همیشه در حوالی 500 متر انتهای آن خیابانی که آخرش به جردن میرسد، قدم میزند. روزهای زوج من با عجله تمام سوار بر ماشین از سر کار آن خیابان را طی میکنم تا سر موقع، ساعت 6.30 به کلاس زبان برسم اما او با کیسه کوچکش آهسته قدم می زند و آن 500 متری که من همیشه از ترافیکش کلافهام، با آرامش بالا و پایین میرود. پیرمرد به هر ماشینی که میرسد، نگاهی میکند؛ حرفی نمیزند، فقط دستی تکان میدهد، دستش را از کنار رانش تا کنار شقیقهاش بالا میآورد به نشانه سلامی صمیمی،....
دست که تکان میدهد احساس میکنی سالهاست که میشناسیش؛ اگرچه سخنی نمیگوید اما میدانی که باید به او کمک کنی. گاهی کسی صد تومانی، دویستی یا شاید بعضاً پانصد تومانی به او میدهد ولی من هربار که خواستم چیزی بدهم، فقط اسکناسهایی را دم دست پیدا کردهام که از صبح برای صندوق صدقه سر کوچه کلاسم ذخیره کردهام.
من هر روز در خیابانهای تهران، از غرب تا شرق و مرکز شهر را سوار بر ماشین گز میکنم؛ از خبرگزاری تا دفتر، از کلاس زبان تا ... اما پیرمرد صبح تا شب را در همان 500 متر طی میکند؛ 500 متری که شاید برای او کممشتری باشد؛ من هر روز با عجله از این کار ا آن کار، از اینجا به آنجا و از این منطقه به آن منطقه میروم اما او با آرامش همان ناحیه استحفاظی خودش را طی میکند؛ من هر روز از سیاست میگویم، از اقتصاد حرف میزنم و با استرسِ کار خبر، زندگی میکنم اما او با لبخند همیشگی همان 500 متر را بارها و بارها طی میکند.
من هر روز از خودم میپرسم اینهمه کاربرای چه؟ اینهمه دوندگی، اینهمه عجله، اینهمه استرس، ... من هنوز به دنبال دلیل زیستن هستم و فلسفه زندگی اما آیا او هم در همان حال که همان 500 متر را بارها و بارها تکرار میکند و هر روز برایش تکرار و تکرار روزهای تکراری قبل است، به این سؤال فکر میکند؟
کاش یادم باشد شنبه پول خردی برای او کنار صدقههایم بگذارم.