باور نميكنم. هرچه بيشتر فكر ميكنم، بيشتر خسته و غمگين ميشوم. اصلاً باور نميكنم. كاش زمان ميايستاد.
نمي دانم كجاي زمان ايستادهام. طاقت باور كردن ندارم؛ 26 سالم هم تمام شد. هرچه بيشتر فكر ميكنم، بغض بيشتر گلويم را ميفشارد. دوست ندارم باور كنم هر روز انرژي و جنبشهاي جوانيم، هر روز پويايي و فعاليتم، هر روز از عمرم... كم ميشود. من دوست ندارم لحظه به لحظه زمان باهم بودنمان را كمتر و كمتر ببينم. خدا سر جنگ دارد با ما. از شتاب زندگي و گذر لحظهها ميترسم. از دور شدن از كودكيها ميترسم. سالها قبل فكر ميكردم كه اگر 30 سالم بشود، غصه خواهم خورد، اگر كارهاي نشوم ...
دارم نزديك مي شوم. نميخواهم سرخوشيهاي با هم بودن را به سرخوشيهاي ديگر تبديل كنم؛ سرخوشيهايي كه ناچاري آنها را بپذيري، فرزندي، فرزنداني، تقسيم محبتي و... امسال نشود، سال ديگر هم اما چند سال ديگر چه؟ واي كه نگرانم. از تغيير ميترسم، تغييري كه موهايم را سفيد كند، رفتارم را بزرگتر كند، 2 بودنمان را بيشتر كند و....
***
هر روز كه ميگذرد فكر ميكنم زمان انجام كارهايم را بيشتر از دست دادهام. من كجا ايستادهام؟
من نگرانم، اما فقط تو توانستهاي نگرانيم را به اميدهايي جديد تبديل كني. آيا هميشه نيز خواهي توانست؟ نگرانم كه روزی نتواني.
***
من نگرانم. هر روز كه بيشتر ميگذرد بيشتر نگران خستگيهايت ميشوم. ميدانم خستهاي. خسته از بازيهاي اطرافمان، خسته از كار. من نگرانم. نگرانم كه هر روز خستهتر ازديروز از كار به خانه نيايي. حس ميكنم كه كار و اجبار كار، روحت را آزرده است. نگرانم.
***
هر روز كه ميگذرد، بيشتر نگران مي شوم. هر روز زنگ تلفن بيشتر ميكند اضطرابم را. شايد خبر بدي باشد، هر روز پيرتر شدهاند آنها كه اطرافمان هستند.
***
نگرانم. نگران همهچيز جز عشقمان كه ابدي است.