تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 نوشتن در خواب

 

 

شب ها در خواب یا بیداری نمی دانم ، آن قدر در ذهن داستان و مطلب می نویسم که کلافه می شوم. حتی با خود فکر می کنم حتما این مطلب را فردا در مداد سیاه بنویس. داستان جالبی از کار در آمد. اما صبح که از خواب بیدار می شوم، هرچه قدر به مغزم فشار می آورم ، گاهی اوقات تنها اندکی از موضوعی که در مورد آن در ذهن مطلبی نوشتم، به خاطر می آورم. وقتی هم که می خواهم در عالم بیداری در مورد آن موضوع چیزی بنگارم، انگار خوب می فهمم که آن چه در خواب نوشته بودم ، خیلی بهتر بوده است . این است که به دلم نمی چسبد و نابودش می کنم. گویی چاره ای ندارم جز این که شب ها وقت خواب قلم و کاغذ کنار تخت بگذارم تا اگر نصفه شب هوس نوشتن کردم، بی درنگ و تا یادم نرفته ، از خواب بیدار شده و آن را روی کاغذ بنویسم.

این هم دردی است دیگر...

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  ساعت 9:16  توسط الهام 


 24 ساله شدم...

 

من امروز 24 ساله شدم. اصلا نمی دونم چی باید بنویسم و به چی باید فکر کنم. یعنی همین امروز همه چیز از مغزم پرت شد بیرون . راستش هنوز هم بعد از 24 سال از چند وقت قبل از روز تولدم ذوق و شوق این روز دارم. اصلا گاهی دوست ندارم 26 اردیبهشت برسه چون می دونم اگه بیاد زود تموم می شه. همون انتظارش برام هیجان آوره. ولی خب بالاخره روزها در حال آمد و رفت مکرر هستن و نمی شه جلوشون و گرفت. امسال چند روز قبل از امروز عجیب دلم هوای بچگی ها رو کرد. دلم برای مامان و بابا خیلی تنگ شد. بابا قول داده بود علاوه بر تولدای کوچیک و خودمونی که می گرفتیم چند تا تولد مفصل برام می گیره. یکی 9 سالگی، یکی پنجم ابتدایی، یکی سوم راهنمایی و یکی هم سوم دبیرستان. تا سوم راهنمایی طبق برنامه پیش رفتیم. سوم دبیرستان و ترجیح دادم با دوستام باشم و از اون به بعد هم که دیگه بزرگ ! شدم.راستش و بخواین امسال دلم عجیب دلتنگ بابا شده بود. تولد امسال من و برد به خونه هایی که توی هرکدوم چندسالی زندگی می کردیم و دوستایی که باهاشون هم بازی بودم...

امیدوارم همیشه و همه جا سایه ی بزرگ ترها بر سر ما باشه.

تولد امسال با وجود تلاش های امیر و بقیه دوستان به یاد موندنی و خاطره انگیز شد. من آدمای زیادی رو می شناسم که حتی تو شادی هاشون کسی رو ندارن که همراهشون باشه چه برسه به غم. اما من افتخار می کنم که دوستان، همکاران و همسر مهربونی دارم که همیشه به یاد من هستن. ازهمشون ممنونم.

چی باید بگم در آستانه ی ورود به 25 امین سال زندگیم؟ یکی از دوستان می گه وقتی 25 سال و رد کنی دیگه نمی فهمی که سال ها چه طوری می گذره . چشم به هم بزنی 30،35،40،45 و... ام برای من همین 24 سال هم به سرعت باد گذشت . حالا اگه حرف اون درست باشه من هنوز یک سال فرصت دارم تا به اون گذر تند و پرشیب عمر برسم. پس باید استفاده کنم. انگار بهتره روز تولد آدم روزی باشه که فقط از زندگی لذت ببره و شاد باشه و سرحال. فکر کارهای نکرده و کارهایی که نباید می کرده رو به روزهای دیگه موکول کنه. وگرنه کل روزش باید فکر کنه و فکر کنه و فکر. فردای روز تولد بهترین زمان برای فکر در مورد سال های رفته و مونده است.

 

خوشحالم. خیلی خوشحال از بودن در این دنیا . زندگی را بیش از آن چه معلوم است دوست می دارم و از این که او هم مرا دوست دارد لذت می برم. شاید بیش از دوست داشتن خودم. نمی دانم تولد 25 سالگی ام کجا هستم، چه می کنم و اصلا آیا هستم یا نه. فقط این را می دانم که اگر هم نبودم از همین 24 سال زندگیم سرخوشم و شادان . خدا را هزار مرتبه بیش از هزار مرتبه شکر می کنم.

 

  + نوشته شده درپنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  ساعت 11:51  توسط الهام 


 دوستی

 

«من شخصی به نام امیر لعلی می شناسم که حدود 24 سال است که او را ندیده‌ام. ایشان پسر یکی از دوستان پدر من هستند. می‌توانم از شما بپرسم که آیا پدر شما در شرکت نفت در شهر اهواز در حدود سال‌های 55 تا 59 کار می‌کردند؟»

این اولین ایمیلی بود که 2 روز پیش دریافت کردم. یکی از 2 ایمیل چک نشده در mailbox. دومین ایمیل را چک کردم. «من وقتی اسم شمارا در مقاله اقتصادی کارگزاران دیدم خیلی هیجان زده شدم که شما را همنام دوست دوران کودکی خودم دیدم. البته من نویسنده نیستم و به خوبی شما نمی‌نویسم. من قبل ازظهر به  شما ایمیل زدم و از شما پرسیدم ولی ظاهرا هر روز به ایمیل خود مراجعه نمی‌کنید. شاید هم در مسافرت باشید. من نمی‌دانم. در هر صورت خیلی منتظر ومشتاق جواب ایمیل خود ماندم که شاید شما همان دوست کودکی من باشید . من و امیر لعلی در سال 60  به دلیل اینکه پدرم  کار خود را عوض کرد از هم جدا شدیم. فکر می‌کنم در سال 61 امیر پدر ومادر خودرا در یک تصادف رانندگی اسف‌بار از دست داد. مادر من همیشه از امیر و پدر و مادرش که از دوستان خانوادگی ما بودند برای ما تعریف می‌کرد و هر از گاهی وقتی به خاطرات دوران کودکی خودم بر می‌گشتم یاد امیر می‌افتادم و خیلی دلم می‌خواست که دوباره او را ببینم. در هر صورت خیلی مشتاقم که زودتر جواب من را بدهید که آیا شما همان امیر لعلی که مشخصاتش را عرض کردم، هستید؟»

نمی‌دونم چی شد که این ایمیل من رو برد به سال‌های دور، برد تو فکر. فکر کردم من هم اینقدر در دوران کودکی دوست داشتم که بخوام بدونم الان چی‌کار می‌کنن؟

جواب ایمیل رو دادم. نوشتم: «متأسفم که روزدتر نتونستم جواب ایمیل شما رو بدم و متأسفم از این که بگم من در سال 60 هنوز متولد نشده بودم. امیدوارم دوستتان را هر چه زودتر بیابید.»

گویا نتونسته بود متن فارسی تایپ شده در ایمیل من رو بخونه. دیروز جواب داده بود که «با خط عجیب و غریبی جواب دادید اما با فرض این که کلمه اول متن شما سلام است، کل حروف مشابه را شناسایی کردم تا بتونم حدس بزنید چی نوشته‌اید.»

باز هم تو فکر رفتم، چقدر یک دوستی می‌تونه برای کسی ارزش داشته باشه. یاد دوران کودکیم افتادم؛ معبودی چاق، ضمیری (موش کوهستان!)، ذبیحی، سلیمانی، متینی و... که دوست دارم ببینمشون و ازشون خبر داشته باشم. فکرم در طول زمان سیر کرد و به دبستان و دبیرستان رسید، مانی، کاوه، مبین، سید علی، جعفر، ... دلم هوای همه رو کرده. دوستای دانشگاه، دوستای کلاس تنبک و ..... حالا که فکرشو می‌کنم دلم برای دوستایی که حتی کمتر از یک ماه، از عروسی میثم به این طرف ندیدم هم تنگ شده. کاش می‌شد از همه خبر گرفت. «دوست من سلام». چه تبلیغ قشنگی داره بهروز. هنوزم دارم فکر می‌کنم، واقعاً منم دوستی دارم که به اندازه سولماز دنبال «امیر لعلی» باشه؟

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  ساعت 18:42  توسط امیر  


 نمی خواهم مغلوب شوم...

 

 

چه قدر گاهی گرفتن تصمیمات تازه سخت است. تصمیماتی که مسیر زندگیت را عوض می کنند. بعضی وقت ها درجه ی ریسک پذیریم به کف پایم سقوط می کند و آن قدر از تغییر می ترسم که هراس از آن همیشه با من و همراه من است. گاهی مانند حالا آن قدر از تغییر مسیر گریزانم که دست و دلم هیچ رقمه به مهیا کردن مقدمات آن نمی رود. گه گاه عمق فاجعه آن قدر زیاد می شود که حتی اگر حدس بزنم برداشتن فلان قدم مرا به آن تغییر نزدیک می کند ، به بهانه های مختلف از برداشتن آن شانه خالی می کنم. فراموش نشود این ها همه اعترافات تکان دهنده و البته شجاعانه ی من است که شاید خودم همین فردا همه را تکذیب کنم. پس تا تنور داغ است هر چه بد و بیراه که خواستید نثار کنید چون معلوم نیست فردا با انکار روبرو شوید یا تایید. خارج از محدوده ی شوخی! نمی دانم هراس از تغییر که ریشه ی تمام سستی هاست را چگونه می شود شکست داد ؟ سکون را دوست ندارم. یک جا نشستن و خیره شدن به گذر عمر را نمی خواهم. اما گاهی مانند الان این ترس بدجور برنامه هایم را عقب می اندازد. اقرار می کنم که گاهی حس مغلوب شدن کسلم می کند. همین ترس از تغییر باعث می شود با اطرافیانم بجنگم ( البته کاملا در فضایی دوستانه ) و دلایل تازه ایی برای اثبات گفته ی خود بیاورم که خب همه ی آن ها هم بیراه نیست. ولی اشکالش در آن است که با کمی ریز بینی می شود در ورای همه ی آن دلایل ردپایی از ترس از تغییر را پیدا کرد که خوب نیست. بدترین عیبش هم این است که صلابت گفتارت در پشتیبانی از نظرت کم می شود و وقتی چنین شد اثر آن بر طرف مقابلت نیز کم رنگ تر خواهد شد. به هرحال لپ کلام این که هیچ از مغلوب شدن خوشم نمی آید و این شاید انگیزه ای برای تغییر باشد!!! البته شاید...!!!

  + نوشته شده درشنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  ساعت 20:19  توسط الهام 


 کیستم؟؟؟کیستیم؟؟؟

 

در حال گذر از خيابان هستي . با آخرين سرعتي كه پاهايت در آن كفش هاي رسمي پاشنه دار تاب مي آورد، با قدم هايي بلند كه يك جا از ثانيه هاي بيشتري عبور كند. در فكر ديروز و امروز و فرداهايي. كلي خاطره و كار انجام شده و نشده از ذهنت مي گذرد اما هدفت تنها رسيدن به مقصد در كم ترين زمان ممكن است. سرت را بالا مي گيري و چشم هايت كه مرتب روي سنگفرش پياده رو تاب مي خورد را براي جستجوي مسير به جلو هدايت مي كني و در يك لحظه مغزت فقط حول يك سوال مي چرخد " من كيستم؟ "

در حال به هم ريختن ورق هاي روي ميزت هستي تا نامه ايي را كه بايد چند روز پيش پي گيري كني را پيدا كني. لعنتي غيبش زده است. انگار هيچ وقت كسي آن را ننوشته است. تلفن زنگ مي زند. اي بابا... بازهم تو؟؟ اول خبرهاي ما را كار كن و برادريت را اثبات كن بعد بگو به من آگهي بدهيد. مگر اين جا دكان سركوچه تان  است. گوشي را قطع مي كني.نامه نيست كه نيست. شايد اشتباه گفتند كه به تو ارجاع داده اند. در حال بيرون رفتن از اتاقي تا از منشي سوال كني. يك لحظه چشمت به ديوار سفيد روبرو ثابت مي شود و بي اختيار مي پرسي" من كيستم؟"

در صف نان بربري ايستاده اي. با خود مي گويي چه قدر كيفيت نان هايش پايين آمده است. بعد مي گويي كدام يك از اهالي محل چشمش اين قدر شور است كه يك محله را از خوردن نان هاي خوشمزه و باكيفيت اين نانوايي محروم كرده است و بعد لبخندي از اين فكر بي معني كه تنها گريزي است از  تفسير اين كه آرد ندارند يا كيفيتش بد است و ... بر لبانت نقش مي بندد و لخندت با لبخند پيرمرد عصا به دست گره مي خورد.در همين گير و دار هستي كه نگاهت به سمت آتش تنور مي افتد و همراه با پيچ و تاب شعله هاي آتش كلمات در ذهنت به رقص در مي آيند و مي گويند" من كيستم؟"‌

شب است. ميهماني تمام شده است و براي رفتن به خانه آماده مي شوي. سوار بر ماشين مي شوي اما در يك چشم به هم زدن خود را روبرون پاركينگ خانه مي بيني. انگار تمام مسير را خواب بوده اي وحتي شور همسرت را براي رسيدن به دست انداز هيجان آور بزرگراه حكيم با گوش جان نشنيده اي تا در دل ذوق كني به خاطر ذوقش و قربان صدقه اش بروي. تنها تصويري كه الان در حال ديدني همان همسرت است كه در حال بازكردن در پاركينگ است و تو مبهوت به او مي نگري . اما با چشمك او و در مقابل لبخند تو انگار خواب از كله ات مي پرد و با نگاه به او ، تنها مي گويي " من كيستم؟"  

بايد بخوابي. فردا روز پركاري است. ظرف ها را شسته اي ، مانتو و شلوارت را اتو كرده اي، ناهار فردايت در يخچال است، به نسبت وسايلي كه فردا نياز داري كيفت را عوض كرده اي، كتاني و لباس ورزشيت را آماده كنار كيفت گذاشته اي . حوصله ي كتاب خواندن برخلاف قولي كه به خود و همسرت داده اي را نداري. ترجيح مي دهي زودتر خواب هفت پادشاه را ببيني كه عجيب دلتنگشان هستي. مي داني سرت را كه روي بالش بگذاري از اين دنيا پرت مي شوي بيرون و لذتش را مي بري. اما جسم بي تابت براي خواب تنها درگير يك سوال است " من كيستم؟"

مي داني از كجا آمده اي و به كجا مي روي. خدا را خوب مي شناسي و با هم كلي خاطره داريد و مديونش هستي. مي داني اسمت چيست و اصل و نسبت كه هستند. مي داني چه كردي و چه قرار است انجام دهي. زندگيت را دوست داري و آدم هايي كه باعث شده اند تو زندگيت را دوست داشته باشي بيشتر از زندگي دوست مي داري. عشق را مي فهمي و مي داني كه عاشقيت راست است و بي اشكال. دوست مي داري و دوست داشته مي شوي. قدر مي داني و سپاسگزاري. به آينده اميدواري و به تلاشي كه مي كني بيشتر....

اما بازهم وقتي به خودِ تنهايت و وجودت فكر مي كني ، نمي داني كه هستي. راستي من كيستم؟؟ ما كيستيم؟؟

 

پ.ن. واي بر آن روزي كه كلمات ياريت ندهند براي گفتن آن چه در ذهن داري. كلافه مي شوي و فقط ناگزير مي نويسي تا دهن كجي به منظور سركشت كني كه خود را در قالب كلمات جاي نمي دهند .

 

  + نوشته شده دردوشنبه نهم اردیبهشت 1387  ساعت 21:27  توسط الهام