تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 امروز ، تمام حس های خوب دنیا جمعند...

 

 

می دانی ؟ می دانی که حتی سختی هایش نیز مانند عسل شیرین بود. البته آن روزها نمی دانستم اما این روزها مزه اش را خوب حس می کنم. می دانی ؟ می دانی وقتی ساعت 8 صبح یک سال پیش،  پا از خانه ی پدری بیرون گذاشتم و قران در دست مادر را بوسیدم ، نگاهم به آینده ایی دوخته شد که تنها دوشادوش تو و همراه با قدم های تو رنگ می گیرد. می دانم که می دانی وقتی نگاه مادر بدرقه ی راهم شد و وقتی صدای بسته شدن در خانه ی پدری را شنیدم خود را در کنار تو و در چارچوب درب خانه ی کوچک زیبایمان دیدم که با مهربانی و عشق تزیین شده بود . می دانم که می دانی یک سال پیش در چنین روزی وقتی زیر دستانی هنرمند چشم هایم را بسته بودم تنها به حرف ها و برنامه ها و نقشه هایمان فکر می کردم. و وقتی دست در دست هم وارد بزم شادمانه مان شدیم ، تمام روزهای گذشته و اتفاقاتی  که پشت سر گذاشتیم را مرور کردم . می دانم که می دانی آن شب قشنگترین و باشکوهترین شب زندگیم بود و بند بند وچودم از بودن در کنار تو و آغاز راهی پرفراز و نشیب خوشحال بود.

... و اینک یک سال از با هم بودنمان در زیر یک سقف می گذرد. هنوز هم در خانه ی کوچک زیبایمان بوی خوش مهربانی و دوست داشتن می آید و هنوز هم اگر چشم هایمان را ببندیم و تنها گوش فرا دهیم نجوای دلنشین عشق را خوب می شنویم. این یک سال آنقدر شیرین بود که برایمان کلی خاطره و لحظات به یادماندنی ساخت.

... و اینک من شرمسارم از تمام بدخلقی ها و بی معرفتی هایم و سپاسگزارم از تمام مهربانی ها و معرفت هایت. سپاسگزارم که نخواستی مرا الهامی دیگر کنی و مرا همان طور که بودم باور کردی. سپاسگزارم از این که مرا رها و آزاد درک کردی و هیچ گاه نخواستی در بند باشم. سپاسگزارم به خاطر همه ی گذشت هایت و به خاطر هرآن چه در این مدت به من آموختی و هزار بار بیشتر از این ها ، سپاسگزارم که پیشرفت من را پیشرفت خودت  دانستی و به هر آن چه که مانع حرکتمان به سمت جلو می شد ، نه ! گفتی...

اولین سالگرد هم خانه شدن شیرینمان بر تو و بر من مبارک.

 

پ.ن. درست یک سال پیش چنین روزی، همزمان با آغاز با هم بودن همیشگیمان، 25 ساله شدی و امسال همزمان با اولین روز از دومین سال زیر یک سقف بودنمان ۲۶ ساله . 26 سالگیت هم مبارک. روز مرد را هم  که تبریک گفته بودم. یادت باشد تمام تبریک ها را این چند وقته از آن خود کردی!

و در آخر تبریک به خودت و خودم به خاطر داشتن همه ی حس های خوب دنیا .

 

  + نوشته شده درشنبه بیست و نهم تیر 1387  ساعت 14:43  توسط الهام 


 خوشبختی یعنی همین...

 

 

میدان ونک ، ساعت ۲۰:۰۵ ، تاریخ: چندین روز پیش در زمان حیات تهران امروز :

تقریبا در حال دویدن بودم تا خود را به روزنامه برسانم. با امیر قرار داشتم برای کاری و سخت دیر شده بود. شلوغی و رفت و آمد میدان ونک کلافه ام کرده بود. از هر طرف آدم می آمد و صدای بوق ماشین ها نیز اوضاع را بدتر کرده بود. من هم از این سوی میدان به دنبال ماشین های چهارراه ولی عصر می گشتم و بی وقفه از میان آدم ها برای خود راه عبور باز می کردم . در همین گیر و دار به سرعت از کنارش عبور کردم.کنار جدول نشسته بود و غمگین و نگران بود. به یکباره ایستادم و نگاهش کردم. صورت گرد و سفید با چشم های آبی درست مثل او، پیراهن بلند گل گلی ، شبیه پیراهن های او ، دست هایی که از زیر پوستش می شد رد رگ ها را گرفت ، شبیه دستان او. دلم برایش تنگ شد. یادم آمد چند روزی است که سراغش را نگرفتم. بازگشتم و پولی را که در جیب داشتم به پیرزن دادم و او نیز زیر لب گفت "خوشبخت بشی دخترم" . بی معطلی ، در همان شلوغی شماره اش را گرفتم:

- سلام مامان بزرگ. خوبی؟؟

- سلام مادر. تو خوبی؟ امیر خوبه؟

- مرسی خوبیم. بهتر شدی؟

- بد نیستم. پیریه دیگه.

-مواظب خودت باش. بهتر می شی.

- قربونت برم. خوشبخت بشی دخترم.

-...

از آن سوی خیابان دوباره به او نگریستم . حتما او نیز چشم انتظار است...

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  ساعت 15:41  توسط الهام 


 کاش نگاهمان به همران قلبمان وسعت می یافت!!

 

شاید گاهی از این که چند صباحی است نمی توانیم به سان آدمیزاد شیک و پیک کنیم و به تفریح و گردش بپردازیم، نالان و شاکی بودیم. شکایت ما از زمین و زمان وقتی که با دوستی یا آشنایی برخورد می کردیم که از ما گله می کرد به خاطر کم دیدن ما و سر نزدن ما به او ، بیشتر و بیشتر می شد. نمی دانم شاید می گفتیم که چی مثلا از صبح درخانه را می بندیم و  شب ساعت از ۸ هم گذشته خسته و کوفته در خانه را باز می کنیم؟ اگر هم برنامه ایی داشته باشیم از استرس دیر رسیدن وجودمان را می خوریم بعد هم مثل آدم های از جنگ برگشته، داغون و داغون، می رسیم و بعد از زور خواب نمی توانیم بیش از ساعتی دوام بیاوریم؟ اما وقتی سرمان را روی بالش می گذاریم در همان فاصله ی اندک بین خواب نیمه و خواب کامل ، وقتی به روزمان فکر می کنیم خرسندیم از این که کلمه ایی بیش از دیروز می دانیم و جمله ایی بیش از روزهای پیش می توانیم بگوییم. این است که دوباره فردا صبح با انرژی از خواب بیدار می شویم در خانه را چهار قفله کرده و شب ساعت از ۸ گذشته در را باز می کنیم. خوشحال از این که برنامه داریم و می دانیم هرلحظه چه کاره ایم و مهم تر از همه فرصت فکر کردن به خیلی مسائل را نداریم و خنده هایمان بیش از افسوس هایمان است. شکی نیست که برای ما این زندگی بسیار مطلوب است چون شیرینی هایش بیش از تلخی هایش و مثبت هایش بیش از منفی هایش است. شاید افتخار آشنایی با چند انسان مهم و ماهر در حوزه ی فعالیت خود برای ما ارزشمند تر باشد از به خود بالیدن برای داشتن بعضی چیزها که در این جا همان بعضی چیزها بماند بهتر است....

فاصله ی بین فکرهای خوب و بد بسیار اندک است. انرژی های منفی و مثبت آن قدرها از هم دور نیستند. می شود در آن واحد به موضوعی با چند دید متفاوت نگریست. این که کدام بر دیگری غالب باشد به شخصیت و منش فرد بازمی گردد. معیارهای هر فرد برای زندگی متفاوت است. خستگی و بریدن از خستگی ها طبیعی است و اگر کسی این ها را طبیعی نداند ، غیر طبیعی است و بازنده. یادمان باشد هیچ گاه کسی را به خاطر شیوه ی زندگی اش سرزنش نکنیم. یادمان باشد همه توان پذیرش و ظرفیت هضم برخی از حرف ها را ندارند. شاید من راه زندگی خود را یافته باشم و محکم و یک کلام بگویم نظر هر کس برای خودش محترم است اما کسی که هنوز راه خود را نیافته و هنوز نمی داند فلسفه ی زندگیش چیست، با برخی نصیحت های به ظاهر دوستانه شخصیتش بیش از پیش متزلزل شده و آن نیم چه تصمیماتش هم برای زندگی و آینده اش به باد فنا می رود و شاید هم زندگی را برای خود و خانواده اش تلخ تر کند. کاش همه به فکر ساختن بودند نه خراب کردن....

پ.ن. این پست مخاطب خاص دارد هرچند آن مخاطب خاص و البته ناشناس برای خوانندگان اینجا، تا به حال در زندگی از اینترنت فقط نامی شنیده است و بی اغراق می گویم دایره ی دیدش محدودتر از درک برخی مسائل است...

 

  + نوشته شده درشنبه یکم تیر 1387  ساعت 15:36  توسط الهام