در حال گذر از خيابان هستي . با آخرين سرعتي كه پاهايت در آن كفش هاي رسمي پاشنه دار تاب مي آورد، با قدم هايي بلند كه يك جا از ثانيه هاي بيشتري عبور كند. در فكر ديروز و امروز و فرداهايي. كلي خاطره و كار انجام شده و نشده از ذهنت مي گذرد اما هدفت تنها رسيدن به مقصد در كم ترين زمان ممكن است. سرت را بالا مي گيري و چشم هايت كه مرتب روي سنگفرش پياده رو تاب مي خورد را براي جستجوي مسير به جلو هدايت مي كني و در يك لحظه مغزت فقط حول يك سوال مي چرخد " من كيستم؟ "
در حال به هم ريختن ورق هاي روي ميزت هستي تا نامه ايي را كه بايد چند روز پيش پي گيري كني را پيدا كني. لعنتي غيبش زده است. انگار هيچ وقت كسي آن را ننوشته است. تلفن زنگ مي زند. اي بابا... بازهم تو؟؟ اول خبرهاي ما را كار كن و برادريت را اثبات كن بعد بگو به من آگهي بدهيد. مگر اين جا دكان سركوچه تان است. گوشي را قطع مي كني.نامه نيست كه نيست. شايد اشتباه گفتند كه به تو ارجاع داده اند. در حال بيرون رفتن از اتاقي تا از منشي سوال كني. يك لحظه چشمت به ديوار سفيد روبرو ثابت مي شود و بي اختيار مي پرسي" من كيستم؟"
در صف نان بربري ايستاده اي. با خود مي گويي چه قدر كيفيت نان هايش پايين آمده است. بعد مي گويي كدام يك از اهالي محل چشمش اين قدر شور است كه يك محله را از خوردن نان هاي خوشمزه و باكيفيت اين نانوايي محروم كرده است و بعد لبخندي از اين فكر بي معني كه تنها گريزي است از تفسير اين كه آرد ندارند يا كيفيتش بد است و ... بر لبانت نقش مي بندد و لخندت با لبخند پيرمرد عصا به دست گره مي خورد.در همين گير و دار هستي كه نگاهت به سمت آتش تنور مي افتد و همراه با پيچ و تاب شعله هاي آتش كلمات در ذهنت به رقص در مي آيند و مي گويند" من كيستم؟"
شب است. ميهماني تمام شده است و براي رفتن به خانه آماده مي شوي. سوار بر ماشين مي شوي اما در يك چشم به هم زدن خود را روبرون پاركينگ خانه مي بيني. انگار تمام مسير را خواب بوده اي وحتي شور همسرت را براي رسيدن به دست انداز هيجان آور بزرگراه حكيم با گوش جان نشنيده اي تا در دل ذوق كني به خاطر ذوقش و قربان صدقه اش بروي. تنها تصويري كه الان در حال ديدني همان همسرت است كه در حال بازكردن در پاركينگ است و تو مبهوت به او مي نگري . اما با چشمك او و در مقابل لبخند تو انگار خواب از كله ات مي پرد و با نگاه به او ، تنها مي گويي " من كيستم؟"
بايد بخوابي. فردا روز پركاري است. ظرف ها را شسته اي ، مانتو و شلوارت را اتو كرده اي، ناهار فردايت در يخچال است، به نسبت وسايلي كه فردا نياز داري كيفت را عوض كرده اي، كتاني و لباس ورزشيت را آماده كنار كيفت گذاشته اي . حوصله ي كتاب خواندن برخلاف قولي كه به خود و همسرت داده اي را نداري. ترجيح مي دهي زودتر خواب هفت پادشاه را ببيني كه عجيب دلتنگشان هستي. مي داني سرت را كه روي بالش بگذاري از اين دنيا پرت مي شوي بيرون و لذتش را مي بري. اما جسم بي تابت براي خواب تنها درگير يك سوال است " من كيستم؟"
مي داني از كجا آمده اي و به كجا مي روي. خدا را خوب مي شناسي و با هم كلي خاطره داريد و مديونش هستي. مي داني اسمت چيست و اصل و نسبت كه هستند. مي داني چه كردي و چه قرار است انجام دهي. زندگيت را دوست داري و آدم هايي كه باعث شده اند تو زندگيت را دوست داشته باشي بيشتر از زندگي دوست مي داري. عشق را مي فهمي و مي داني كه عاشقيت راست است و بي اشكال. دوست مي داري و دوست داشته مي شوي. قدر مي داني و سپاسگزاري. به آينده اميدواري و به تلاشي كه مي كني بيشتر....
اما بازهم وقتي به خودِ تنهايت و وجودت فكر مي كني ، نمي داني كه هستي. راستي من كيستم؟؟ ما كيستيم؟؟
پ.ن. واي بر آن روزي كه كلمات ياريت ندهند براي گفتن آن چه در ذهن داري. كلافه مي شوي و فقط ناگزير مي نويسي تا دهن كجي به منظور سركشت كني كه خود را در قالب كلمات جاي نمي دهند .