حالا می فهمم که انگار سیاه تر از سیاهی هم وجود دارد. حالا بیشتر می فهمم که تاریک تر از تاریکی هم هست.اصلا همه رنگ های زندگیم با هم قاطی شدن. دیگه نمی تونم سفیدی و از سیاهی تشخیص بدم. خیلی تکراریه ولی حقیقت داره که همه معادله های ذهنم ریخته به هم. عین آدمی هستم که تازه از خواب بیدار شده و منگه منگه.دلم نمی خواد اینطوری بنویسم. این ریختی نوشتن و دوست ندارم. خالی از احساس و ظرافت . اما راستش فعلا همین حرفاست که داره از ذهنم بیرون می ریزه. خیلی وقته منتظرن که خودشون و نشون بدن اما من توانش و نداشتم. همه چیز مثل قبله. می رم سرکار، می یام خونه، می خندم، حرف می زنم، غذا می خورم، ... اما انگار توی خلاء هستم. انگار یکی گفته این کارا رو انجام بده بدون این که در موردشون فکر کنی. کهیر می زنم وقتی آدمایی که قبل از این قانعشون کرده بودم که " بابا سهم ما همه رنگ های خداست" حالا می یان و می گن دیدی سهم ما هیچی نبود؟؟!!! دیدی اصلا ما هیچی نبودیم؟؟!! واکنش من چی می تونه باشه جز این که سکوت کنم. یه سکوت بلند به رنگ قرمز. به رنگ خون....آره به رنگ خون!!!!
من دلم می خواست همین جا تو وطن خودم نقاشی بکشم. من دلم می خواست همین جا پیش همزبونام زندگیم و رنگ کنم. دلم نمی خواست این جا خالی از رنگ بود. دلم نمی خواست...
سهم من و از رنگ های زندگیم بدین....سهم من و از رنگ های خدا بدین...