تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 عادت؟ فراموشی؟

 

* چه قدر زود می شود به همه چیز عادت کرد. چه قدر زود همه چیز فراموش می شود. 7 سال عینک جزیی از چهره ام شده بود. همیشه بود اگر هم نبود جانشینش در چشم هایم جا خوش می کرد. حسابی به بودنش عادت کرده بودم. اما حالا 2 هفته ای می شود که به مدد تکنولوژی دیگر نیازی به بودنش ندارم. اوایل دلتنگش شده بودم اما حالا گویی هیچ گاه نبوده است. گویی چشم های من هیچ گاه برای دیدن به او نیاز نداشته است. جالب است. کمی هم غمناک و دلهره آور.

* مشهد خیلی خوب بود. خیلی. گفتن ندارد که چه ها گذشت.  همین قدر که خیلی لازمش داشتم.

* بازهم به مدد همان تکنولوژی، یک هفته ای توفیق اجباری نصیبم شد تا کمی در خانه خودمان زندگی کنم نه در اداره. به این یک هفته هم به اندازه آن سفر نیاز داشتم. یکی از بزرگترین مزایای آن این بود که به خانه داری کمی علاقمند شدم. فهمیدم که اگر از اشپزی متنفرم یکی از دلایلش کمبود وقت بوده برای سر فرصت در آشپزخانه ایستادن و هنر خود را به کار گرفتن. این که می گویم علاقمند شدم تنها در حد رفع نیاز است و بس. وگرنه همچنان عاشق دلباخته اش نیستم.گاهی لازم است که در بین هیاهوی کار و رفت و آمد، فرصتی هم به خودمان دهیم تا لذت استقبال از همراه خود را بعد از یک روز کاری سخت، با روحیه ای شاد و سرحال بچشیم. همین!!

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  ساعت 15:4  توسط الهام 


 خدا کند وقت حرف زدن داشته باشم

 فردا می روم مشهد. تنها. سخت است اما مدت ها منتظر بودم برای رفتن. کلی حرف دارم با امام رضا. کلی شکرگزاری دارم. خدا کند وقت شود همه حرف هایم را بزنم. یعنی خدا کند بقیه بگذارند که به من هم وقتی برسد. برای همه دعا می کنم.

  + نوشته شده درسه شنبه پنجم آبان 1388  ساعت 16:30  توسط الهام