امروز جمعه است.از همان جمعه هايي كه چند وقتي است دوستش ندارم. امروز تنهايم. از تنهايي مي ترسم. از خانه خالي و قاتل و دزد نه. از خود تنهايي مي ترسم. امروز حالم خوش نيست. امروز از آن روزهاست كه دوست داشتن ها غمگينم مي كند. امروز از آن روزهاست كه مي ترسم. از، از دست دادن مي ترسم. از وابستگي هايم مي ترسم. امروز از آن جمعه هاست كه دستم به كتاب و غرق شدن در ان نمي رود. امروز از آن جمعه هاست كه نمي توانم تنهاييم را با يك فيلم بلند پر كنم. امروز از آن جمعه هاي دلگير است كه دلم نمي خواهد ميزبان كسي باشم براي لقمه اي غذا ، منتظر هيچ دوستي نيستم كه پيشنهاد سينما و خريد بدهد، منتظر هیچ کس نیستم که احوالم را بپرسد، حتي دلم نمي خواهد مشغول نظافت روزهاي جمعه خانه شوم . حتي ، حتي دستم به شستن ظرف هاي كثيف مهماني ديشب هم نمي رود. فقط دلم مي خواهد دستي مي آمد، مطلبي مي نوشت ، خبري جور مي كرد تا صفحه 4 و شايد هم آن يكي صفحه روزنامه پر مي شد، صبر مي كرد تاييد مي شد و شايد هم تيتر يك مي نوشت و خلاص. و در اين فاصله من اين جا تنها نبودم. ما اين جا در همين خانه ي كوچك زيبايمان مي خنديديم و شاد بوديم. چند وقتي است مي ترسم. ازگذر زمان مي ترسم. پيوسته فكر رفتن ساعت ها و باز نگشتنشان آزارم مي دهد.نمي دانم. شايد ديوانه شده ام. شايد اين حس خود را جاي ديگري گذاشتنم دوباره كار دستم داده است. شايد روياي شوخي بودن زندگي، با گذر زمان و بزرگ شدنم، به واقعيت واقعي بودن زندگي و گذر اجتناب ناپذير آن تبديل شده است. بازهم نمي دانم كه چرا امروز غمگينم. كه غم ديگران چه دخلي به من دارد. كه مگر من تنها شده ام كه انقدر تنهايي را حس مي كنم؟ كه مگر قرار است من تنها شوم كه انقدر فكرش مثل خوره به جانم افتاده است؟ چه قدر سعي كردم وقتي بچه فال فروش را در مترو مي بينم بي خيال از كنارش عبور كنم و در ذهنم زندگي و آينده او را تجسم نكنم. چه قدر سعي كردم وقتي خبر بدي در مورد كسي مي شنوم خود را جاي خودش و آبا و اجدادش نگذارم و غصه نخورم به خاطر آدم هايي كه تا به حال نديده ام؟
چه قدر سعي كردم به هر كه از راه رسيد بگويم مثبت فكر كن و خودم هم. پس چرا اين جمعه انقدر منفي است؟ چرا نمي توانم مثبت فكر كنم؟ چرا فكرم از رفتن ها و تنها شدن ها پاك نمي شود؟ چه قدر به خودم گفتم وابسته نشو. چه قدر به خودم گفتم اگر دلت از سنگ نيست و نمي شود لااقل يك نماي سنگ برايش بساز. تا با هر خبر و شنيدني انقدر راحت نلرزد. هرچند بايد ستون و پي اش از سنگ باشد كه نيست. چه قدر به خودم گفتم سرت را تا مي تواني بالا بگير. شايد جاذبه ي زمين است كه بر اشك هايت اثر مي گذارد و هميشه آن لب منتظر است تا جاري شود. هر چند اشك اشك است ديگر، ساخته مي شود فقط براي جاري شدن.
حالم خوب نيست ديوانه شده ام.حتي از اين خانه ي مجازي هم مي ترسم. از اين كه بشنود من دلتنگم و آزارم دهد. شايد چون جمعه است اين چنين است. شايد چون دوباره حس هم دردي من بيش از حد گل كرده است. هرچند از دست دادن دوست براي هر كس كه پيش آيد فرقي ندارد. دلت از سنگ هم باشد باز هم ،هم دردي ات گل مي كند . حتي اگر هم بيش از اندازه گل نكند ، بازهم دلت مي سوزد. اما من 3 روز است كه حالم خوب نيست. 3 روز است كه كابوس مي بينم. 3 روز است كه هر لحظه به اين فكر مي كنم كه او چه مي كند. كه او الان كدام قسمت از خاطراتش را ورق مي زند. تا به حال او را نديده ام اما حسش مي كنم. چون دوست داشتن را خوب مي فهمم. حسش مي كنم چون دل بستن و عاشق شدن را خوب فهميده ام. حسش مي كنم و مي دانم وقتي مي گويد 3 سال، منظورش روز و ماه و سال نيست. منظورش لحظه است. لحظه به لحظه ي عمري كه وقتي مزين به عشق باشد، نمي توان مانندي براي آن يافت...
پی نوشت۱: مي دانم هيچ وقت نمي خواهي زمان سريع بگذرد و به كارها و آرزوهايت نرسي. اما امروز را به خاطر من كوتاه بيا. بگو زمان زود بگذرد تا زودتر به خانه بيايي و اين تنهايي روز جمعه ي دلگير من تمام شود.
پی نوشت۲: نمي توانم تسليت بگويم. نمي توانم دلداري دهم. اين دفعه را نمي توانم. اين دفعه را كم آورده ام. خداوند خودش مي داند چگونه به بنده اش صبر دهد. اما من خجالت مي كشم بگويم صبر كن و تحمل. چون خودم آدم اين صبرها نيستم. چون خودم تاب دوري را ندارم. چه كنم؟ اين جمعه و اين عشق ضعيفم كرده. حق دارم يك جمعه خودم را رها كنم. حق دارم آهنگی را که ۳ روز است گوش می دهم بازهم بشنوم و بشنوم و بخوانم و بخوانم... حق ندارم؟؟؟؟