تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 راستی گفتم...

  

دیده اید وقتی ذهن و دلت خالی است چیزی برای نوشتن ندارید؟ وضع الان من همین است.چند روزی است نگاهم را محدود کرده ام به خوشبختی شخصی خودم.آن را تمام قد حس می کنم اما حتی، حتی نیم نگاهی به اطراف نمی اندازم تا وسعت دیدم ، قد خوشبختی ام را کوچک کند.ساده حرف می زنم و ساده هم می نگارم. بی هیچ کش و قوس و نت اضافی.گفتم نت... یاد کلاس های تارم افتادم که یک ماهی می شود تعطیل است.اما الان استاد تارم از فرنگ برگشته است و من برای این که جلوی جمع- یعنی همان استاد تارم و آن یکی هم کلاسی ام که ارادت خاصی به خودش و سه تارش دارم- ضایع نشوم مجبورم کله امیر را ببرم. چه دخلی به من دارد؟ می خواست نگذارد زنش پیشرفت کند. حالا کهopen-minded است باید همه چیز را قبول کند. راستی گفتم open-minded یاد کلاس های زبانم افتادم. نمی دانم از استاد خیلی خیلی خواستنی ام است یا به خاطر سال ها زبان خواندن و هیچ چیز یاد نگرفتنم است یا به خاطر پیشرفت بسیار زیادم است که این ترم آنقدر خوب کلمه در حافظه ام می ماند که باورتان نمی شود!! چند شب پیش خواب دیدم teacher شدم. مثل بلبل حرف می زدم. اما الان هر چه قدر به ذهنم فشار می آورم که چه می گفتم یادم نمی آید. این هم از برکات همان کلاس هایی است که...گفتم کلاس ها... این امیر را دیده اید؟ در حال حاضر با سرعت نور در حال رسیدن به level من است. گاهی فکر می کنم عجب انگیزه ای هستم در زندگی برای او. حتی باید به وجود من به عنوان عامل پیشرفتش افتخار کند. خب سخت است هر 9 روز یک بار پایان ترم دادن.ولی خنده دار است. یه جورایی با مزه است.بگذریم...گفتم با مزه... قرار بود دیروز با شبنم بروم برای پرو لباس عروسش. خیلی با مزه است نه؟این که می بینی دوست ۸ ساله ات عروس می شود. این که خاطرات ۸ ساله ات زنده می شوند و این که روزهای خوش گذشته قلغلکت می دهد و کلی خنده ات می گیرد و گاهی هم آنقدر قلغلکت می دهد که گریه ات می گیرد... گفتم گریه...  دیروز کارم به بیمارستان کشید. به خاطر همان چن تشخیص متفاوت دکترها که آخر هم نفهمیدیم کدام درست است. برای همین نتوانستم بروم پرو لباس عروس. اما راستش از دست این دکترهای ... خسته شده ام. اگر من دکتر می شدم نشانشان می دادم دکتری یعنی چه. اما حالا که نشدم آن ها دارن به من نشان می دهند که طبابت به چه معناست. خیالی نیست این نیز می گذرد. بالاخره کارشان به بانک می افتد....

دلم می خواهد از روزمرگی هایمان نمایشنامه بنویسم و بازیگرانش خودمان باشی... خیلی دلم می خواهد...عجییییب...

 

  + نوشته شده دریکشنبه هفتم تیر 1388  ساعت 11:39  توسط الهام 


 

  

دل من گرفته زینجا

ز غبار این بیابان .....

هوس سفر نداری؟

همه آرزویم

اما....

چه کنم که بسته پایم....

  + نوشته شده درچهارشنبه سوم تیر 1388  ساعت 7:24  توسط الهام