تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 نه! سهم ما همه رنگ های خدا نیست!!!

  

حالا می فهمم که انگار سیاه تر از سیاهی هم وجود دارد. حالا بیشتر می فهمم که تاریک تر از تاریکی هم هست.اصلا همه رنگ های زندگیم با هم قاطی شدن. دیگه نمی تونم سفیدی و از سیاهی تشخیص بدم. خیلی تکراریه ولی حقیقت داره که همه معادله های ذهنم ریخته به هم. عین آدمی هستم که تازه از خواب بیدار شده و منگه منگه.دلم نمی خواد اینطوری بنویسم. این ریختی نوشتن و دوست ندارم. خالی از احساس و ظرافت . اما راستش فعلا همین حرفاست که داره از ذهنم بیرون می ریزه. خیلی وقته منتظرن که خودشون و نشون بدن اما من توانش و نداشتم. همه چیز مثل قبله. می رم سرکار، می یام خونه، می خندم، حرف می زنم، غذا می خورم، ... اما انگار توی خلاء هستم. انگار یکی گفته این کارا رو انجام بده بدون این که در موردشون فکر کنی. کهیر می زنم وقتی آدمایی که قبل از این قانعشون کرده بودم که " بابا سهم ما همه رنگ های خداست" حالا می یان و می گن دیدی سهم ما هیچی نبود؟؟!!! دیدی اصلا ما هیچی نبودیم؟؟!! واکنش من چی می تونه باشه جز این که سکوت کنم. یه سکوت بلند به رنگ قرمز. به رنگ خون....آره به رنگ خون!!!!

من دلم می خواست همین جا تو وطن خودم نقاشی بکشم. من دلم می خواست همین جا پیش همزبونام زندگیم و رنگ کنم. دلم نمی خواست این جا خالی از رنگ بود. دلم نمی خواست...

سهم من و از رنگ های زندگیم بدین....سهم من و از رنگ های خدا بدین...

 

  + نوشته شده درپنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  ساعت 15:11  توسط الهام 


 سهم ما تمام رنگ های خداست

  

ما ایرانیا خیلی درد داریم. خیلی درددل داریم.شاید اگر صدها نامزد انتخابات برای تبلیغ هم که شده پای درد دل ما ایرانیا بشینن حرفای ما، دردای ما، لعنت و نفرین کردن های ما تموم نشه. شاید اگر  ده ها اصلاح طلب هم بیان و برن بازهم دردای ما سرجاش بمونه. شاید بارها ما مردم ایران گفتیم و تو گوش هم خوندیم و شعار دادیم که بالاخره باید یه جایی یه تسکینی پیدا کنیم. بالاخره باید از یه جایی شروع کنیم. بالاخره باید تو یه نقطه ای به آرامش برسیم اما با سر خوردیم تو دیوار و درد و سوزش جای زخمش به بقیه دردا و دردل هامون اضافه شده. اما انگار این خاصیت ما ایرانیای دردمنده که در اوج درد، امید، تسلای زخم هامون باشه. انگار این تو ذات ما ایرانیای خوش بینه که همیشه تو یه عالمه تاریکی که چشمامون و پر کرده دنبال یه روزنه باشیم تا روشنایی نازک اون مستقیم بتابه رو قلبمون. این بار هم همون روزنه و همون امید، ظاهرا ظاهر شده. نمی دونم شاید ۴ سال دیگه دوباره یه مادر با گریه و بغض و ناله، بچه اش و از روزگار نامهربون بخواد، نمی دونم شاید ۴ سال دیگه بازم ما ایرانیا دنبال یه کورسویی تو دل نعمت باشیم. آره، دنبال یه نور نازک که بتابه به قلبمون. اما من فکر نمی کنم دیگه تاریک تر از تاریکی وجود داشته باشه. فکر نمی کنم سیاه تر از سیاهی تو مدادرنگی های بچه های کوچه پس کوچه های فقر وجود داشته باشه. فکر نمی کنم دیگه کمر ایرانیای مهربون تاب نامهربونی ها رو داشته باشه... یه بار دیگه باید سهم خودمون و از همه رنگ های زیبای زندگی طلب کنیم. باید ایران سبز و تو نقشه جهان پررنگ تر کنیم. باید همونی بشیم که بودیم.باید ...

  + نوشته شده دریکشنبه دهم خرداد 1388  ساعت 10:54  توسط الهام