تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 سخنی با مهربان تارم

  

 مهربان تارم...

حالا دیگر می توانم تو را در دستانم بگیرم. حالا دیگر می توانم صدایت را بشنوم. جرات این را پیدا کرده ام که با نوایت هم دل شوم. تو هم مرا یاری کن. دوستم داشته باش چون من به اندازه وسعت لذتی که به من می دهی دوستت دارم. می دانی؟ عاشق صدای مردانه ات هستم. می دانی وقتی تو را در آغوش می گیرم عشق را بیش از قبل حس می کنم؟ یاریم کن خوش نوا... می دانی یکی از آروزهایم را؟ دوست دارم روزی فرارسد که بتوانم با افتخار نوای دلنشینت را متولد کنم و با ضرب خوش نواز تنبک امیر بیامیزمش. تو که باید خوب بدانی که من به هر چه می اندیشم در نهایت به او ختم می شود. راستی می دانی چند وقتی است که دیگر جمعه ها را دوست دارم؟از من بعید است دوست داشتن جمعه های بدون امیر.این ها همش به خاطر وجود توست که جمعه هایم را با نوای دلنشینت آذین بندی می کنی. این ها همه به خاطر ورود تو به زندگیم است . آخ که وقتی طنینت با رقص صدای لیلا در می آمیزد ،من تا به کجا می روم.ممنونم به خاطر دادن این همه حس خوب. خوش آهنگم! صلابتت را دوست دارم. اما از استادم شنیده ام که با همه بزرگیت زود قهر می کنی. شنیده ام که با همه رفاقتت اگر بد رفتاری ببینی زود جامه پاره می کنی. من نمی گذارم با من قهر کنی. من دوستت دارم می دانم تو هم مرا دوست داری. می دانم صدایم را می شنوی وقتی در دستان هنرمند و رقاص استادم جای می گیری و بی چشمداشت نوایت را رهسپار دل من می کنی و من با خود می گویم یعنی من هم می توانم؟از تو چه پنهان به استادم حسودیم می شود که با او بیش از من دوست هستی. وقتی برایمان می خوانی تنها دوست دارم چشم هایم را ببندم تا هیچ چیز مادی را نبینم. آخر حیفم می آید که تو باشی و معنویت نباشد. حیفم می آید با صدایت رشد نکنم. دستم را بگیر. می خواهم با تو همراه شوم . می خواهم خوبی هایم را نمایان کنم.وقتی گوش به تو می سپارم گویی بهتر فکر می کنم. امیر می گوید خاصیت تو و دیگر دوستانت است . راست می گوید با تو افکارم مرتب می شوند و انرژی ام فزون تر.

خسته ات نمی کنم تنها یک تقاضا دارم. با من مدارا کن تا بتوانم دلم را با نوایت همراه کنم.

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  ساعت 8:59  توسط الهام 


 بوی خوشبوی زندگی می آید

 

دریغا که اسیر میز و نامه های بی روحیم

دریغا که سقف ما آسمان نیست

دریغا که باران رحمت الهی وجود سختمان را روح نمی دهد

دریغا که باید نوای آسمانی قطرات نعمت خدا را از زیر سقفی دنیوی بشنویم

دریغا که تاری و سه تاری و دفی نیست که نوای خود را با نوای روح نواز باران پیوند دهد

دریغا که ...

ما عاشقیم... ما آدم ها عاشقیم اگر یادمان نرود...

عاشق آن چه باران نام دارد. عاشق آن که باران را آفرید تا دنیا را مطهر کند.عاشق خدا...

عاشق زندگی ... عاشق تنفس بوی زندگی... باران زندگی را خوشبو می کند.خوشبو تر از همیشه...

نفس بکش به اندازه تمام عشقت به زندگی...

بوی باران

 

  + نوشته شده درچهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  ساعت 11:49  توسط الهام 


 2 روز در لارستان

  

گویی دو روز را در خلاء زندگی کردیم. روز اول ورودمان به آن شهر کلافه کننده بود. اما روز دوم آرام بودیم. انگار سکوتی که بر در و دیوار شهر حکمفرما بود ذهن ما را هم آرام کرده بود. جالب است. ما آدم ها زود به شرایط عادت می کنیم. گاهی آنقدر در مدت کوتاهی خود را با آن چه در اطرافمان می گذرد تطبیق می دهیم که گویی بهترین حالت ممکن است. از اوج نارضایتی به اوج رضایت خاطر پرواز می کنیم آن چنان که دل کندن برایمان سخت می شود. مردم آن جا همه آرام بودند. حتی وقتی از بدترین اتفاقات زندگیشان حرف می زدند بازهم آرام بودند .شب های آن جا برایم به یاد ماندنی تر بود. سکوت سکوت و فقط سکوت. اول می ترسیدم از این همه سکوت . حس آدمی را داشتم که هرلحظه منتظر یک اتفاق است. اما گویا جنس آن شهر از سکوت بود. درون مایه در و دیوار و کوه و درخت ها و حتی آدم های آن جا سکوت بود. چیزی که ما آدم های شهرنشین آن را کم داریم. برای همین است که گاهی از آن می ترسیم.

همین! چیز دیگری نیست که بگویم. این حجم سکوت و آرامش آنقدر ارزشمند بود که چیز بیشتری نخواهم بگویم.

  + نوشته شده درشنبه نوزدهم بهمن 1387  ساعت 8:4  توسط الهام 


 

  

فردا می روم سفر. یک ماموریت کاری.زمانش زیاد نیست فقط ۲ روز. این دومین باری است که بعد از ازدواج با امیر بدون او به سفر می روم. هیچ گاه جرات بدون او بودن را نداشتم. اما این بار خودم داوطلب شدم برای رفتن. به امیر می گویم می خواهم بزرگ شوم بعد با خود می گویم این که بتوانم روزها بدون امیر حتی دوروز را سر کنم بزرگ شدن است؟ شاید هم باشد. نمی دانم. حس هایم برای خودم هم خنده دار است. امیر هیچ وقت مثل خیلی از مردها در آماده کردن غذا و لباس و نظافت و ... به من وابسته نبود و نیست. اگر من هم نباشم می تواند به خوبی گلیم خود را از آب بیرون بکشد. اما امشب من یک عالمه به خاطر این دو روز نگرانش هستم. لباس ها و جوراب هایش را چک کردم که همگی تمیز باشند. به اندازه ی یک هفته قرمه سبزی درست کردم،نکند که بی غذا بماند. کلی تمیزکاری کردم که اعصابش خورد نشود و ... .کلافه ام ،اما سلول سلول بدنم خوشحال است. کلافه ام چون همیشه فکر می کنم همین که بدانم امیر همین نزدیکی ها ، جایی در حال حرف زدن و خنده و کار و خبر رد کردن است کافی است. اما امان از روزی که فاصله مان بیش از آنی باشد که همیشه هست... خوشحالم چون کلافه ام. خوشحالم چون همه می دانند من بدون او چیزی کم دارم. خوشحالم چون هنوز به بی او بودن عادت نکرده ام.خوشحالم چون هنوز در این موارد بزرگ نشده ام. هنوز اگر بدانم او نیست چشم هایم پر از اشک می شود. مثل بچه ها بغض می کنم و می روم گوشه ای کز می کنم. خوشحالم چون جرات این را دارم که با تمام وجود فریاد بزنم که دوستش دارم . دیوانه وار دوستش دارم و این برای همه عمر من کافی است تا از ته دل بخندم و همیشه بهانه ای برای شکرگزاری داشته باشم.

 

  + نوشته شده دریکشنبه سیزدهم بهمن 1387  ساعت 21:3  توسط الهام 


 

  

 

کودکی ام را دوست دارم...

                                    پدرم را اما بیشتر...

  + نوشته شده درچهارشنبه نهم بهمن 1387  ساعت 16:7  توسط الهام