می دانی ؟ می دانی که حتی سختی هایش نیز مانند عسل شیرین بود. البته آن روزها نمی دانستم اما این روزها مزه اش را خوب حس می کنم. می دانی ؟ می دانی وقتی ساعت 8 صبح یک سال پیش، پا از خانه ی پدری بیرون گذاشتم و قران در دست مادر را بوسیدم ، نگاهم به آینده ایی دوخته شد که تنها دوشادوش تو و همراه با قدم های تو رنگ می گیرد. می دانم که می دانی وقتی نگاه مادر بدرقه ی راهم شد و وقتی صدای بسته شدن در خانه ی پدری را شنیدم خود را در کنار تو و در چارچوب درب خانه ی کوچک زیبایمان دیدم که با مهربانی و عشق تزیین شده بود . می دانم که می دانی یک سال پیش در چنین روزی وقتی زیر دستانی هنرمند چشم هایم را بسته بودم تنها به حرف ها و برنامه ها و نقشه هایمان فکر می کردم. و وقتی دست در دست هم وارد بزم شادمانه مان شدیم ، تمام روزهای گذشته و اتفاقاتی که پشت سر گذاشتیم را مرور کردم . می دانم که می دانی آن شب قشنگترین و باشکوهترین شب زندگیم بود و بند بند وچودم از بودن در کنار تو و آغاز راهی پرفراز و نشیب خوشحال بود.
... و اینک یک سال از با هم بودنمان در زیر یک سقف می گذرد. هنوز هم در خانه ی کوچک زیبایمان بوی خوش مهربانی و دوست داشتن می آید و هنوز هم اگر چشم هایمان را ببندیم و تنها گوش فرا دهیم نجوای دلنشین عشق را خوب می شنویم. این یک سال آنقدر شیرین بود که برایمان کلی خاطره و لحظات به یادماندنی ساخت.
... و اینک من شرمسارم از تمام بدخلقی ها و بی معرفتی هایم و سپاسگزارم از تمام مهربانی ها و معرفت هایت. سپاسگزارم که نخواستی مرا الهامی دیگر کنی و مرا همان طور که بودم باور کردی. سپاسگزارم از این که مرا رها و آزاد درک کردی و هیچ گاه نخواستی در بند باشم. سپاسگزارم به خاطر همه ی گذشت هایت و به خاطر هرآن چه در این مدت به من آموختی و هزار بار بیشتر از این ها ، سپاسگزارم که پیشرفت من را پیشرفت خودت دانستی و به هر آن چه که مانع حرکتمان به سمت جلو می شد ، نه ! گفتی...
اولین سالگرد هم خانه شدن شیرینمان بر تو و بر من مبارک.
پ.ن. درست یک سال پیش چنین روزی، همزمان با آغاز با هم بودن همیشگیمان، 25 ساله شدی و امسال همزمان با اولین روز از دومین سال زیر یک سقف بودنمان ۲۶ ساله . 26 سالگیت هم مبارک. روز مرد را هم که تبریک گفته بودم. یادت باشد تمام تبریک ها را این چند وقته از آن خود کردی!
و در آخر تبریک به خودت و خودم به خاطر داشتن همه ی حس های خوب دنیا .