تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 امروز صبح...

 

 امروز صبح از فرصت استفاده کردم و مسافتی رو تا اداره پیاده طی کردم. مثل همیشه از نگاه کردن به آدما لذت می بردم . با نگاه کردن به ادمای مختلف می شه بیشتر حس های روی زمین و لمس کرد حتی اگر توی اون لحظه خودم باهاشون درگیر نباشم. از این که از قیافه ی آدما فکرشون و بخونم لذت می برم. از این که می بینم پیرمردها و پیرزن ها با کتونی های سفید در حال قدم زدن هستن خیلی کیف می کنم. اصلا کتونی سفید خیلی واسم جذابه. اما پنج شنبه ها انگار درخت ها هم دیرتر از خواب بیدار می شن. زمین هم دیرتر بیدار می شه چون آدما کمتر روش قدم می زنن . واسه همین صبح های پنجشنبه حس می کنم باید اونقدر انرژی داشته باشم که عالم و آدم و از خواب بیدار کنم. از همیشه تندتر و محکم تر قدم برمی دارم. دلم می خواد به آدما سلام کنم و صبح بخیر بگم. راستی چه قدر خوب می شه صبح ها همه به هم سلام بدن و صبح بخیر بگن. میون این همه فکر و این همه آدم با حس های مختلف می دونین چی از همه لذت بخش تره؟ این که خودت و پیدا می کنی با همه ی فکر ها و نقشه هات. این که میبینی جزئی از این زندگی هستی با همه ی خوبی ها و بدی هاش. این که می بینی وجود داری، داری قدم می زنی، فکر می کنی به همه چیز به گذشته ، به آینده ، به مهربونی ها، به نامهربونی ها، به امید ها و به نقشه هات.  نمی دونم تو این دنیا آدما چه قدر به خودشون، به خود وجودیشون فکر می کنن؟ به این که کی هستن و چی می خوان. چه قدر خودشون و دعوا می کنن چه قدر به خودشون جایزه می دن. آخ می دونین چه لذتی داره وقتی خودت بشی ناظم خودت؟ بعضی وقت ها که زیادی خودم و دعوا می کنم گریه ام می گیره به خودم می گم اینم شد راه زندگی؟ اما اون موقع هایی که همش به خودم جایزه می دم اونقدر غرق غرور می شم که روزی صد بار قربون صدقه ی خودم می رم. تازگی ها یه تصمیم جدی گرفتم که جایزه اش هم خیلی جدیه. اونقدر جدی که حتما زندگیمون عوض می شه. جالبه نه؟ هم تصمیم جدیه هم جایزه اش! وقتی یه تصمیم جدی می گیرم اولش مدتی تو شوک و خلاء به سرمی برم. شاید بعضی وقت ها بگم خاک برسرت . اینم تصمیم بود که گرفتی. داری زندگیت و خراب می کنی . تو چی کار داری به این کارا. اما بعضی وقت ها از این که این تصمیم و گرفتم به خودم می بالم و دلم پر می شه از امید و باور. به این که می تونم و اصلا باید زودتر از این حرفا به فکر می افتادم. باید حتما این دوره ی خلاء رو رد کنم تا بتونم یا علی بگم و شروع به کار کنم. اما وقتی یا علی گفتم دلم نمی خواد جلوی خودم کم بیارم. یه جورایی خیلی بهم برمی خوره. آخه واسه خودم در مقابل خودم ارزش قائلم اونم کلی....

خلاصه این که عجیب لذتی داره قدم زدن تو خیابون ولی عصرمخصوصا وقتی میون اون همه فکر و فکر و فکرهای خوب و قشنگ یه فروشگاه ببینی و بپری توش و یکی دیگه از لذت های بچگی ها که هنوز هم کلی عاشقشی و لمس کنی و بعد از رسیدن به اداره تا همین الان به هر بهونه ای بری سر کیفت و از دیدن چیزایی که خریدی اونقدر ذوق کنی که چشمات برق بزنه و الکی بخندی......

 ادامه دارد....

 

 پ.ن. عجب بساطی داریم ها. می یای صفحه رو باز می کنی و تو ذهنته که یه چیزایی بنویسی بعد که نوشتنت تموم می شه می بینی همه چیز نوشتی جز اونی که می خواستی.   

 

  + نوشته شده درپنجشنبه سی ام آبان 1387  ساعت 10:22  توسط الهام 


 بهترین سورپرایز دنیا در بهترین خانه ی دنیا

  

الهام : اگه من دلم یه تنوع حسابی بخواد یا یه خبر خیلی هیجان آور که کلی باهاش حال کنم یا یه برنامه ی عالی که از هیجانش جیغ بزنم یا یه اتفاق غیر منتظره که که حسابی شکه بشم کی رو باید ببینم؟

امیر: من و ...

الهام: خب دیدمت . بگو چی تو چنته داری؟

امیر: اجازه بده برسم خونه. می بینی.

لحظات به کندی می گذشتند و الهام در انتظار سورپرایزی هیجان آور که کمی از روزمرگی هایش بکاهد و کمتر در فکر غر زدن باشد. همه چیز را در ذهن مرور می کند. شام آماده است و خانه هم تمیز. همه چیز برای روبرو شدن با یک اتفاق خارق العاده مهیاست. امیر کمی دیر کرده است الهام با او تماس می گیرد.

الهام: کجایی پس؟ چرا دیر کردی؟

امیر : تو چمرانم دارم می یام.

محمد: واست یه سورپرایز خوب داره.

بلاخره زنگ در به صدا درمی آید و الهام با هیجان اما طوری که هیجانش زیادی نشان داده نشود در را باز می کند. همه چیز عادی است و نشانی از یک سورپرایز عالی نیست.

الهام: بستنی می خوری؟

امیر: بزار وقت نشون دادن سورپرایز...

الهام:

شام تناول می شود.ظرف های شام جمع و جور می شود...

امیر: بیا بشین  وقت سورپرایزه.

امیر یک لوح فشرده را درون ضبط می گذارد. الهام در دل می گوید یعنی این سی دی چیست که از آن به عنوان سورپرایز نام برده می شود.

تصویر می آید و عنوان سی دی نمایان می شود: " کلاه قرمزی در فرنگ"

امیر: شوکه شدی نه؟؟؟

الهام: (سکوت)

پ.ن. فردای آن روز جناب آقای ایرج طهماسب و حمید جبلی و دوستانشان میهمان روابط عمومی بودند . همان هایی که شب قبل بهترین سورپرایز دنیا را برای من رقم زده بودند!!!!!

 

  + نوشته شده درچهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  ساعت 10:12  توسط الهام 


 گلدسته های سبز مسجد اتوبان حکیم

 

شب وقتی گلدسته های سبز مسجد اتوبان حکیم رو از دور می بینم خیلی چیزا می یاد تو ذهنم. این که به خونه ، امن ترین جای دنیا نزدیک شدم و تا چند دقیقه دیگه یه بغل آرامش نصیبم می شه. این که یه روز دیگه با همه ی خستگی هاش تموم شد و من باید با بدی هاش خداحافظی کنم و خوبی هاش و تو صندوقچه ی خاطراتم حفظ کنم. این که همه ی اعضای خانواده ام امروز و با سلامت همراه با تجربه های خوب و بد گذروندن و همین که سلامت هستند کافیه. این که یه روز دیگه از عمرم گذشت و واااااااای من هنوز اونی نیستم که می خوام. این که شام چی بخوریم که واسه فردا ناهار هم بمونه و .....

ولی از همه مهم تر این که رنگ سبز گلدسته های مسجد چشمام و نوازش می ده و روحم و آروم می کنه، یه آرامش عمیق همراه با ذکر "خدایا شکرت"....

  + نوشته شده درشنبه بیست و پنجم آبان 1387  ساعت 12:9  توسط الهام 


 همه ی شغل های زندگی من...

 

 

راستش دیشب وقتی تو ماشین غرق در افکار خودم بودم نمی دونم چرا یه دفعه ذهنم به چند سال عقب تربرگشت و یاد آرزوهایی که از کودکی تا به حال داشتم و دارم افتادم. به طور مشخص انواع شغل های متفاوت و البته هیجان انگیزی که دوست داشتم آن ها را به عنوان شغل آینده انتخاب کنم. خیلی برام جالبه که من بعضی وقت ها چه فکرایی داشتم و دارم که هر چی تو ذهنم دنبال توجیه می گردم نه تنها پیداش نمی کنم بلکه خیلی وقت ها متعجب از خودم و تصمیم هام، ترجیح می دم اصلا بهش فکر نکنم. جدا تو کار خودم می مونم. این مقوله ی انتخاب شغل هم واسه خودش داستانی داره. نمی دونم به کیا گفتم که من در عالم بچگی چه ایده های خوبی داشتم و چه فکرایی واسه آیندم. می دونم آبروی خودم و جلوی امیر بردم. دیگه این جا هم که حکم خونه ی دوم داره و امنه. اشکال نداره خواننده های این جا هم کمی به من با اون همه انرژی کودکی بخندن.این یه حقیقته که من رویاهای خودم رو با شغل " خانم جلسه ای " بودن شروع کردم.اگه بدونین چه قدر حال می کردم برم بالای منبر و ... . به خدا نمی دونم چرا؟ آخه من کلا کم حرفم و بیشتر دوست دارم بشنوم. اما این شغل خانم جلسه ای بودن یه مدت بدجور شده بود جزو اهدافم. البته اهداف که نه ولی دلخواه ترین شغل ها. وقتی به مامان و بابا می گفتم که وای من چه قدر دوست دارم خانم جلسه ای بشم هر دو با هم می گفتن: چیییییییی؟؟؟؟؟  و غیر مستقیم طوری که تو ذوق من نخوره ، گاه گاه از مزایا و فواید شغل ها تعریف می کردن. این که می گم غیر مستقیم واسه اینه که می گن بابای من که بعدا یه پست جداگانه از مهربونی ها و کمک هاش به من می نویسم من و از روی کتاب بزرگ کرده انقدر که روی روحیات و کارهای من حساس و دقیق بوده. خلاصه بعد از یه مدت به علت نامعلومی دیگه دوست نداشتم خانم جلسه ای بشم و دلم خواست برم دنبال یه شغل بهتر. می دونین چه شغلی؟ " فروشندگی"  اگه بدونین چه قدر دوست داشتم فروشنده بشم. یه کم می دونم چرا . شاید به خاطر این بود که یه مغازه ی پوشاک تو محل زندگی مون بود که مامان همیشه از اون خرید می کرد. من اون خانم فروشنده رو اون جا خیلی دوست داشتم. حالا فکر نمی کردم که اگه اون خانمه مهربونه و من دوسش دارم دلیل نمی شه که بتونم از پس شغل واقعا سخت فروشندگی بر بیام. با مطرح کردن این موضوع در خانواده هم مامان و  هم بابا دیگه مونده بودن چی بگن احتمالا ، چون فقط با دهان های باز اون ها از تعجب مواجه شدم. حتما می گفتن چی فکر می کردیم و چی قراره بشه... یادمه وقتی می رفتم خونه ی بابابزرگ و می دیدم همه سرشون گرمه می رفتم واسه خودم دکه ی بلیط سینما فروشی باز می کردم.از بس به انواع فروشندگی علاقه داشتم.  من موندم چرا واسه رسیدن به ایده آل های تو دوران مدرسه اونقدر درس می خوندم و حساس بودم که حتما نمره هام بالا باشه. شاید می خواستم خانم جلسه ای و یا فروشنده ی تحصیلکرده و با کمالاتی بشم. البته داستان ادامه داره و یه مدت به سرم زده بود آرایشگر بشم. هرچند این رویا زیاد ادامه پیدا نکرد چون راستش به دنبال یک تصمیم عجولانه و بدون فکر بود و خیلی زود فهمیدم روحیات من با این جور شغل ها جور در نمی یاد. آخه من در مورد تصمیم های زندگیم خیلی فکر می کنم و همه ی جوانب رو در نظر می گیرم.در این بین همچنان توصیه ها و نصیحت های غیر مستقیم خانواده ادامه داشت و بدون این که من خودم متوجه بشم هدایت می شدم به سمت بهترین ها. کمی که گذشت و بزرگ تر شدم عاشق شغل " معلمی" شدم. همیشه بچه ها رو جمع می کردم و بهشون درس می دادم. وقتی درس می خوندم به این عشق می خوندم که خوب یاد بگیرم و بعدش به عنوان معلم تو کلاس بدون شاگردی که البته اتاق خودم بود درس بدم. البته بهتره بگم عاشق " یاددادن" شدم بیشتر، چون برام فرقی نمی کرد از آموزش علوم و ریاضی گرفته تا آموزش آشپزی !!! و کاردستی و حتی مرتب کردن کمد کتاب هام!!! همه رو آموزش می دادم . اگه کسی بود که مخش و کار بگیرم که هیچ اگه نبود در و دیوار می شدن شاگردهام. یه کم خیال مامان و بابا راحت شده بود که حداقل دارم انرژی مو تو یه راه بهتر که با روحیات من بیشتر جوره صرف می کنم. در تمام این مدت بنده ذوق هنری از نوع شعر و داستان هم داشتم. هر کلمه ای که بهم می گفتن واسش شعر می ساختم. اما نمی دونم چرا هیچ وقت دلم نخواست شاعر باشم. برعکس نویسندگی که بعد از معلم شدن، دوست داشتم کتاب بنویسم از نوع داستانی. چند تا داستان کوتاه هم نوشتم که فکر کنم بلندترینشون ۱۵ صفحه شد. اگه پیداشون کردم حتما این جا می ذارمشون . جالبه. این رویای نویسنده شدن باعث شده بود بشینم ساعت ها به سرگذشت مامان بزرگم گوش کنم و یه داستان واقعی از روی اون با نام " سرگذشت مامان بزرگ " بنویسم. یه بار هم یه داستان نوشتم با نام " جستجو"  که سرگذشت دو تا برادر بود که از در کودکی از هم دور افتادن. یه داستان گریه دار... و چند تا داستان دیگه. دیگه اون موقع عقلم بیشتر می رسید و بزرگ تر شده بودم. همه می گفتن این علاقه و ذوقت و پرورش بده، ترشی نخوری یه چیزی می شی. اما بازم نمی دونم چرا یه مدتی این ذوقم هم کمی کور شد نه کاملا اما دلم یه شغل دیگه می خواست. " پزشکی" شغلی که قبل از اون نه تنها دوسش نداشتم بلکه ازش متنفر بودم. هم از پزشکی هم از مهندسی. اما وقتی خودم ، علایقم و استعدادهام و کشف کردم، به این نتیجه رسیدم که واقعا عاشق این شغل هستم. عشقی که تا الان ادامه داره و به خاطر نرسیدن به اون همیشه خودم و سرزنش می کنم. وقتی کنکور دادم علاوه بر رشته ای که خوندم یکی از شاخه های پزشکی رو قبول شدم به علاوه ۲ تا مهندسی تو دانشگاه آزاد: مامایی ، مهندسی مواد غذایی و مهندسی ژنتیک ( پاره وقت) اما من عاشق جراحی قلب بودم و هستم. اما نشدو نتیجه این که رشته ی اقتصاد نظری دانشگاه تهران رو انتخاب کردم و الان هم که به شغل شریف خدمت به یکی از بانک های خصوصی مشغولم.

خیلی برام جالبه وقتی به تکامل افکار و اولویت هام فکر می کنم. این که از کجا به کجا رسیدم و این که چه طور تونستم با اون همه آرزو و رویا به ثبات برسم. ناخودآگاه تو اون روزا و درگیری هام با خودم غرق می شم و در آخر لبخندی از روی رضایت رو لبام نقش می بنده که این آخری خیلی مهمه و بس. هرچند الان هم آرزوهام تموم نشده و هر روز به یه کار جدید فکر می کنم.

خب می بینم که آبروی چندین سالم اینجا هم نابود شد و رفت... هرچند باعث افتخاره که بگم نشانه هایی از استعدادی نهفته در خصوص شغل اولی که من بهش سخت علاقه مند شدم ، توسط خانواده ی عزیز همسر عزیزم در همسر عزیزم کشف شده بود که بسی باعث خرسندی است درک این همه هماهنگی که ما از بچگی با هم داشتیم و در آخر هم در خصوص رشته و دانشگاه به یک نقطه ختم شدیم...

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیستم آبان 1387  ساعت 7:36  توسط الهام 


 بی قراری

  

نمی دونم این چه حسیه که بعضی وقت ها فکر می کنم باید یه کاری کنم. باید یه جایی برم. نباید این جا پشت میزم باشم . بلند می شم قدم می زنم ٬ یه کم به کارام نگاه می کنم ٬ نامه ها رو زیر و رو می کنم٬ می رم روزنامه می خونم بازم آروم نمی شم. از پنجره بیرون و نگاه می کنم. حس می کنم الان باید اون بیرون باشم و هزار تا کار مونده رو انجام بدم بعد استرس می گیرم و دوباره می شینم سرجام.بعد فکر می کنم خب اگه الان اون بیرون بودی چی کار می کردی؟؟؟؟؟

شاید این خاصیت هوای بارونیه. شایدم واقعا من الان نباید این جا باشم...

  + نوشته شده دردوشنبه سیزدهم آبان 1387  ساعت 12:37  توسط الهام 


 حسودی

 

خیلی موقع‌ها حسودیم می‌شه؛ به خودم حسودیم می‌شه. حسودیم می‌شه از انرژی زیادی که داشتم و پیگیری‌های گذشتم. گاهی به مطالبی که قبلاً می‌نوشتم و الان فرصت نوشتن رو ندارم، حسودیم می‌شه. البته اینها حسودی‌های فرعی هستن.

به خودم حسودیم می‌شه؛ بیشتر به خاطر موقعیت‌های زیادی که داشتم. خیلی‌هاشون رو از دست دادم. البته به قول عموی دوست داشتنیم، «تنبلی می‌کنی». حسودیم می‌شه به خودم، حسودیم می‌شه به اینکه تنبل نبودم.

کاش همه به خودشون حسودیشون می‌شد، اونوقت هیچ موقع تعدیل نمی‌شدن. بعضی حرف‌ها بدجوری آدمو تکون می‌‌ده و بعضی حسودی‌ها به دیگرانی که از موقعیت‌های تو استفاده کردن. تصمیم گرفتم بیشتر حسودی کنم تو موفقیت‌ها (تعبیر بد نکنین!)

 

 

 

  + نوشته شده درجمعه دهم آبان 1387  ساعت 17:59  توسط امیر  


 یادم باشد اگر مدیر شدم...

  

یادم باشد که وقتی مدیر شدم استرس های ناشی از کار را تا آن جا به کارمندم منتقل کنم که برای او به منزله ی تجربه ای ناب شود. یادم باشد وقتی مدیر شدم فشار ناشی از اشتباهات پیش آمده را تاحد لازم به کارمندم منتقل کرده و خود را در برابر آن مسئول بدانم. یادم باشد وقتی مدیر شدم به کارمندم اجازه و جرات ریسک را دهم تا یاد بگیرد وقتی او هم مدیر شد ریسک پذیر باشد. یادم باشد وقتی مدیر شدم به کارمندم اعتماد به نفس لازم را دهم تا خود را غرق در اشتباهش نکرده و زیبایی های کارش را نیز ببیند.یادم باشد وقتی مدیر شدم انسان باشم و کارمند خود را نیز با تمام ویژگی های انسان بودنش بپذیرم. این ها همان کارهایی است که مدیر من در حقم انجام داده است . بهتر است با کمی اغماض بگویم مدیران من از ابتدا این لطف ها را به من داشته اند.

پ.ن. راستش چند اتفاق باعث شد تا من امروز این پست را بنویسم. درحقیقت خود را مدیون می دانم و این دین تا همیشه با من است چون باعث شد من از ۶ سال پیش تا به حال که وارد بازار کار شدم کمتر خسته و دلزده شوم . بخش زیادی  از این طراوت را مدیون مدیران خود هستم .

جناب آقای رفیعی با این که می دانم اینجا را نمی خوانید اما ممنون به خاطر همه ی لطف هایتان و جناب آقای تقی پور ممنون به خاطر اعتماد و راهنمایی هایتان.

 

  + نوشته شده درپنجشنبه نهم آبان 1387  ساعت 9:7  توسط الهام 


 حرمت نگه دارید...

  

دیشب بازهم از صدای بگومگویشان از خواب پریدم. سردرد گرفتم از بی مهریشان. به خاطر سردی خانه شان افسوس خوردم. با هر فریادی تیشه به ریشه ی عشقشان می زنند. دلم گرفت از این همه بی مهری. مدت هاست آسمان زندگیشان تیره و تار است. دلم می خواهد میان دعواهایشان با تمام وجود به در خانه شان مشت بکوبم و فریاد بزنم حرمت نگه دارید. حرمت عشق را و پیمان مقدستان را. حرمت خانه تان را و حرمت همان روزهای خوش با هم بودنتان را.

زوج جوان در همسایگیمان مدت هاست که شاد نیستند...

  + نوشته شده درچهارشنبه یکم آبان 1387  ساعت 8:23  توسط الهام