تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 می دانم... دلت بی رنگی می خواهد!!!

 

 

این کار نیست که خسته ات می کند. استرس کارهایی که نکردی اذیتت می کند. کار، کار است. تفریح نیست که تو از آن لذت ببری. حالا که دوستش داری پس نعمت است. اما با این حال بازهم خسته می شوی. ذهنت درد می گیرد. بدنت کوفته می شود. خنده هایت کمرنگ تر می شود و سطخی تر. خوب فکر  می کنی. چند وقت است که خوب فکر می کنی. بدت می آید از غر و ناله. بدت می آید از کم نشاطی. پس باید فکر می کردی. باید می دانستی از چه دلسردی. حالا دیگر می دانی. می دانی که کار، کار است. می دانی که استرس جزئی از همان کاری است که به خاطرش حقوق می گیری. می دانی که تحت فشار بودن جزئی از همان کاری است که همه می گویند خوش به حالت که آن را داری. می دانی که کار زن و مرد ندارد. ظریف و سخت ندارد. اصلا می دانی که مشکلت کار نیست. گاهی با خود می گویی بی خیال همه چیز شوم و فقط کار کنم و کلاس زبانم را بروم و سرخوش و بی دغدغه تنها به زندگی فکر کنم. گاهی با خود می گویی پس چه فرقی داری با بقیه؟ تو که همیشه با همه فرق داشتی حالا بقیه به تو رسیده اند و دیگر تفاوتی بین تو و آن ها نیست. این خوب نیست. گاهی با خود می گویی تفاوت یعنی چه؟ این حرفا را رها کن. وقتی همه وقتت را کار گرفته چرا فکرش را می کنی؟ زندگی کن. لذت ببر. انقدر مغزت را از ای کاش ها پر نکن. اما باز هم راضی نمی شوی. می دانی که مشکلت کار نیست. مشکلت استرس کارهایی است که هم خودت و هم دیگران از تو انتظار دارند و لااقل فعلا رسیدن به آن ها برایت سخت است. می دانی اگر سه کتاب قطور اقتصاد را روی چند کتاب زبان کنار میزت بگذاری و در حین کار کردن و سرو کله زدن با رئیست به آن ها نگاه کنی و حرص بخوری چیزی عوض نمی شود. اما بازهم نگاهشان می کنی و دندان هایت را به هم می سایی. مرض داری؟؟؟ حتما داری دیگر. با خود می گویی بی خیال پیشرفت، بی خیال ترقی، بی خیال فوق لیسانس و دکترا. بی خیال نمره آیلس، بی خیال... بی خیال... بی خیال.... اما نمی شود. خودت هم بخواهی بازهم نمی شود.

این روزها پر از حس های منفی هستی. نیاز به زمان داری. نیاز به کمی استراحت. نیاز به یک برنامه ریزی متناسب با توان خود داری. نیاز به این داری که بفهمی زود دیر می شود. نیاز به این داری که یاد بگیری کمی ذهنت را خالی کنی. کتاب هایت را از جلوی چشمانت برداری. میزت را خلوت کنی. خانه ات را خلوت کنی. از این همه شلوغی خسته شده ای. دلت خلوتی می خواهد. دلت سفیدی می خواهد...

 

  + نوشته شده درپنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  ساعت 11:58  توسط الهام 


 

  

۲۵ سال تمام!!!

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  ساعت 12:48  توسط الهام 


 فلسفه

 

همیشه در حوالی 500 متر انتهای آن خیابانی که آخرش به جردن می‌رسد، قدم می‌زند. روزهای زوج من با عجله تمام سوار بر ماشین از سر کار آن خیابان را طی می‌کنم تا سر موقع، ساعت 6.30 به کلاس زبان برسم اما او با کیسه کوچکش آهسته قدم می زند و آن 500 متری که من همیشه از ترافیکش کلافه‌ام، با آرامش بالا و پایین می‌رود. پیرمرد به هر ماشینی که می‌رسد، نگاهی می‌کند؛ حرفی نمی‌زند، فقط دستی تکان می‌دهد، دستش را از کنار رانش تا کنار شقیقه‌اش بالا می‌آورد به نشانه سلامی صمیمی،....

دست که تکان می‌دهد احساس می‌کنی سال‌هاست که می‌‌شناسیش؛ اگرچه سخنی نمی‌گوید اما می‌دانی که باید به او کمک کنی. گاهی کسی صد تومانی، دویستی یا شاید بعضاً پانصد تومانی به او می‌دهد ولی من هربار که خواستم چیزی بدهم، فقط اسکناس‌هایی را دم دست پیدا کرده‌ام که از صبح برای صندوق صدقه سر کوچه کلاسم ذخیره کرده‌ام.

من هر روز در خیابان‌های تهران، از غرب تا شرق و مرکز شهر را سوار بر ماشین گز می‌کنم؛ از خبرگزاری تا دفتر، از کلاس زبان تا ... اما پیرمرد صبح تا شب را در همان 500 متر طی می‌کند؛ 500 متری که شاید برای او کم‌مشتری باشد؛ من هر روز با عجله از این کار ا آن کار، از اینجا به آنجا و از این منطقه به آن منطقه می‌روم اما او با آرامش همان ناحیه استحفاظی خودش را طی می‌کند؛ من هر روز از سیاست می‌گویم، از اقتصاد حرف می‌زنم و با استرسِ کار خبر، زندگی می‌کنم اما او با لبخند همیشگی همان 500 متر را بارها و بارها طی می‌کند.

من هر روز از خودم می‌پرسم اینهمه کاربرای چه؟ اینهمه دوندگی، اینهمه عجله، اینهمه استرس، ... من هنوز به دنبال دلیل زیستن هستم و فلسفه زندگی اما آیا او هم در همان حال که همان 500 متر را بارها و بارها تکرار می‌کند و هر روز برایش تکرار و تکرار روزهای تکراری قبل است، به این سؤال فکر می‌کند؟

کاش یادم باشد شنبه پول خردی برای او کنار صدقه‌هایم بگذارم.

  + نوشته شده درپنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  ساعت 22:2  توسط امیر  


 

  

وقتی کسی بی منطق حرف می زند و تو در نهایت ادب و احترام سعی در توجیهش داری اما راه به جایی نمی بری، چه باید کنی؟ وقتی بعضی از آدم ها حرف زدن برایشان راحت است و نسخه پیچیدن برایشان راحت تر ، چه باید کرد؟ تازه یک مسئله مهم تر، اگر یک نفر خودش ، از روی قصد ، آتش بیاره معرکه باشد و بعد خودش آتشی را که افروخته خاموش کند، تو چه باید کنی؟ تشکر و سپاس و تقدیر یا حرص و حرص و خودخوری؟؟؟؟.....

  + نوشته شده درپنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  ساعت 11:55  توسط الهام