* چه قدر زود می شود به همه چیز عادت کرد. چه قدر زود همه چیز فراموش می شود. 7 سال عینک جزیی از چهره ام شده بود. همیشه بود اگر هم نبود جانشینش در چشم هایم جا خوش می کرد. حسابی به بودنش عادت کرده بودم. اما حالا 2 هفته ای می شود که به مدد تکنولوژی دیگر نیازی به بودنش ندارم. اوایل دلتنگش شده بودم اما حالا گویی هیچ گاه نبوده است. گویی چشم های من هیچ گاه برای دیدن به او نیاز نداشته است. جالب است. کمی هم غمناک و دلهره آور.
* مشهد خیلی خوب بود. خیلی. گفتن ندارد که چه ها گذشت. همین قدر که خیلی لازمش داشتم.
* بازهم به مدد همان تکنولوژی، یک هفته ای توفیق اجباری نصیبم شد تا کمی در خانه خودمان زندگی کنم نه در اداره. به این یک هفته هم به اندازه آن سفر نیاز داشتم. یکی از بزرگترین مزایای آن این بود که به خانه داری کمی علاقمند شدم. فهمیدم که اگر از اشپزی متنفرم یکی از دلایلش کمبود وقت بوده برای سر فرصت در آشپزخانه ایستادن و هنر خود را به کار گرفتن. این که می گویم علاقمند شدم تنها در حد رفع نیاز است و بس. وگرنه همچنان عاشق دلباخته اش نیستم.گاهی لازم است که در بین هیاهوی کار و رفت و آمد، فرصتی هم به خودمان دهیم تا لذت استقبال از همراه خود را بعد از یک روز کاری سخت، با روحیه ای شاد و سرحال بچشیم. همین!!