تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 روزتان مبارک دوستان باصفایم

 

 

گاهی می گویم بس است دیگر. ساعت کاری ندارد، امنیت شغلی ندارد، روز تعطیل و غیر تعطیل ندارد در عوض استرس دارد، دردسر دارد، خطر دارد و .... بیا و بی خیال این کار شو. اما تو باور مکن... تو باور مکن که این ها را از ته دل گفته ام. باور مکن که در تمام این مدت حتی یک لحظه خواسته باشم شغلی دیگر داشته باشی. شاید خیلی بیش از خودت دلم بخواهد یک روزنامه نگار باشی. آخر عجیب برایت احترام قائلم. عجیب برای دوستانت و رفقایت احترام قائلم. امروز بهانه ای شد تا بگویم که بیش از خودت این شغل را دوست دارم. امروز بهانه ای شد تا بگویم ارزش کارت را می دانم و به وجودت افتخار می کنم.

روز خبرنگار را به همه دوستان خبرنگارم ، با همه استرس ها و هیجان ها و وقت و بی وقت کار کردن ها تبریک می گویم ، همان دوستانی که با عشق و صداقت کار می کنند و با وجود همه بی مهری ها باز هم می خندند...

  + نوشته شده درشنبه هفدهم مرداد 1388  ساعت 11:28  توسط الهام 


 کابوس

 

دیشب خواب دیدم درحال رفتنی. دیر رسیدم برای بدرقه ات. راستش از پشت پنجره می دیدمتان، هم شما را هم آن هایی که آمده بودند برای خداحافظی. اما نمی دانم حکمتش چه بود که پای آمدن نداشتم. تنها وقتی می خواستی حرکت کنی انگار تمام وجودم آتش گرفت.دویدم به طرفت. زیاد ندیدمت اما همان مدت کم هم گریه امانمان را بریده بود. یادم می آید که قرار نبود مدت زیادی نباشی اما همان هم خیلی بود. قبل از رفتنت، پسرکوچولوی دوست داشتنی داشتم که می دانستم فقط برای من است. اما او را از آغوشم گرفتند و گفتند که تو مادر این بچه نیستی. بودم... اطمینان دارم که مهرم به آن پسرک از جنس دیگری بود. اما او را بردند. تو نیز رفتی یکدانه برادرم و من ماندم و حجم انبوهی از غم که در خواب خوب حسش کردم. اشک ریختم به اندازه همه دلتنگی که از رفتنت بر دل و جانم حک شده بود. اشک ریختم به اندازه همه مهری که آن پسرک کوچک دوست داشتنی بر دلم به یادگار گذاشته بود.

در میان صدای فریادهای خودم بود که صدای آشنایی را شنیدم که مثل همیشه نجات بخشم بود. می دانستم کابوسم تمام شده و در خانه امن خودم و در کنار او هستم. اما چهره گریان تو لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رفت.نرمی پوست لطیف پسرکم و بوی تنش از یادم نمی رفت. بد کابوسی بود. خیلی بد...

  + نوشته شده درسه شنبه سیزدهم مرداد 1388  ساعت 8:30  توسط الهام 


 پیرمرد! کاش همیشه سلامت باشی...

 

امروز دیدمش. بعد از مدت ها. نگرانش شده بودم. آخر به هر روز دیدنش عادت کرده بودم. خیلی وقت بود که دیگر با لبخندی پنهان از کنارش رد نشده بودم. بعد از آن خیلی وقت هم دیگر پیاده از آن مسیر گذر نکرده بودم تا ببینمش. پیرمرد را می گویم. پیرمردی که هر روز صبح ، مسیر میرداماد را پیاده روی می کند. لباس ورزشی می پوشد. کلاهی شبیه کلاه شکارچیان بر سر دارد و کتانی سفید بامزه ای هم به پا. آرام آرام در حالی که دو دستش در پشت بدنش حالت قلاب دارد پیاه روی می کند. بی اغراق می توانم بگویم بیش از 80 سال سن دارد. راستش از وقتی او را در مسیر می بینم خجالت می کشم مسیر سر نیایش تا پل میرداماد را سوار تاکسی شوم. انگار این پیرمرد شده است مشوق من برای تکان دادن دست و پاهایم. قبل ترها که مسیر خانه تا محل کار را خودم می آمدم، گاهی به سر نیایش که می رسیدم با خود می گفتم پیرمرد !می دانم اگر بفهمی که حس پیاده رفتن را ندارم به حالم افسوس می خوری اما به خدا حسش نیست. گاهی هم در خیالم پیرمرد را گول می زدم و می گفتم ببین خودت هم که به سن من بودی حسش را نداشتی. حالا که پیرمرد شدی به فکر سلامتیت افتادی. پس من هم از اینجا تا سر میرداماد سواره می آیم و از آن جا تا پل پیاده. بعد وقتی می دیدمش خوشحال از این که آبرویم حفظ شده و مرا در حال پیاده روی دیده است، اعتماد به نفسم به اوج می رسید. حال آن که حتی پیرمرد نمی داند من هر روز منتظر دیدنش بوده ام و حتی نمی داند شده است مشوق من.

کاش همیشه سلامت باشد...

  + نوشته شده درچهارشنبه هفتم مرداد 1388  ساعت 15:38  توسط الهام 


 فریاد آرامش

  

همه جا آرام است. صدا از کسی در نمی آید. اینجا را می گویم. تنها سکوت است و سکوت. تنها بی صدایی است. همه به اندازه دنیا حرف دارند اما کسی چیزی نمی گوید. همه می ایند و می روند. به سان ارواح سرگردان. خنده ها بی صداست. گویی لبخندها بیش از قهقهه ها بازار دارند. گریه ها تنها اشک است. نغمه ایی نیست. بی صدایی است بی صدایی... اما در این بی صدایی، در آن دوردست های سکوت نغمه ایی شنیده می شود. صدای خنده های دو دوست که می خواهند بیش از دو دوست باشند. صدای استرس ها و هیجان دو دلباخته که می خواهند شور زندگی را، زیر یک سقف تجربه کنند، صدای مادری که لالایی خواندن را تمرین می کند، صدای مردی که بهترین است و شور زندگیش همتا ندارد، صدای خانه ای که همیشه منتظر آمدن صاحبخانه هایش است تا دوباره در و دیوارش رنگ خوشبختی بگیرند...

اینجا آرام است، اما در دوردست ها کسی آرام و قرار ندارد...

  + نوشته شده دریکشنبه چهارم مرداد 1388  ساعت 11:5  توسط الهام 


 

 

همسفر!

در اين راه طولاني – كه ما بي خبريم و چون باد مي گذرد –

بگذار خرده اختلاف هايمان با هم، باقي بماند.

خواهش مي كنم!

مخواه كه يكي شويم؛ مطلقا يكي.

مخواه كه هر چه تو دوست داري،

من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هرچه من دوست دارم،

به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نيز باشد.

مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم،

يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را،

 يك رنگ را، و يك شيوه نگاه كردن را.

مخواه كه انتخاب مان يكي باشد،

سليقه مان يكي، و روياهامان يكي .

همسفر بودن و هم هدف بودن،

ابدا به معناي شبيه بودن و شيبه شدن نيست.

 و شبيه شدن، دال بر كمال نيست، بل دليل توقف است.

شايد «  اختلاف »، كلمه خوبي نباشد.

شايد « تفاوت » بهتر از « اختلاف » باشد.

 اما بهر حال ،  تك واژه  مشكل ما را حل نمي كند.

پس بگذار اينطور بگويم:

عزيز من!

زندگي را ،  تفاوتِ نظرهاي ما مي سازد و پيش مي برد

 نه شباهت هايمان،

نه از ميان رفتن و محو شدن يكي در ديگري؛

نه تسليم بودن، مطيع بودن،

امر بر شدن و دربست پذيرفتن.

من زماني گفته ام:

« عشق، انحلال كامل فرديت است در جمع ».

حال نمي خواهم اين مفهوم را انكار كنم؛

 اما اينجا سخن از عشق نيست،

سخن از زندگي مشترك است،

كه خمير مايه ي آن مي تواند عشق باشد

يا دوست داشتن يا مهر و عطوفت يا تركيبي از اينها،

و در هر حال، حتي دو نفر كه سخت و بي حساب عاشق هم اند،

و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است،

واجب نيست كه هر دو، صداي كبك، درخت نارون،

حجاب برفي، قله ي علم كوه، رنگ سرخ،

 بشقاب سفالي را دوست داشته باشند – به يك اندازه هم.

اگر چنين حالتي پيش بيايد – كه البته نمي آيد –

 بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق.

يكي كافي ست.

 عشق، از خودخواهي ها و خودپرستي ها گذشتن است؛

 اما اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست. 

من از عشق زميني حرف مي زنم

كه ارزش آن در « حضور » است

نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.

عزيز من!

اگر زاويه ديدمان، نسبت به چيزي، يكي نيست، بگذار يكي نباشد.

بگذار فرق داشته باشيم. بگذار در عين وحدت، مستقل باشيم.

بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم.

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد.

تو نبايد سايه كمرنگ من باشي

من نبايد سايه كمرنگ تو باشم

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چيز

كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم؛

 اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند.

بحث بايد ما را به اداراك متقابل برساند نه به فناي متقابل.

چه خاصيت كه من، با همه تفردم، نباشم، و تو باشي،

يا به عكس، تو با همه تفردت نباشي و همه من باشم؟

اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست،

سخن از ذره ذره واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگي ست.

من كامو را بر ساتر ترجيح مي دهم، صادقي را بر ساعدي.

باخ را بر بتهوون ترجيح مي دهم، عود را به جملگي سازها.

كوه را به دريا، دالي را به پيكاسو.

شاملو را، حتي به نيما.

تو اما ساعدي را دوست تر مي داري و بالزاك را.

پيانو و سنتور را به عود ترجيح مي دهي.

نه دالي را طالبي نه پيكاسو را. ون گوك را به هر دو ترجيح مي دهي.

شاملو را دوست داري، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهري.

دريا را دوست داري اما نه دريايي را كه

بايد حسرت زده به آن نگريست...

بيا درباره همه ي اينها به گفت و گو بنشينيم!

بيا بحث كنيم!

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم!

بيا كلنجار برويم!

اما سرانجام، نخواهيم كه غلبه كنيم

و اين غلبه منجر به آن شود كه تو نيز چون من بينديشي يا به عكس.

مختصري نزديك شدن بهتر از غرق شدن است.

تفاهم، بهتر از تسليم شدن است.

تا زماني كه تو ساعدي را ترجيح مي دهي، و سهراب را،

 درست تا آن زمان، ساعدي و سهراب مرا به تفكر و شناخت،

 به زنده بودن و حركت كردن وادار مي كنند.

اگر تو، همه ی من شوي، من و تو سهراب را كشته ييم،

و ساعدي را، و بسياري را...

عزيز من!

بيا، حتي، اختلاف هاي اساسي و اصولي مان را، در بسياري زمينه ها،

تا آنجا كه حس مي كنيم،  دو گانگي،  شور و حال و زندگي مي بخشد،

 نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو ، تو و من حق داريم در برابر هم قد علم كنيم.

و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد همديگر را نپذيريم

بي آنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم.

گمان مي كنم اين جمله ،  آخرين حقوقي ست كه

در جهان كنوني براي انسان ها باقي مانده است:

 اين حق كه در خانه ي خود، در اتاق خود، و در خلوت خود،

در باب بسياري از مسائل، منجمله سياست و آرمان هاي سياسي،

اختلاف نظر داشته باشند.

عزيز من!

دو نيمه، زماني به راستي ،  يكي مي شوند

و از دو « تنها » يك « جمع كامل » مي سازند كه

 بتوانند كمبود هاي هم را جبران كنند،

نه آنكه عين مطلق هم شوند، چيزي بر هم مضاف نكنند و

 مسائل خاص و تازه يي را پيش نكشند...

پس بانو!

بيا تصميم بگيريم كه هر گز عين هم نشويم.

بيا تصميم بگيريم كه حركات مان، رفتارمان،

حرف زدن مان، و سليقه مان، كاملا يكي نشود...

و فرصت بدهيم كه خرده اختلاف ها،

و حتي اختلاف هاي اساسي مان، باقي بماند.

و هرگز اختلاف نظر را وسيله ي تهاجم قرار ندهيم ...

 عزيز من! بيا متفاوت باشيم!

* از کتاب چهل نامه به همسرم، نوشته زنده یاد نادر ابراهیمی

پی نوشت: وقتی از خواندن متنی لذت می برم گویا به تازگی از خواب بیدار شده و روح و جانم آماده و سرحال برای ادامه کار است. ممنونم از همه آن هایی که قلمی دارند فراتر از زندگی... ممنونم از کلمه ها که روحی دارند فراتر از چند حرف... ممنونم خدا به خاطر آفریدن همه زیبایی های دنیا... به خاطر آفریدن همه برای من...

  + نوشته شده درشنبه سوم مرداد 1388  ساعت 15:1  توسط الهام