستاد.

نمي دانم كجاي زمان ايستاده‌ام. طاقت باور كردن ندارم؛ 26 سالم هم تمام شد. هرچه بيشتر فكر مي‌كنم، بغض بيشتر گلويم را مي‌فشارد. دوست ندارم باور كنم هر روز انرژي و جنبش‌هاي جوانيم، هر روز پويايي و فعاليتم، هر روز از عمرم... كم مي‌شود. من دوست ندارم لحظه به لحظه زمان باهم بودنمان را كمتر و كمتر ببينم. خدا سر جنگ دارد با ما. از شتاب زندگي و گذر لحظه‌ها مي‌ترسم. از دور شدن از كودكي‌ها مي‌ترسم. سال‌ها قبل فكر مي‌كردم كه اگر 30 سالم بشود، غصه خواهم خورد، اگر كاره‌اي نشوم ...

دارم نزديك مي شوم. نمي‌خواهم سرخوشي‌هاي با هم بودن را به سرخوشي‌هاي ديگر تبديل كنم؛ سرخوشي‌هايي كه ناچاري آنها را بپذيري، فرزندي، فرزنداني، تقسيم محبتي و... امسال نشود، سال ديگر هم اما چند سال ديگر چه؟ واي كه نگرانم. از تغيير مي‌ترسم، تغييري كه موهايم را سفيد كند، رفتارم را بزرگ‌تر كند، 2 بودنمان را بيشتر كند و....

***

هر روز كه ميگذرد فكر مي‌كنم زمان انجام كارهايم را بيشتر از دست داده‌ام. من كجا ايستاده‌ام؟

من نگرانم، اما فقط تو توانسته‌اي نگرانيم را به اميدهايي جديد تبديل كني. آيا هميشه نيز خواهي توانست؟ نگرانم كه روزی نتواني.

***

من نگرانم. هر روز كه بيشتر مي‌گذرد بيشتر نگران خستگي‌هايت مي‌شوم. مي‌دانم خسته‌اي. خسته از بازي‌هاي اطرافمان، خسته از كار. من نگرانم. نگرانم كه هر روز خسته‌تر ازديروز از كار به خانه نيايي. حس مي‌كنم كه كار و اجبار كار، روحت را آزرده است. نگرانم.

***

هر روز كه مي‌گذرد، بيشتر نگران مي شوم. هر روز زنگ تلفن بيشتر مي‌كند اضطرابم را. شايد خبر بدي باشد، هر روز پيرتر شده‌اند آنها كه اطرافمان هستند.

***

نگرانم. نگران همه‌چيز جز عشق‌مان كه ابدي است.

  + نوشته شده درسه شنبه یکم مرداد 1387  ساعت 17:34  توسط امیر  


 دوستی

 

«من شخصی به نام امیر لعلی می شناسم که حدود 24 سال است که او را ندیده‌ام. ایشان پسر یکی از دوستان پدر من هستند. می‌توانم از شما بپرسم که آیا پدر شما در شرکت نفت در شهر اهواز در حدود سال‌های 55 تا 59 کار می‌کردند؟»

این اولین ایمیلی بود که 2 روز پیش دریافت کردم. یکی از 2 ایمیل چک نشده در mailbox. دومین ایمیل را چک کردم. «من وقتی اسم شمارا در مقاله اقتصادی کارگزاران دیدم خیلی هیجان زده شدم که شما را همنام دوست دوران کودکی خودم دیدم. البته من نویسنده نیستم و به خوبی شما نمی‌نویسم. من قبل ازظهر به  شما ایمیل زدم و از شما پرسیدم ولی ظاهرا هر روز به ایمیل خود مراجعه نمی‌کنید. شاید هم در مسافرت باشید. من نمی‌دانم. در هر صورت خیلی منتظر ومشتاق جواب ایمیل خود ماندم که شاید شما همان دوست کودکی من باشید . من و امیر لعلی در سال 60  به دلیل اینکه پدرم  کار خود را عوض کرد از هم جدا شدیم. فکر می‌کنم در سال 61 امیر پدر ومادر خودرا در یک تصادف رانندگی اسف‌بار از دست داد. مادر من همیشه از امیر و پدر و مادرش که از دوستان خانوادگی ما بودند برای ما تعریف می‌کرد و هر از گاهی وقتی به خاطرات دوران کودکی خودم بر می‌گشتم یاد امیر می‌افتادم و خیلی دلم می‌خواست که دوباره او را ببینم. در هر صورت خیلی مشتاقم که زودتر جواب من را بدهید که آیا شما همان امیر لعلی که مشخصاتش را عرض کردم، هستید؟»

نمی‌دونم چی شد که این ایمیل من رو برد به سال‌های دور، برد تو فکر. فکر کردم من هم اینقدر در دوران کودکی دوست داشتم که بخوام بدونم الان چی‌کار می‌کنن؟

جواب ایمیل رو دادم. نوشتم: «متأسفم که روزدتر نتونستم جواب ایمیل شما رو بدم و متأسفم از این که بگم من در سال 60 هنوز متولد نشده بودم. امیدوارم دوستتان را هر چه زودتر بیابید.»

گویا نتونسته بود متن فارسی تایپ شده در ایمیل من رو بخونه. دیروز جواب داده بود که «با خط عجیب و غریبی جواب دادید اما با فرض این که کلمه اول متن شما سلام است، کل حروف مشابه را شناسایی کردم تا بتونم حدس بزنید چی نوشته‌اید.»

باز هم تو فکر رفتم، چقدر یک دوستی می‌تونه برای کسی ارزش داشته باشه. یاد دوران کودکیم افتادم؛ معبودی چاق، ضمیری (موش کوهستان!)، ذبیحی، سلیمانی، متینی و... که دوست دارم ببینمشون و ازشون خبر داشته باشم. فکرم در طول زمان سیر کرد و به دبستان و دبیرستان رسید، مانی، کاوه، مبین، سید علی، جعفر، ... دلم هوای همه رو کرده. دوستای دانشگاه، دوستای کلاس تنبک و ..... حالا که فکرشو می‌کنم دلم برای دوستایی که حتی کمتر از یک ماه، از عروسی میثم به این طرف ندیدم هم تنگ شده. کاش می‌شد از همه خبر گرفت. «دوست من سلام». چه تبلیغ قشنگی داره بهروز. هنوزم دارم فکر می‌کنم، واقعاً منم دوستی دارم که به اندازه سولماز دنبال «امیر لعلی» باشه؟

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  ساعت 18:42  توسط امیر  


 نامه‌اي به همسرم

 

  

عزيزم!

از صبح به زندگي فكر مي‌كردم، چون مي‌دانستم كه تو هم به آن فكر مي‌كني. مي دانستم به اين فكر مي‌كني كه چرا چندي است زندگي پويا نيست و تحركي ندارد، چرا تغييري اتفاق نمي‌افتد و «تكرار» بر لحظه لحظه زندگي زيبايمان سايه افكنده است و چرخه تكرار را جز وقفه‌هايي محدود چاره‌اي نيست.

اي هميشه عزيز!

تكرار جزء لاينفك زندگي است، هر روز خورشيد از شرق طلوع مي‌كند و در غرب ناپديد مي‌شود، هر روز نياز به كار داريم تا تكراري ديگر را پاسخ دهيم، تكراري به نام «ارتزاق» و ارتزاق مي‌كنيم تا تكراري به نام «زندگي كردن» و «زنده ماندن» را بازهم تكرار كنيم. اين پايه هاي تكرار زندگي، تكرارهاي ديگري را به وجود مي‌آورند ولي مهم آن است كه در اين تكرار و چرخه‌هاي تكراري من و تو كجا ايستاده‌ايم.

عشق جاودانه من!

در تكرارهاي لحظات زندگي، «عشق»، «تنفر»، «شادي»، «گريه» و... هم مكرراً زاده مي‌شوند و يا زوال مي‌يابند اما آنچه بيش از ساير آنها دوام دارد و در تك‌تك لحظات تكراري و غير تكراري زندگي وجود دارد، عشق ما به يكديگر است؛ عشقي كه در تلاش براي تدوام و سرانجام رساندن آن با هم گريه‌ها كرديم، غصه‌ها خورديم، حرف‌ها شنيديم، دلشوره‌ها تحمل كرديم و با هم خنديديم.

ما در اين تكرار ثانيه‌ها «عشقي» ساخته‌ايم جاويد و پايدار كه با تكرار لحظه‌ها، «تشديد» و شعله‌ورتر مي‌شود.

عزيزم!

خوشبختي ما در مقابله با اين تكرارهاست؛ تكرارهايي كه مي‌خواهند عشقمان را نيز به ورطه تكرار بكشند و بي‌تحرك كنند. اگر تسليم تكرار شويم، عشقمان مي‌ميرد. من هر قدمي كه بر مي‌دارم براي حفظ عشقمان هست و تو نيز هم. 

من اين نامه را برايت نوشته‌ام تا از تو تشكر كنم كه پا به پاي من ايستاده‌اي در مقابل اين تكرار. ما با هم و با تقويت نيروهاي يكديگر، عشقمان را ابدي كرده‌ايم. از خدا متشكرم. اين پايان يك عمر انتظار ماست، انتظاري كه از كودكي در وجود ما نهفته بوده است تا نيمه ديگر خود را بيابيم. همه سال‌هاي قبل انتظار ناشناسي در وجودمان نهفته بود اما اينك ديگر انتظار دروني در ما وجود ندارد. از اين به بعد آنچه كه انتظار مي‌ناميم، انتظاري بيروني است تا شاهد باشيم نيروي عشق ما چه ماحصل بيروني در زندگي جاري و تكراري خواهد داشت.

 

 

  + نوشته شده درچهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  ساعت 11:31  توسط امیر  


 هست که هست

 

وقتی که عاشق شدی، مگر می‌شود دیگر عاشق نباشی؟ وقتی که عاشقی، مگر می‌شود فراموشش کنی؟ گهگاهی آنقدر عاشقی که انگار کسی خفه‌ات می‌کند و می‌خواهی دست‌هایت را محکم مشت کنی و با تمام وجود و از ته دل فریاد بزنی تا شاید تخلیه شوی، اما نه؛ نمی‌شود. وقتی عاشق شدی، عاشق شدی دیگر؛ اما می‌خواهی بدانی که چقدر باور دارد که عاشقش شده ای، نادانسته از این که نمی دانی و نخواهی دانست.

***

وقتی فهمید عاشقش هستی، باید بداند عاشقش هستی؛ نه الان، بلکه همیشه. مگر می‌شود الان عاشق باشی، پس‌فردا هم، اما فردا نه؟ عاشقیت، عاشقیت است دیگر. کاریش نمی‌شود کرد. هست که هست.

  + نوشته شده درشنبه پانزدهم دی 1386  ساعت 15:33  توسط امیر  


 ديوانه

 

من يك ديوانه هستم، اما از نوع متفاوتي از ديوانگي؛ نه ديوانه صرفم، نه عاقل ديوانه نما و نه.... من ديوانه اي هستم كه در حال ديوانه شدن است.

يك ديوانه كه ديوانه شود، نمي‌دانم چه خواهد شد.

يك ديوانه صرف، بر ديگران سخت مي‌گيرد و يك ديوانه عاقل، بر خود؛ اما ديوانۀ ديونه شده.....

تازه! به مرز جنون هم رسيده‌ام. ديوانه جنون‌دار!! چقدر مسخره است اما واقعي!

خدا خودش به همه‌مان رحم كناد.

                                                                                                 يك ديوانه

                                                                                                21/آذر/۸۲

                                                                                                   29/15

  + نوشته شده دردوشنبه سوم دی 1386  ساعت 6:43  توسط امیر  


 وقتی که پول نداری

 

وقتی که پول نداری، هیچی نداری. نه پول داری نه اعصاب. نه آرامش داری نه راحتی خیال. استرس بیچاره‌ات می کند. وقتی که پول نداری، نه تنها انگار هیچی نداری بلکه تمام بدهی‌های دنیا می‌آید سراغت. آنقدر به پول نداشتنت فکر می‌کنی همین امروز و فردا باید تمام بدهی ها و اقساطت را پرداخت کنی. پول نداری، آرامش هم. 

وقتی که پول نداری، همیشه منتظری، منتظری تا کسی زنگی بزند، پیامکی بیاید و خبری برسد که یکی از بدهکارانت می‌خواهد بعد از مدت‌ها پولت را بدهد اما خبری نمی‌شود که نمی‌شود.

وقتی که پول نداری، هیچی نداری. حتی گذشته‌ات هم مال تو نیست. در خیالت می‌خواهی گذشته‌ات جور دیگری بود و بَرج‌هایت را ذخیره می‌کردی. پیش خودت می‌گویی "کاش برای... هزینه نکرده بودم"... "حالا چه عجله ای بود، پول ... را فعلاً نمی‌دادم"....

وقتی که پول نداری، هیچ پولی نداری و هیچی نداری، جرأت هم نداری. نمی توانی به زنت بگویی نرو، نخر، نپوش... برای همین است که غالباً دعوایی راه می‌اندازی و اخمی می‌کنی و با بداخلاقی همین را به او می‌گویی. اینجوری می‌گویی چون جرأت نداری و خجالت می‌کشی. حتی به اندازه وقتی که آس و پاس رفته بودی خواستگاری و نمی‌دانستی فردا سربازی، دانشجویی یا ... ولی خواستگاری می‌کردی، جسارت نداری. همین است که داد می‌کشی و بعد هم دوست داری زمین دهان وا کند و تو را ببلعد تا خیره و گریان به "حیای تبدیل به دعوا شده" تو نگاه نکند.

وقتی که پول نداری، هیچی نداری. شاید هم چیزی داری، اما چون پول نداری، آن را می‌فروشی به بهایی ناچیز، حیایت را، جسارتت را، تربیتت را و...

 

پی نوشت: عادت کردیم هرچی تو وبلاگمون می‌نویسیم مربوط به نویسنده تلقی کنیم. جدای از این که مخاطب چه برداشتی می کنه، بذارین اینجا ازاد بنویسیم؛ شاید بی‌ربط به خودمان باشد، شاید هم نباشد.

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و یکم آبان 1386  ساعت 11:51  توسط امیر  


 گربه

 

امروز گربه نیامد. گربه من هر روز موقع ناهار سر می‌رسد، میو میویی می‌کند، خودش را به پنجره می‌زند. وقتی می‌آید یا پنجره‌هایمان را از ترس بسته‌ایم یا از ترس داخل شدنش، سریع می‌بندیمشان. هر روز کسی هست که بخشی از گوشت غذای خود را به او بدهد.

***

امروز گربه نیامد. برای کسی مهم نبود که امروز گربه نیامد. شاید هم نیامد تا عادت نکند. اما به نظرم عادت کرده بود که بیاید. بیاید تا ناهار لذیذی، جوجه‌ای، مرغ پخته‌ای یا گوشتی بخورد و برود. شاید هم... چرا آدم ها اول چیزهای منفی به ذهنشان می رسد؟ چرا هی فکر می‌کنم رفته زیر ماشین؟ چرا فکر می‌کنم شاید کودکی دمش را بریده است و حالا نالان در گوشه‌ای نشسته و نای بلند شدن ندارد؟

***

امروز گربه‌ نیامد. زود فراموشش کردیم، گربه است دیگر؛ آدم هم که بود فراموش می‌شد؛ چه فرقی می کند امروز فراموش شوی یا یک سال دیگر؟ مهم ان است که فراموش می‌شوی. فرقی هم نمی‌کند وقتی که نیستی کسی به تو فکر می کند که نیستی یا نه؛ به هر حال نیستی.

***

امروز گربه نیامد. پنجره را از صبح بازگذاشته بودم. می‌خواستم نفس بکشم و نسیمی بیاید. گفتم اگر گربه آمد، می‌بندمش اما نیامد و پنجره باز است. شاید فرق امروز و دیروز در همین باز بودن و باز نبودن پنجره است.

***

امروز گربه نیامد. برای کسی مهم نبود که امروز گربه نیامد. شاید هم نیامد تا عادت نکند. شاید جای بهتری پیدا کرده  و  می‌خواهد غذای بهتری بخورد. شاید هم ازدواج کرده باشد...

  + نوشته شده دریکشنبه بیستم آبان 1386  ساعت 14:43  توسط امیر  


 ترازو- 2

 

بین همه همکارا کارش از همه بیشتر گرفته بود. همه تو کارش مونده بودن که چه جوری وضعش بهتر شده. اونا تو یه خیابون کار می‌کردن ولی مشتریای اون از همه بیشتر بودن.

پسرک با این که سن زیادی نداشت، خوب می‌دونست باید چه جوری پول دربیاره.

هر روز غروب بعد از مدرسه ترازو رو می‌زد زیر بغلش و می‌اومد زیر درخت چنار بلنده پایین طالقانی بساطشو پهن می‌کرد.

روزای اول کارش وضع اون مث بقیه بود ولی کم‌کم فهمیده بود چه جوری باید دل مشتریاشو به دست بیاره.

به خانومای نسبتاً چاق می‌گفت صاف واستن رو ترازو و سرشونو بگیرن بالا وگرنه وزنشون دقیق نمی‌شه. بعد هرچی وزن اونا بود، به تناسب، یک تا 3 کیلو کمتر اعلام می‌کرد و برق خوشحالی رو تو چشاشون می‌دید. اونوقت بود که به جای 50 تومان که نرخ کارشون بود، مشتریا 100 تومن و 200 تومن بهش می‌دادن و بعدم بهش می‌گفتن «تو از همه دقیق‌تر وزنمونو می‌گی. دستت درد نکنه، هر وقت از اینجا رد شدم میام ببینم رژیمم چقدر تأثیر داشته»

حالا یه سری مشتری دائمی دست و پا کرده بود و می‌دونست کی رژیم داره و وزنشو باید چقدر کمتر اعلام کنه.

به اونا وزن می‌فروخت و پول می‌گرفت. هم اون از این روش راضی بود و هم مشتریاش که کشته مرده این بودن که یکی بهشون اثبات کنه که لاغر شدن و دارن کم‌کم سایز کم می‌کنن!

همین شد که وضعش بهتر از دوستاش شد که بالا و پایین چارراه بساط می‌کردن. گاهی‌ هم تو دلش می‌خندید به این حماقت که مشتریاش حاضرن هزینه کنن اما چیزی رو که دوس دارن بشنون.

  + نوشته شده درچهارشنبه شانزدهم آبان 1386  ساعت 18:41  توسط امیر  


 بیشتر از دیگران

 

دیشب هم ماه کامل بود. ماه بود و عشق هم. دیوانه بودم. همیشه وقتی که ماه کامل هست، فکر می‌کنم که بیشتر از روزهای دیگری که ماه کامل هست، عاشقت هستم. دیشب هم ماه کامل بود. همیشه وقتی که ماه کامل هست، فکر می‌کنم که بیشتر از روزهای دیگری که ماه کامل هست، بیشتر از دیگران دوستت دارم.

***

امشب ماه کامل نبود. امشب که ماه کامل نبود، فکر می‌کنم که بیشتر از روزهای دیگری که ماه کامل نیست، بیشتر از دیگران دوستت دارم. نمی‌دانم آیا فردا هم بیشتر از روزهای دیگرم بیشتر از دیگران دوستت می‌دارم؟

  + نوشته شده درچهارشنبه نهم آبان 1386  ساعت 15:54  توسط امیر  


 نذری

 

تقدیم به جلال آل احمد

 

«اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»

صدای صلوات کل حیات رو پر کرده بود. راضیه خانوم قاشق بزرگ مخصوص هم زدن حلیم رو داد دست خاله مریم تا اون هم هم بزنه.

حلیم توی دیگ داشت می‌جوشید و تا نیم ساعت دیگه حاضر می‌شد.

خاله مریم شروع کرد به هم زدن.

«بسم‌الله الرحمن الرحیم بحق بسم الله الرحمن الرحیم»

قاشق بزرگ رو دور تا دور مرکز دیگ طواف می‌داد و باز صدای صلوات خانوما بلند شد.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»

خاله مریم واسه این که بخار حلیم دستش رو نسوزونه، مرتب وضعیت دستش رو روی قاشق عوض می‌کرد و صلوات می‌فرستاد.

« اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد... خدایا خودت قبول کن»

خاله مریم یاد قدیما افتاده بود؛ وقتی دکترا جوابش کرده بودن و گفته بودن که مشکل از اونه و نمی‌تونه بچه دار شه. عباس آقا، شوهر خاله مریم که دیده بود خیلی زنش منقلب و افسرده شده، دو تا بلیط اتوبوس خرید و ظهر که رفت خونه به خاله گفت حاضر شه که ساعت 4 باید سوار اتوبوس شن و برن زیارت آقا امام رضا. توی همون سفر بود که خاله مریم دفعه دومی که رفته بود زیارت آقا، کلی گریه کرد و وقتی بی‌رمق داشت بر می‌گشت سر قرارش با عباس آقا، توی عالم هوشیاری و بیهوشی پیرمردی رو دید که کلاه پارچه‌ای سبزی سرش بود. پیرمرد خرمایی به خاله مریم داده بود و گفته بود که دوباره زیارت آقا بره و دعا کنه و نذر کنه که اگه تا یه سال دیگه شفاشو گرفت و بچه‌اش شد، هر سال حلیم بپزه و با 3 کیلو گندم شروع کنه تا جایی که وسعش می‌رسه، هر سال نیم کیلو گندم حلیمو زیاد کنه. یه سال نگذشت که اولین دیگ حلیم نذری روی اجاق رفت و خاله مریم بچه بغل بساط نذری رو مهیا کرد.

حالا گندم حلیم شده بود 7 کیلو و خاله مریم مجبور شده بود از همسایه روبرویی دیگ بزرگ‌تر قرض کنه.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»

صدای صلوات دوباره خانوما خاله مریم رو به خودش آورد.

راضیه خانوم گفت: «ای‌شالا حال مادرجون هم خوب شه. واسه سلامتی مادرجون هم صلوات بفرستین.»

مادرجون مغزش آب آورده بود. سه ماهی بود که بستری شد. با این یادآوری، خاله بغضش ترکید و اشکاش جاری شد.

همه ساکت و تکیده شدن. می‌دونستن خاله واسه چی داره اشک می‌ریزه. راضیه خانوم اومد دوش خاله رو بماله که دیگه خاله شروع کرد های و های گریه کردن. خاله تونست زود خودشو جمع و جور کنه. خانوما باز صلوات فرستادن : «اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»

***

فردای اون روز ملاقات مادرجون بود. مادرجون به زحمت می تونست حرف بزنه. پرسید:

- مااادَر! کی حَ..لیم.. می‌پزین؟

- امسال نپختیم. نذر کردم از بیمارستان اومدی بیرون بپزم.

- دوووس داارم قبل این .. که بِ.. میرم، یه بار.. دی..گه ح..لیمتو.. بخورم.

خاله بغض کرده بود و دست مادرجونو می‌مالید.

وقتی اومدیم بیرون عباس آقا پرسید:

- بهش نگفته بودی حلیم پختیم؟

- نه، می‌دونستم اگه بگم دلش می‌خواد. دکتر گفته نباید هیچی بخوره، براش سمٌه.

خاله چند لحظه ساکت شد و چند لحظه بعد شروع کرد گریه کردن.

ساعت 12 شب بود که از بیمارستان زنگ زدن گفتن مادرجون مُرده.

تو کل 7 روز مراسم ترحیم، خاله همش گریه می‌کرد و خودشو لعنت می‌کرد که چرا به مادرجون دروغ گفته. «کاش بهش حلیم می‌دادم تا آرزومند از دنیا نره. دکتر که گفته بود خیلی زنده نمی‌مونه... هیچ وقت نمی‌تونم سر این موضوع خودمو ببخشم... نتونستم خواستشو برآورد کنم...» 

 

  + نوشته شده درسه شنبه هشتم آبان 1386  ساعت 15:35  توسط امیر  


 پرسش

 

قصد رفتن نداشت و نرفت.

پرسیدم: می‌خواهی بروی؟

گفت: نه.

***

قصد رفتن نداشت و نرفت.

پرسیدم: نمی‌خواهی بروی؟

گفت: نه.

***

فرقی نداشت؛ چه سؤالم مثبت بود و چه با کلمه‌ای منفی، جوابش «نه» بود و هدفش یکی.

  + نوشته شده دردوشنبه هفتم آبان 1386  ساعت 18:2  توسط امیر