تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 یک استاد بی نظیر...

  

وقتی دل به صدایش می دهی حس می کنی عاشق تر از همیشه شده ای. نغمه اش تو را تا اوج می برد و اجازه می دهد بهترین حس های دنیا را لمس کنی. دوست داری در بین صدای روح نوازش دعا کنی. برای همه ی آن هایی که به دعا نیاز دارند. دعا کنی که همه ی آدم ها عاشق باشند و بی غم. به خود می بالی که چنین صدایی در نزدیکی توست و آرزو می کنی هیچ گاه هیبت و در عین حال لطافت صدایش با پیر شدنش از بین نرود و حتی کم رنگ هم نشود.

دیشب همان شد که فکر می کردم ای کاش گروهش نیز هم پایش می آمد و مثل خودش بی نظیر ظاهر می شد. هرچند فرقی نمی کند استاد یک تنه هم می تواند دل را بلرزاند . هنوز سرمست آوای دلنشینش هستم.

  

  + نوشته شده درسه شنبه سی ام مهر 1387  ساعت 11:28  توسط الهام 


 سرخوشم به وسعت صدای خوشش...

  

چند روزی است لحظه شماری می کنم تا امروز بیاید. نمی دانم چرا باید اینقدر خوشحال باشم. چه قدر آدم ها با هم فرق می کنند. چه قدر بهانه ها برای خوشحالی رنگارنگ است. امشب قرار است برویم تالار وزارت کشور . کنسرت استاد شجریان. شاید این چند روز بهترین سورپرایزی بود که امیر برایم داشت. بهترین خبری که می توانست در این روزهای پر از کار و مشغله به من بدهد. چه قدر خوب است آدم ها علایقی داشته باشند که تحقق گاه به گاه هریک به منزله ی انرژی دوباره ای برای کار و فعالیت بیشتر باشد. می توانم تصور کنم بعد از اتمام کنسرت چه انرژی و نیرویی خواهم داشت. شاید بخواهم همه چیز را متحول کنم شاید هم بخواهم دنیا بترکد مثل بمب. شاید هم بخواهم از ته دل و بلند بخندم. اما بیشتر دوست داشتم هوا یاری می کرد و بعد از اتمام کنسرت به خیابان می آمدم و از ته دل نفس عمیقی به وسعت تمام لذتی که از صدای استاد بردم می کشیدم و ریه هایم را پر می کردم از آرامش و سرخوشی.امیدوارم شجریان همان باشد که هست و به خاطر خوب بودنش شب دلپذیری را برایمان رقم بزند...

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم مهر 1387  ساعت 10:14  توسط الهام 


 کاش دیداری باشد...

  

  قهرمان بخشی از خاطرات و روزهای گذشته ات در حال خروج از ایران است و تو نمی دانی که برای بدرقه اش بروی یا نروی. می دانی اگر بروی حرفی برای گفتن نداری و فقط آن بغض لعنتی است که دوباره می خواهد راه نفس کشیدنت را ببندد . اگر هم نروی بیش از این مهر بی مهری و بی معرفتی بر پیشانیت می خورد و نمی دانی چه طور از زیر این بار سنگین رها شوی. شاید بهتر است نروی و همچنان ادای آدم های بی خیال و فراموش کار و بی خاطره را در بیاوری. با خودت هم کنار بیایی که بیش از یک سال است که او را ندیده ای از این به بعد هم نبین. اما من همانم که آدم ها برایم مهم هستند حتی مهم تر از خودم. از آن روزها مدت هاست که می گذرد. مدت هاست که من دیگر دانشجو نیستم و مدت هاست که دیگر هر روز سوار مترو نمی شوم و مدت هاست که دیگر او را ندیده ام. نمی دانم چرا برای اولین بار و ناخواسته رابطه ام با کسی قطع شد و اصلا نمی دانم که چه شد. هنوز هم از شوک این دوری مبهم رها نشده ام. نمی دانم چه شد؟ بارها و با این که جواب سوالم را می دانستم از امیر پرسیدم مگر تو به من چیزی گفتی که من دیگر او را ندیدم؟  معلوم است که نه. پس چه شد؟ چرا این طور شد؟ واقعا نمی دانم. وقتی دیدم هروقت می خواهم شماره اش را بگیرم ناخواسته قطع می کنم. وقتی دیدم هر وقت خواستم برایش پیام ارسال کنم ناخواسته به جای زدن دکمه ی سبز دکمه ی قرمز را می زنم گویی تسلیم شدم. تسلیم این فراموشی ظاهری. تسلیم این طلسم آزاردهنده. حالا او می خواهد برود. خودش ، شوهرش و تنها دخترش و من نمی توانم بر این طلسم و بر این بغض لعنتی پیروز شوم. از خاطرات و روزهای خوش هم نمی توانم خالی شوم. چرا ما آدم ها انقدر به گذشته گره خورده ایم. چرا نمی توانیم آدم ها را فراموش کنیم. چرا نمی توانیم پرونده ی یک نفر را برای همیشه ببندیم و بایگانی کنیم. نمی توانم حمیرای ۴۰ و خورده ای ساله را که پر از مهربانی و شور بود فراموش کنم. کاش می توانستم به دیدارش بروم. کاش این نرفتن ها تنها از سر غرور بود که اگر بود تا به حال آن را هزاران بار شکسته بودم.

پ.ن. می دانم پرت و پلا گفتم. بی هیچ جمله بندی . فقط می توانم برای سلامتی و طول عمرش دعا کنم. شاید روزی دیداری شیرین برای ما رقم بخورد. شاید...

 

  + نوشته شده درپنجشنبه هجدهم مهر 1387  ساعت 12:50  توسط الهام