عزيزم!
از صبح به زندگي فكر ميكردم، چون ميدانستم كه تو هم به آن فكر ميكني. مي دانستم به اين فكر ميكني كه چرا چندي است زندگي پويا نيست و تحركي ندارد، چرا تغييري اتفاق نميافتد و «تكرار» بر لحظه لحظه زندگي زيبايمان سايه افكنده است و چرخه تكرار را جز وقفههايي محدود چارهاي نيست.
اي هميشه عزيز!
تكرار جزء لاينفك زندگي است، هر روز خورشيد از شرق طلوع ميكند و در غرب ناپديد ميشود، هر روز نياز به كار داريم تا تكراري ديگر را پاسخ دهيم، تكراري به نام «ارتزاق» و ارتزاق ميكنيم تا تكراري به نام «زندگي كردن» و «زنده ماندن» را بازهم تكرار كنيم. اين پايه هاي تكرار زندگي، تكرارهاي ديگري را به وجود ميآورند ولي مهم آن است كه در اين تكرار و چرخههاي تكراري من و تو كجا ايستادهايم.
عشق جاودانه من!
در تكرارهاي لحظات زندگي، «عشق»، «تنفر»، «شادي»، «گريه» و... هم مكرراً زاده ميشوند و يا زوال مييابند اما آنچه بيش از ساير آنها دوام دارد و در تكتك لحظات تكراري و غير تكراري زندگي وجود دارد، عشق ما به يكديگر است؛ عشقي كه در تلاش براي تدوام و سرانجام رساندن آن با هم گريهها كرديم، غصهها خورديم، حرفها شنيديم، دلشورهها تحمل كرديم و با هم خنديديم.
ما در اين تكرار ثانيهها «عشقي» ساختهايم جاويد و پايدار كه با تكرار لحظهها، «تشديد» و شعلهورتر ميشود.
عزيزم!
خوشبختي ما در مقابله با اين تكرارهاست؛ تكرارهايي كه ميخواهند عشقمان را نيز به ورطه تكرار بكشند و بيتحرك كنند. اگر تسليم تكرار شويم، عشقمان ميميرد. من هر قدمي كه بر ميدارم براي حفظ عشقمان هست و تو نيز هم.
من اين نامه را برايت نوشتهام تا از تو تشكر كنم كه پا به پاي من ايستادهاي در مقابل اين تكرار. ما با هم و با تقويت نيروهاي يكديگر، عشقمان را ابدي كردهايم. از خدا متشكرم. اين پايان يك عمر انتظار ماست، انتظاري كه از كودكي در وجود ما نهفته بوده است تا نيمه ديگر خود را بيابيم. همه سالهاي قبل انتظار ناشناسي در وجودمان نهفته بود اما اينك ديگر انتظار دروني در ما وجود ندارد. از اين به بعد آنچه كه انتظار ميناميم، انتظاري بيروني است تا شاهد باشيم نيروي عشق ما چه ماحصل بيروني در زندگي جاري و تكراري خواهد داشت.