|
شايد زياد مهم نباشد. اما امروز تولد يك سالگي من در محل كارم است. تولد من هم در اين جا با اشك شروع شد. اما نه اشك از سر شوق به خاطر چشم گشودن به يك دنياي تازه بلكه اشك به خاطر چشم بستن به دنيايي كه دوستش داشتم. درست يك سال پيش در چنين روزي وارد دنياي خشك و اداري شدم كه احوالپرسي آدم ها با يكديگر نيز بايد ثبت و شماره مي شد و به همين خاطر آدم ها با هم حرفي نداشتند چون مي ترسيدند مورد تاييد يك سري آدم هاي ديگر كه بهشان مدير گفته مي شد، نباشد. مديراني كه تعريفشان با آن چه من از مدير در ذهن داشتم و حاصل كار با آن ها در 3 سال گذشته اش بود، زمين تا آسمان فرق مي كرد. در همان روز اول تنها چيزي كه از آن واحد دستگيرم شد، موج ها و انرژي هاي منفي از اطراف بود. حتي ديوارها و زونكن ها و پرونده ها و رايانه ها هم برايم انرژي منفي مي فرستادند. هر چند گناهي نداشتند و منبع اصلي اين انرژي هاي نفس گير خود آدم ها بودند و ... . ادامه مطلب
|