از آن وقت هاست که تنها دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم چه؟ از ان وقت هاست که حال و هوایی دارد این دل اما نمی دانم چیست. از آنوقت هاست که شاید دل برای چیزی تنگ است اما نمی داند چیست. بهانه می گیرد بی ان که بگوید دردش چیست. بی قراری می کند اما نمی دانم برای که؟ شاید برای روزها برای ثانیه ها. شاید هم ...
راستش وقتی تکیه ها را در خیابان دیدم، وقتی حال و هوای بیرون را حس کردم، دلم برای مش غلام تنگ شد. دلم برای خانه اش و هیات هایش تنگ شد. شاید مدت هاست هیچ کس یادش را هم نمی کند. اما هرسال محرم من هستم و یاد آن پیرمرد. دلم برای شعمدانی های حیاط خانه اش می سوزد. چند سالی می شود که جای خالی مش غلام پژمرده شان کرده است. آری شاید دل بینوا برای پیر از دست رفته محرم بی قراری می کند.
این جا خانه ماست.غذا آماده است. خانه تمیز است. انگار خوب توانسته ام زن مدرن را با زن سنتی بیامیزم. اعتراف می کنم همیشه هم این طور نمی شود.برخلاف امشب.من همان دختر احساسی و بلندپروازی هستم که اینک حال و هوای این خانه کوچک به حال و هوای من بسته است. من اینک همان زنی هستم که جزخود مسئول یک خانه و یک انسان دیگر است. من همان زنی هستم که راهی طولانی پیش رو دارد که حتما بارها در آن آزموده خواهد شد. من همانم که باید عشق را ،لبخند را، محبت را، بخشش را، امید را، و همه خوبی ها را به خانه کوچکمان هدیه دهم. قامت من باید استوار باشد تا خانه ای به استواری عشقمان بسازم. عشق...عشق...آری شاید دل من بیقرار هم خانه ام است. شاید دل من حجم بیشتری از وجودش را می خواهد. حجم بیشتری از روحش را و حجم بیشتری از حضورش را.می شود ؟ می شود قوانین را نقض کرد و بیشتر از گنجایش یک قلب ، بیشتر از گنجایش یک روح و بیشتر از گنجایش فکر یک نفر را خواست؟ نمی دانم...
هرچه است من کودک شده ام. کودکی بی قرار. یک جعبه مداد رنگی می خواهم با یک بغل کاغذ مهربان. می خواهم رنگ بپاشم به هرچه سفیدی است. دنیا را رنگی می خواهم. دنیا را کودکانه می خواهم. دوست دارم هر کلمه را به یک رنگ بنویسم.زیباست...زیباست...زندگی را می گویم. همان هدیه رنگی که خدا به مناسبت گریه بعد از تولد به من داد، به همه داد.کاش هیچ وقت سیاه و سفیدش نکنیم ....