|
خواهر کوچک من بزرگ شده است. حالا دیگر می داند
اعتقادش چیست. می داند که کجای این دنیا ایستاده است. نظر می دهد. ایده دارد. در مقابل نظر مخالف می ایستد و از
خود دفاع می کند. دیشب بحث بالا گرفت. هر کدام از ما تکه ای از یک موضوع بی انتها
را دست گرفتیم و حرف زدیم. امیر در مورد چراهای پایه ای و بنیادی. در این مورد که
تا به حال از خود پرسیده اید چرا؟ این که تا به حال به خاطر فرار از کفر و بی
ایمانی بوده است که علت خیلی چیزها را نپرسیده اید یا این که برای همه کارها و حرف
ها و اعتقادات خود پاسخ دارید؟ من در این مورد که هر کس به هر چیزی رسیده است برای
خودش است. هیچ احدی را حق دخالت در کار احدی دیگر نیست. در مورد این که وقتی
اعتقادات ما با موضوعی عجین شده است که علامت های سوال فراوان دارد، هر کس برداشتی
متفاوت دارد تا این علامت ها کمتر شود. با این شرایط هر برداشتی مربوط و مخصوص به
خود اوست و دیگری نباید سعی در تحمیل نظر خود داشته باشد. این که پدر و مادر و
اطرافیان باید وقت کودکی، خوبی ها و بدی ها را به فرزندشان بیاموزند. باید سعی
کنند سرشت او را زیبا تربیت کنند. حتی می توانند تا ابد نگران فرزند خویش باشند.
می توانند مواظب باشند معتاد نشود، خلاف نکند. اما باید برای او حد و مرزی نیز
قائل باشند. باید بدانند که برخی مسائل کاملا شخصی است. نماز، روزه و ... همین
شخصی ها هستند که در کودکی به اندازه کافی همه در وصف خوبی هایشان به او گفته اند
واو می داند. بابا آن تکه ای را دست گرفت که می گفت هر کس دلیل انجام دادن یا ندادن اعمال
خود را خوب می داند. اگر کسی نماز نمی خواند خودش پیش وجدان خودش خوب می داند که
تنبلی است یا بی نیازی است یا بی اعتقادی است. و این که شرایط روی آدم ها خیلی
تاثیر می گذارد. این که یک سری از افراد که زمانی برای انسان سمبل بودند وقتی بر
خلاف آن ثابت می شود، نیاز به کندوکاو دوباره ایجاد می شود. سخت است دوباره
ایستادن و به راه خود ادامه دادن. مامان هم که این وسط با همه موافق بود و اعتقاد
داشت همه شما درست می گویید اما به هرحال ما مسلمانیم و یک سری عقاید با خون ما
آمیخته شده است. محمد هم که حوصله اش سررفته شاکی از این بود که چرا همه مثال ها در
مورد اوست. آخر از همه کوچکتر بود. اما خواهر کوچک من اعتقاد داشت همه اعمال ما
دلیل دارد. اعتقاد داشت که باید آنها را
انجام دهیم و باید خود را در قبال سایرین مسئول دانسته و آنها را نیز راهنمایی
کنیم.
اما همه این ها تنها بحثی بود که همیشه هست و هیچ
گاه هم پایانی ندارد. چیزی که مرا خوشحال می کرد این بود که خواهر کوچک من مدت
هاست که برای اعمالش تحقیق می کند. مدت هاست که به دنبال جواب برای سوال هایش است.
چیزی که مرا بیش از این خوشحال کرد این بود که در بحث با امیر اگر نمی دانست می
گفت من هنوز در این مورد تحقیق نکرده ام و اطلاعات ندارم پس بحث نمی کنم. این یعنی
همان چیزی که من همیشه دوستش دارم. این یعنی خواهر کوچک من دیگر بزرگ شده است....
|