تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 دوستی ماندگار

 

 

 تا به حال تجربه کرده اید؟ حس آشنایی با کسانی که تابه حال نمی شناسیدشان در موقعیت ها و مکان های جدید... من زیاد تجربه کرده ام و بیشتر دوستانم که از اعماق قلبم نام آن ها را دوست می گذارم را اینگونه یافته ام...

حس می کنم نگاهش آشناست. رفتارش و حرف هایش آشناست. حس مشترک زیاد داریم. حرف مشترک که تا دلت بخواهد. این حس ها را لمس می کنم و بعد برای امتحان درستی آن ، اوضاع را به حال خود رها می کنم. با همه در ارتباط هستم ، با همه می خندم و حرف می زنم اما آشنای خود را خوب حس می کنم. نگاهش را می شناسم و ناخواسته ارتباطی خوب در اعماق دلم با او برقرار می کنم. روزها می گذرند و همچنان این آشنا را در کنار خود دارم. سرانجام همان که فکرش را می کردم پیش می آید و تنها با جمله و لبخندی همان ارتباط زیبا و معقول برقرار می شود و حرف ها و افکار مشترک بی اجازه ی صاحبانش تراوش کرده و حس های آشنا با هم دوست می شوند و آن اتفاق زیبا و دوست داشتنی به نام دوستی رخ می دهد . و در این لحظه من به خودم و به حس هایم می بالم و از این که نگاه جستجوگرم به درستی به دنبال یک دوست گشته و توانسته آن را بیابد ، مغرور می شوم.

 پ.ن. لیلا جان ورودت را به لیست بهترین دوست هایم با بیشترین حس ها و افکار مشترک به فال نیک می گیرم و مطمئن هستم حتی اگر روزی دور و بی خبر از هم باشیم این دوستی و دوست داشتن همواره در ذهنم ماندگار و پررنگ خواهد ماند و این همان چیزی است که من همیشه به دنبال آن بوده و هستم...

 

  + نوشته شده درچهارشنبه سی ام مرداد 1387  ساعت 10:29  توسط الهام 


 مامان بزرگ

 

می خواستم همون 10، 15 روز پیش راجبش بنویسم.نمی‌دونم چرا اینقدر ذهنمو به خودش مشغول کرده بود. توی این 2 هفته‌، از وقتی که آخرین بار رفتیم خونش تا دیشب که گفتن بی‌هوش شده و رفتیم بیمارستان، واقعاً روزی نبوده که آخرین مکالماتش رو توی ذهنم تکرار نکنم. نمی‌دونم... مطمئنم که کمتر از تنها مادربزرگ خودم دوسش ندارم. چهره سفید و چارقد کرم و آبیش با اون چشمای رنگی و شفافش که آب مروارید اذیتشون می کنه، اون موهای قرمز حنایی و اون ذکر گفتناش اولین چیزهاییه که همیشه تو ذهنم ازش تصویر می کنم.

«داماد گُلم، خوشبخت باشین ای‌شالله» این هم جمله موندگارش. اون 2 هفته پیش حرف‌های همیشگی رو با یه لحن تازه زده بود و من ترسیدم. ترسیدم که شاید این آخرین دیدار باشه و آخرین 500 تومنی نو رو ازش گرفته باشم. شایدم همین ترس بود که تو این مدت توی ذهن من جای ثابتی داشت.

رفت و 2 تا کیف از توی کمدش بیرون آورد. توی یکی عکس پسراشو نگه داشته بود، عکس کودکی‌ها و جوونی‌هاشونو. با عشق و علاقه خاصی اونا رو نگاه می‌کرد. توی کیف دوم چندتا پونصدی و دویستی نو بود. یه پونصدی درآورد و داد بهم. گفت: «بهنام میگه مامان جون، این پولایی که میدی رو تو کیفم می‌ذارم ،برکت داره.» من هم همین نظرو داشتم ولی چیزی نگفتم. گفت: «فکر نکنید من پولدارم. وقتی مُردم اینجا رو به هم نریزید، چیزی ندارم به خدا. بذارین خونه مرتب باشه مهمون می‌آد. لباسامو وسایلمو اونایی که یادگاری می‌خواین بردارین و اونایی رو که نخواستین بدین بیرون. فقط توی سماور رو نگاه کنین یه چیز توش هست.»

بغض کرده بودم. مثل دیشب توی بیمارستان. پولو گذاشتم ته کیفم تا همیشه نگهش دارم. خدا سایَشو از سرمون کم نکنه.

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و دوم مرداد 1387  ساعت 9:30  توسط امیر  


 نگراني

 

باور نمي‌كنم. هرچه بيشتر فكر مي‌كنم، بيشتر خسته و غمگين مي‌شوم. اصلاً باور نمي‌كنم. كاش زمان مي‌ايستاد.

نمي دانم كجاي زمان ايستاده‌ام. طاقت باور كردن ندارم؛ 26 سالم هم تمام شد. هرچه بيشتر فكر مي‌كنم، بغض بيشتر گلويم را مي‌فشارد. دوست ندارم باور كنم هر روز انرژي و جنبش‌هاي جوانيم، هر روز پويايي و فعاليتم، هر روز از عمرم... كم مي‌شود. من دوست ندارم لحظه به لحظه زمان باهم بودنمان را كمتر و كمتر ببينم. خدا سر جنگ دارد با ما. از شتاب زندگي و گذر لحظه‌ها مي‌ترسم. از دور شدن از كودكي‌ها مي‌ترسم. سال‌ها قبل فكر مي‌كردم كه اگر 30 سالم بشود، غصه خواهم خورد، اگر كاره‌اي نشوم ...

دارم نزديك مي شوم. نمي‌خواهم سرخوشي‌هاي با هم بودن را به سرخوشي‌هاي ديگر تبديل كنم؛ سرخوشي‌هايي كه ناچاري آنها را بپذيري، فرزندي، فرزنداني، تقسيم محبتي و... امسال نشود، سال ديگر هم اما چند سال ديگر چه؟ واي كه نگرانم. از تغيير مي‌ترسم، تغييري كه موهايم را سفيد كند، رفتارم را بزرگ‌تر كند، 2 بودنمان را بيشتر كند و....

***

هر روز كه ميگذرد فكر مي‌كنم زمان انجام كارهايم را بيشتر از دست داده‌ام. من كجا ايستاده‌ام؟

من نگرانم، اما فقط تو توانسته‌اي نگرانيم را به اميدهايي جديد تبديل كني. آيا هميشه نيز خواهي توانست؟ نگرانم كه روزی نتواني.

***

من نگرانم. هر روز كه بيشتر مي‌گذرد بيشتر نگران خستگي‌هايت مي‌شوم. مي‌دانم خسته‌اي. خسته از بازي‌هاي اطرافمان، خسته از كار. من نگرانم. نگرانم كه هر روز خسته‌تر ازديروز از كار به خانه نيايي. حس مي‌كنم كه كار و اجبار كار، روحت را آزرده است. نگرانم.

***

هر روز كه مي‌گذرد، بيشتر نگران مي شوم. هر روز زنگ تلفن بيشتر مي‌كند اضطرابم را. شايد خبر بدي باشد، هر روز پيرتر شده‌اند آنها كه اطرافمان هستند.

***

نگرانم. نگران همه‌چيز جز عشق‌مان كه ابدي است.

  + نوشته شده درسه شنبه یکم مرداد 1387  ساعت 17:34  توسط امیر