تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 ...

 

 * کاش امشب فال همه خوب باشد.کاش همه در بین شکستن تخمه غرورها را نیز بشکنند و تلخی ها را نابود کنند. کاش کسی نباشد که وقت خوردن هندوانه نگاه خود را از نگاه دیگری بدزدد.کاش آن قدر همه از عشق و مهربانی گرم باشند که یادشان برود هوای بیرون چه قدر سرد است . کاش کسی نگوید " هوا بس ناجوانمردانه سرد است" . کاش صدای خنده ها آن قدر بلند باشد که ننه سرما هم جوان شود.کاش امشب کسی باشد که قصه بگوید. کاش امشب فال همه خوب باشد...

** بیش از پیش فهمیدم که هر چیزی ممکن است. فهمیدم که همیشه هم خواستن تو نیست. همیشه هم خواستن ما نیست . فهمیدم که اگر بخواهد آنقدر برف بر سرمان می ریزد که فقط به فکر نجات جان خود باشیم . حتی به مراسم ازدواج نزدیکترین ها هم نیاندیشیم. بیش از پیش دریافتم که باید منتظر هر اتفاقی بود. می دانستم اما لمسش کردم با تمام وجود. دریافتم که حتی در یک قدمی مقصد هم که باشی اگر او نخواهد هرگز نمی رسی و اینک از آن شب سخت تا به حال تنها به یک چیز می اندیشم . این که خداوندا به همه ی ما رحم کردی . به خاطر مهربانی هایت ممنون. به اندازه ی بزرگی خودت می ستایتمت به این خاطر که همه ی ما سلامتیم و شاد...

*** امروز مراسم عقد بهترین دوست سال های زندگیم است. هرگاه کسی ازدواج می کند یا می میرد بهتر می توان گذر زمان را درک کرد. خوشحالم که خوشحال است . خوشحالم که دریافته می تواند عشق را لمس کند. خوشحالم که خنده به لبانش بازگشته. خوشحالم ...

**** بی صبرانه در انتظار بهمن ماه هستم. نوشتم هر ان چه ذهنم را مشغول کرده است. تصمیمم را گرفته بودم اما مصمم تر شدم. واقع بین تر شدم . دریافتم که با افکار به ظاهر احمقانه درحال درجا زدن هستم. آن افکار به ظاهر احمقانه را در گوشه ای از ذهنم جا گذاشتم. انگار در حال حاضر فرصت اندیشیدن به آن ها را ندارم. مهم تر از همه برایم سنگین تمام می شود که کسی بگوید دیگر کارمند شده ای و رفت با همان عادت ها و رفتار یک کارمند حقوق بگیر. خیلی برایم سنگین تمام می شود که می شنوم از هیچ کدام از قابلیت هایتان بهره نمی برید. بیشتر وقتی دیوانه می شوم که خودم هم تمام این حرف ها راقبول دارم البته با شدت و ضعفی متفاوت. این است که فعلا باید به حرکت رو به جلو فکر کنم بی هیچ حاشیه ای. چاره ای نیست. تسلیم...

*****درخواست خیلی مهم ؛ فقط از خودت : تنهایم مگذار...

 

  + نوشته شده درشنبه سی ام آذر 1387  ساعت 12:49  توسط الهام 


 ای کاش می شد...

  

شرکتی که کلی در آن خاطره دارم...آتلیه...صدای بلند موسیقی سنتی... پیاده کردن مصاحبه برای ریختن در صفحه ... چای نیمه گرم...نور نه چندان زیاد ...وبلاگ نویسی... عجب جمعه ای شد این جمعه ... از آن جمعه ها که همیشه دوستش دارم...

پ.ن. کاش در عالم خبرنگاری کمی بوی امنیت و آینده ی شغلی می آمد. اگرکمی ،حتی کمی از آن بو را سر می کشیدم بی تردید،بی وقفه و در اسرع وقت می شدم همان خبرنگار تازه کاری که با کوله پشتی از دانشگاه به شرکت می دوید و از آن جا خود را به قرارهای مصاحبه می رساند و نشریه درمی آورد و حتی تا نصف شب می ماند تا نشریه را به چاپخانه برسانند.این از آن ای کاش هایی است که فکر نمی کنم روزی رنگ واقعیت به خود ببیند...

  + نوشته شده درجمعه بیست و دوم آذر 1387  ساعت 17:26  توسط الهام 


 پنج شنبه ی شاد

  

پنج شنبه ی فوق العاده ای داشتم. از آن پنج شنبه ها که در ظاهر روزی از آذرماه ۱۳۸۷ بود ولی در حقیقت همگی پرت شده بودیم به سال های ۷۶ و ۷۷ . همه بودیم جز مریم. همه شاد بودیم جز ع و من چه قدر دلم برایش گرفت.۱۰ سالی بود که ندیده بودمش . هرچند پنج شنبه هم این ع نبود که می دیدمش یک خانم مبادی اداب بود که بد روزگار خنده هایش را ظاهری و اعصابش را ضعیف کرده بود. همه تغییر کرده بودیم اما وقتی دور هم جمع شدیم هر کسی همانی شد که بود جز ع. همه از ته دل می خندیدیم و شاد بودیم . کلی تعریف کردنی داشتیم و کلی خاطره ی صد بار مرور شده. همه رها بودیم از هرآن چه باعث می شد ما رسمی باشیم و به قول امیر دندان هایمان وقت خنده پیدا نشود. اما کاش ع هم مثل ما بود. کاش  به خاطر آمدن به میهمانی دوستان قدیمی با شوهرش جنگ و جدال نمی کرد. کاش این قدر سرش را به دختر ۴ ساله اش گرم نمی کرد. کاش نمی گفت شوهر من سنتی است اما شوهرهای شما روشنفکر. اما ما همه خوب بودیم. افسوس های خنده دار م ، شیطنت های ریسه آور ز، خوبی ها و صداقت ش و ... همه و همه مثل سال های اول دبیرستان بود به جز تکنو رقصیدن ها و بچگی کردن های ع. دربین خنده های بلند و از ته دلمان ، صدای گذر زمان را خوب می شنیدم. در بین نگاه های پر از دلتنگی هایمان ردپای ثانیه های رفته را خوب می دیدم. در بین بازی کردن های بامزه ی دختر ۴ ساله ی ع و دختر ۵/۱ ساله ی ش ، بازی های روزگار را خوب حس می کردم... پنج شنبه ی خوبی بود. خیلی خوب. پنج شنبه ای که در آن فهمیدیم چه قدر عوض شده ایم و چه قدر غبار روزمرگی ها کودک درونمان را زنده به گور کرده است. حالا او آزاد است و رها. اما کاش کودک درون ع هم رها می شد از هر چه افکار پوسیده و آزاردهنده است.کاش مثل همیشه با لمس خوشبختی هایمان سر به آسمان بلند می کردیم و از اعماق وجود از خداوند تشکر می کردیم نه با دیدن چشم های پر از غمه ع که روزی سرمست ترین بچه مدرسه ای گروه ما بود.

پ.ن. نمی خواهم این جا تبدیل به روزمره نویسی شود اما این چند وقت با اتفاقات مختلف حس های متفاوتی را تجربه کرده ام که چاره ای جز نگاشتن آن ها ندارم.

پ.ن. گلایه دارم از همسر و هم خانه ام. مدتی است که نمی نویسد و این مرا نگران می کند. ننوشتن برای کسی که مخزنی از نوشته های جور واجور دارد نگران کننده است. او خود را در درد و دل های اقتصادی گم کرده است و من این را دوست ندارم. گاهی فکر می کنم اگر روزی فرزندی داشته باشم غصه خواهم خورد اگر ننویسد. دیوانه ام  نه؟

 

  + نوشته شده درشنبه نهم آذر 1387  ساعت 14:23  توسط الهام 


 ریه هایم را پر کردم از بوی ناب کاغذ و پاک کن...

 

 

-آقا آقا یه برگ امتحانی بده به من...

-آقا آقا این پاک کن عطریاتون چنده؟

- آقا دفتر مرد عنکبوتی دارین؟؟

- ....

همین که پامو داخل فروشگاه لوازم التحریر گذاشتم مغزم از همه ی فکرای جورواجور دنیا خالی شد و تنها محو تماشای مدادا و پاک کن ها و خودکار ها و دفترهای رنگارنگ شدم. یادم اومد که چه قدر عاشق لوازم التحریر بودم. یادم اومد وقتی که بهم می گفتن اگه یه عالمه پول داشتی چی کار می کردی اول از همه می گفتم می رفتم یه عالمه لوازم التحریر می خریدم.آخ که چه حس ناب و خوبیه وقتی بین یه عالمه خودکار و دفتر اونم از نوع فانتزی قدم بزنی و نفس بکشی. یاد خواهر یکی از دوستای ابتدایی ام افتادم که کلکسیون پاک کن داشت. یه کمد پر از پاک کن. چه کیفی می کردم وقتی به پاک کن ها نگاه می کردم و دونه دونه بوشون می کردم. همیشه اتاقم پر بود از انواع و اقسام جامدادی و مداد نوکی و خودکار و پاک کن و دفتر و ... هنوزم خیلی از دفترهام سفید و دست نخورده موندن. خیلی وقت ها از عشق رنگ و وارنگ کردن کتابام با انواع روانویس و ماژیک درس می خوندم. لذتی که هنوز هم مثل قبل پابرجاست و پررنگ...

وقتی وارد فروشگاه شدم و یه عالمه بچه مدرسه ای دیدم کلی ذوق کردم. انگار اون کودک درون حسابی بیدار شده بود و فقط دوست داشت شیطونی کنه. به آقای فروشنده گفتم روانویس استدلر دارین؟ گفت داریم. گفتم یه دونه صورتی شو بدین...داد... بعد گفتم یه دونه هم آبی آسمونیش و بدین...داد... بعد گفتم نه یه بسته از این 4 تاییاش بدین...داد... بعد گفتم می گم آقا 6 تایی داره؟... گفت نه 10 تایی داره... گفتم پس اینا رو بگیرین یه بسته 10 تایی بدین... داد... بعد گفتم مداد نوکی هم یه دونه بدین. خوبش و می خوام ها...داد... گفتم نوکشم بدین دیگه...داد... گفتم آقا از اون پاک کن ها که شکل های کارتونی دارن هم دارین..... خلاصه کلی لوازم التحریر خریدم که تا الان ازداشتنشون کلی سرمستم...تازه کلی هم حس درس خوندن و علم اندوزی پیدا کردم که فکر کنم به زودی یه کاره ایی بشم.

یادم باشه هروقت امیر به آرزوی دیرینش که همون داشتن یه کتاب فروشی در دوران بازنشستگی و پیریه رسید یه گوشه ایی از کتاب فروشی رو ازش بگیرم و یه لوازم التحریر فروشی کوچیک باز کنم ... فکرشم کلی بهم انرژی می ده...

  

  + نوشته شده درشنبه دوم آذر 1387  ساعت 10:56  توسط الهام