تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 گاهی نبودن ها بهتر از بودن هاست...

  

در تمام مدتی که از نبودنش گله می کردی با خود فکر می کردم شاید آن قدر تعداد بودن هایش زیاد است که وجودش را به عادت سپرده است و دیگر دیده نمی شود. با خود گفتم خیلی از آدم ها اطراف ما هستند که حجم بودنشان ، به خاطر همیشه بودنشان ، کوچک و کوچک تر می شود و به تو گفتم قبل از هرچیز کمی بیاندیش. ما آدم ها عجیب، موجودات فراموشکاری هستیم. همیشه به یک تلنگر، به یک ندای بیرونی و به یک اتفاق نیاز داریم تا یادمان بیاید که هستیم و هستند. خیلی ساده به همه چیز رنگ عادت می پاشیم بی آن که بدانیم چه ظلمی در حق خود و دیگران روا می داریم.مثل من، مثل تو و مثل خیلی های دیگر که آن قدر هوا برای تنفس کردن داریم که یادمان می رود اگر ثانیه ای نباشد ما هم دیگر نیستیم. آن قدر به بودن خدا عادت می کنیم که اگر بخواهد لحظه ای ما را از غفلت هایمان برهاند طلبکار عالم و آدم می شویم و به خاطر هیچ وقت نبودنش زار می زنیم. گویا گاهی لازم است دماغمان را بگیریم تا نبودن هوا را درک کنیم. گاهی لازم است آدم ها نباشند تا بودنشان ارزشمند شود.گاهی لازم است تو جای خالی اش را ببینی، بی صداییش را بشنوی ، هوا را بی عطر تنش ببویی تا وجودت حجم حضورش را حس کند و صدایش بهترین آهنگ ها را طنین انداز کند و هوا را با عطر وجودش ببلعی... غصه نخور...گاهی درک بودن ها از نان شب هم واجب تر است...

  + نوشته شده دردوشنبه سی ام دی 1387  ساعت 18:4  توسط الهام 


 چه بگویم؟آخر نمی دانم چیست؟

  

از آن وقت هاست که تنها دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم چه؟ از ان وقت هاست که حال و هوایی دارد این دل اما نمی دانم چیست. از آنوقت هاست که شاید دل برای چیزی تنگ است اما نمی داند چیست. بهانه می گیرد بی ان که بگوید دردش چیست. بی قراری می کند اما نمی دانم برای که؟ شاید برای روزها برای ثانیه ها. شاید هم ...

راستش وقتی تکیه ها را در خیابان دیدم، وقتی حال و هوای بیرون را حس کردم، دلم برای مش غلام تنگ شد. دلم برای خانه اش و هیات هایش تنگ شد. شاید مدت هاست هیچ کس یادش را هم نمی کند. اما هرسال محرم من هستم و یاد آن پیرمرد. دلم برای شعمدانی های حیاط خانه اش می سوزد. چند سالی می شود که جای خالی مش غلام پژمرده شان کرده است. آری شاید دل بینوا برای پیر از دست رفته محرم بی قراری می کند.

این جا خانه ماست.غذا آماده است. خانه تمیز است. انگار خوب توانسته ام زن مدرن را با زن سنتی بیامیزم. اعتراف می کنم همیشه هم این طور نمی شود.برخلاف امشب.من همان دختر احساسی و بلندپروازی هستم که اینک حال و هوای این خانه کوچک به حال و هوای من بسته است. من اینک همان زنی هستم که جزخود مسئول یک خانه و یک انسان دیگر است. من همان زنی هستم که راهی طولانی پیش رو دارد که حتما بارها در آن آزموده خواهد شد. من همانم که باید عشق را ،لبخند را، محبت را، بخشش را، امید را، و همه خوبی ها را به خانه کوچکمان هدیه دهم. قامت من باید استوار باشد تا خانه ای به استواری عشقمان بسازم. عشق...عشق...آری شاید دل من بیقرار هم خانه ام است. شاید دل من حجم بیشتری از وجودش را می خواهد. حجم بیشتری از روحش را و حجم بیشتری از حضورش را.می شود ؟ می شود قوانین را نقض کرد و بیشتر از گنجایش یک قلب ، بیشتر از گنجایش یک روح و بیشتر از گنجایش فکر یک نفر را خواست؟ نمی دانم...

هرچه است من کودک شده ام. کودکی بی قرار. یک جعبه مداد رنگی می خواهم با یک بغل کاغذ مهربان. می خواهم رنگ بپاشم به هرچه سفیدی است. دنیا را رنگی می خواهم. دنیا را کودکانه می خواهم. دوست دارم هر کلمه را به یک رنگ بنویسم.زیباست...زیباست...زندگی را می گویم. همان هدیه رنگی که خدا به مناسبت گریه بعد از تولد به من داد، به همه داد.کاش هیچ وقت سیاه و سفیدش نکنیم ....

  + نوشته شده درپنجشنبه دوازدهم دی 1387  ساعت 23:13  توسط الهام 


 هندوانه...نخود

 

دارم با یک دست چند هندوانه شیرین را همزمان بلند می کنم.راستش کمی بیشتر از کمی دلهره دارم. وقتی به هندوانه ها فکر می کنم ته دلم بدجور می ریزد.اما چاره ای نیست . زود دیر می شود. باید جنبید.فکرها و احساساتی که در سر دارم زیاد است آن قدر زیاد که دیگر تقدم و تاخر ندارند.خودشان به نوبت به اتاق فکر می آیند و می روند.زیاد حس پروراندن آن ها را برای نوشتن ندارم. شاید برای همین هم هست که به چند قسمتی نوشتن علاقمند شدم. انگار وقتی نوشته ات را تقسیم می کنی به چند موضوع، توجیهی داری که در مورد هریک آن قدر که باید حرف نزنی. عذری می شود بر بی حوصلگی ات. گفتم فکرهای در سرم ... دیگر شورش را در آورده ام نه؟ خب یا بچسب به فکرهایت یا دیگر از آن ها حرفی نزن دیگر. می دانم اما می گویم. هزار بار دیگر می گویم که کلی فکر دارم و کلی دغدغه. راستی شما وقتی می بینید عقلتان به یک طرف می رود و احساستان به طرف دیگر دنبال کدام می روید؟ طرف کدام را می گیرید؟ من که هنوز خوب نفهمیدم. مثل این است که یک زندگی باشد و یک زن و یک مرد که نمی توان آن ها را از هم جدا کرد. اما زن به یک طرف می رود و مرد به طرف دیگر. بعد گه گاه که پشت سر خود را نگاه می کنند دلشان برای هم تنگ می شود و دوباره به آغوش هم بازمی گردند و برای مدتی شاد هستند که از هم دور و جدا نشده اند. اما بعد که به قضیه نگاه می کنی می بینی که نه زن و نه مرد هیچ یک از جای خود حرکت نکرده اند و تنها استرس ها را به جان خریدند و تمام انرژی شان در این رفت و آمدها تلف شده است.این هم حکایتی دارد دیرینه... تقابل عقل و احساس... و چه دلپذیر است درآمیختن این دو با یکدیگر... اصلا مسئله ی اصلی رها شدن است. باید رها شد از هر چه که به آن تعلق خاطر داری. شاید این خیلی بهتر باشد. شاید جواب دهد . آن هم در این دنیا  که وابستگی ها کمرنگ و کمرنگ تر می شود. اما نه ، همه ادای استقلال را در می آوریم. مثل خود من که هنوز هروقت از خانه ی پدر و اهالیش خداحافظی می کنم تا خود خانه دلم غم دارد و گلویم بغضی عجیب. چه میگویم؟ گفتن این ها به چه درد می خورد؟ یاد حرف های استاد مسرور نعمت اللهی سر کلاس افتادم. می گفت بیشتر ما تنها به اندازه یک نخود از مغزمان استفاده می کنیم و همیشه این جمله را تکرار می کند که از نخود فاصله بگیرید. فکرتان را رها کنید. خیال پردازی کنید.این ها را همه می دانند اما مهم عمل به این هاست. این که یاد بگیری چگونه باید از نخود فاصله گرفت. نمی دانم شاید من با بلند کردن آن چند هندوانه ی بسیار سنگین اما شیرین بتوانم از نخود فاصله بگیرم.شاید...

 

  + نوشته شده درسه شنبه دهم دی 1387  ساعت 10:8  توسط الهام