تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 امروز جمعه است و من دوستش ندارم...

 

امروز جمعه است.از همان جمعه هايي كه چند وقتي است دوستش ندارم. امروز تنهايم. از تنهايي مي ترسم. از خانه خالي و قاتل و دزد نه. از خود تنهايي مي ترسم. امروز حالم خوش نيست. امروز از آن روزهاست كه دوست داشتن ها غمگينم مي كند. امروز از آن روزهاست كه مي ترسم. از، از دست دادن مي ترسم. از وابستگي هايم مي ترسم. امروز از آن جمعه هاست كه دستم به كتاب و غرق شدن در ان نمي رود. امروز از آن جمعه هاست كه نمي توانم تنهاييم را با يك فيلم بلند پر كنم. امروز از آن جمعه هاي دلگير است كه دلم نمي خواهد ميزبان كسي باشم براي لقمه اي غذا ، منتظر هيچ دوستي نيستم كه پيشنهاد سينما و خريد بدهد، منتظر هیچ کس نیستم که احوالم را بپرسد، حتي دلم نمي خواهد مشغول نظافت روزهاي جمعه خانه شوم . حتي ، حتي دستم به شستن ظرف هاي كثيف مهماني ديشب هم نمي رود. فقط دلم مي خواهد دستي مي آمد، مطلبي مي نوشت ، خبري  جور مي كرد تا صفحه 4 و شايد هم آن يكي صفحه روزنامه پر مي شد، صبر مي كرد تاييد مي شد و شايد هم تيتر يك مي نوشت و خلاص. و در اين فاصله من اين جا تنها نبودم. ما اين جا در همين خانه ي كوچك زيبايمان مي خنديديم و شاد بوديم. چند وقتي است مي ترسم. ازگذر زمان مي ترسم. پيوسته فكر رفتن ساعت ها و باز نگشتنشان آزارم مي دهد.نمي دانم. شايد ديوانه شده ام. شايد اين حس خود را جاي ديگري گذاشتنم دوباره كار دستم داده است. شايد روياي شوخي بودن زندگي، با گذر زمان و بزرگ شدنم، به واقعيت واقعي بودن زندگي و گذر اجتناب ناپذير آن تبديل شده است. بازهم نمي دانم كه چرا امروز غمگينم. كه غم ديگران چه دخلي به من دارد. كه مگر من تنها شده ام كه انقدر تنهايي را حس مي كنم؟ كه مگر قرار است من تنها شوم كه انقدر فكرش مثل خوره به جانم افتاده است؟ چه قدر سعي كردم وقتي بچه فال فروش را در مترو مي بينم بي خيال از كنارش عبور كنم و در ذهنم زندگي و آينده او را تجسم نكنم. چه قدر سعي كردم وقتي خبر بدي در مورد كسي مي شنوم خود را جاي خودش و آبا و اجدادش نگذارم و غصه نخورم به خاطر آدم هايي كه تا به حال نديده ام؟

چه قدر سعي كردم به هر كه از راه رسيد بگويم مثبت فكر كن و خودم هم. پس چرا اين جمعه انقدر منفي است؟ چرا نمي توانم مثبت فكر كنم؟ چرا فكرم از رفتن ها و تنها شدن ها پاك نمي شود؟ چه قدر به خودم گفتم وابسته نشو. چه قدر به خودم گفتم اگر دلت از سنگ نيست و نمي شود لااقل يك نماي سنگ برايش بساز. تا با هر خبر و شنيدني انقدر راحت نلرزد. هرچند بايد ستون و پي اش از سنگ باشد كه نيست. چه قدر به خودم گفتم سرت را تا مي تواني بالا بگير. شايد جاذبه ي زمين است كه بر اشك هايت اثر مي گذارد و هميشه آن لب منتظر است تا جاري شود. هر چند اشك اشك است  ديگر، ساخته مي شود فقط براي جاري شدن.

حالم خوب نيست ديوانه شده ام.حتي از اين خانه ي مجازي هم مي ترسم. از اين كه بشنود من دلتنگم و آزارم دهد. شايد چون جمعه است اين چنين است. شايد چون دوباره حس هم دردي من بيش از حد گل كرده است. هرچند از دست دادن دوست براي هر كس كه پيش آيد فرقي ندارد. دلت از سنگ هم باشد باز هم ،هم دردي ات گل مي كند . حتي اگر هم بيش از اندازه گل نكند ، بازهم دلت مي سوزد. اما من 3 روز است كه حالم خوب نيست. 3 روز است كه كابوس مي بينم. 3 روز است كه هر لحظه به اين فكر مي كنم كه او چه مي كند. كه او الان كدام قسمت از خاطراتش را ورق مي زند. تا به حال او را نديده ام اما حسش مي كنم. چون دوست داشتن را خوب مي فهمم. حسش مي كنم چون دل بستن و عاشق شدن را خوب فهميده ام. حسش مي كنم و مي دانم وقتي مي گويد 3 سال، منظورش روز و ماه و سال نيست. منظورش  لحظه است. لحظه به لحظه ي عمري كه وقتي مزين به عشق باشد، نمي توان مانندي براي آن يافت...

 

پی نوشت۱:  مي دانم هيچ وقت نمي خواهي زمان سريع بگذرد و به كارها و آرزوهايت نرسي. اما امروز را به خاطر من كوتاه بيا. بگو زمان زود بگذرد تا زودتر به خانه بيايي و اين تنهايي روز جمعه ي دلگير من تمام شود.

پی نوشت۲: نمي توانم تسليت بگويم. نمي توانم دلداري دهم. اين دفعه را نمي توانم. اين دفعه را كم آورده ام. خداوند خودش مي داند چگونه به بنده اش صبر دهد. اما من خجالت مي كشم بگويم صبر كن و تحمل. چون خودم آدم اين صبرها نيستم. چون خودم تاب دوري را ندارم. چه كنم؟ اين جمعه و اين عشق ضعيفم كرده. حق دارم يك جمعه خودم را رها كنم. حق دارم آهنگی را که ۳ روز است گوش می دهم بازهم بشنوم و بشنوم و بخوانم و بخوانم... حق ندارم؟؟؟؟

 

   

  + نوشته شده درجمعه بیست و یکم دی 1386  ساعت 14:10  توسط الهام 


 از خونه تا اداره...

 

ساعت ۸ صبحه. خیلی دیر شده. هوا خیلی سرده. برف می یاد. مرتب داره خودشو سرزنش میکنه که چرا لباس گرم تر نپوشیده. احساس سوزش بدی تو گلوش داره. دلش یه شیر داغ می خواد تا گرمش کنه. چرا ماشین نمی یاد؟ چرا این جا با این همه مسافر یه تاکسی خطی نداره تا مردم راحت بشن.اما نه! اگر خط تاکسی باشه این بنده خداها که سر راه محل کارشون مسافر می زنن تا لاقل پول بنزینشون در بیاد بی نصیب می شن. اون آقاهه با اون یکی آقاهه و اون دختر خوش تیپه هم اومدن. هروقت دیرش می شه اینا رو میبینه و هر وقت سر وقت می رسه اون یکی هارو .اونا حتما الان رسیدن دیگه. واااای. ساعت شد ۸:۱۰. اگر الانم ماشین بیاد ترافیک و چی کار کنه؟سرده خیلی سرده. شال گردن و دور صورتش کیپ می کنه.چه قدر دست دست کرد واسه خریدن یه کلاه گرم . آخرشم نشد که نشد. بالاخره یه ماشین اومد. یه پیکان داغون گوجه ای. یاد فیلم کما افتاد با اون رویای پیکان جوانان گوجه ای.ناخودآگاه لبخند زد. سوار شد و به در چسبید. خداکنه این آقاهه انسان باشه تا مجبور نشه تا ولیعصر ۱۰۰ دفعه بهش تذکر بده . از این آدما زیادن.اما نه. دیگه از طرز سوار شدن آدم ها به ماشین می تونه بفهمه چه جور آدمی هستن. این آقا مرد خوبیه.مراعات میکنه. حالا دیگه می تونه به کارایی که امروز قراره انجام بده و چیزهای دیگه فکر کنه. بدون توجه به اطراف و بدون توجه به آهنگ قادری که از خش خش کردن و قطع و وصل شدنش معلومه که چند سالی تو ضبط های مختلف گرم کننده محفل آدم ها بوده. .ترجیح میده اول برای اینکه انرژی بگیره به چیزهای خوب فکر کنه. به این فکر میکنه که چه قدر خوبه آدمایی که با هم ارتباط دارن مسیر حرکتشون همسو با هم باشه. این موضوع خیلی وقته یه حس خوشایندی بهش داده. شاید از همون 3 سال پیش که یه فکر مشترک تو سر هردوشون بود و همزمان به اون فکر می کردن که هر دو دوست داشتن با یک هم رشته ای ازدواج کنن و همین هم شد تا به امروز که تو جمع خانوادگی و بین آدمایی که به نظرش موفق هستند، حرفی واسه گفتن داره و حتی اگر هم چیزی نگه و فقط گوش کنه، قادر به  فهمیدن و یاد گرفتنه. نگاهش به اون پسر بچه می افته که داره همشهری می فروشه. تا حالا شده وقتی چراغ سبزه و گوشه ی خیابون ایستاده، لااقل تیتر یکه روزنامه ای که برای فروش دستشه و بخونه؟ خدا رو چه دیدی شاید از همین کار به نوشتن علاقه پیدا کنه و نویسنده ی بزرگی بشه. فکر کرد کاش می تونست اسم و فامیل اون پسر بچه رو بپرسه تا وقتی یه روزی نویسنده شد، بتونه اونو بشناسه. عباس قادری همچنان در حال خوندنه... پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت... 2 تا آقایی که کنارش نشستن با شنیدن این آهنگ به هم نگاه می کنن و لبخند می زنن و اون فکر می کنه که خوبه وقتی شما هم دارین خاطراتتون و تعریف می کنین یکی بیاد بهتون بخنده و مسخره کنه؟!! واااای... خیلی دیر شده. حالا اون گزیده اخبار لعنتی رو چی کار کنه؟با اون همه وقتی که می گیره؟ بعد یاد روابط عمومی الکترونیک می افته و لبخند تلخی میزنه. از این که بالا دستی حتی حاضر نیست اخبار و از سایت ها یا از روی شبکه ببینه. چراش و نمی دونه. شاید به این خاطر که فکر می کنه روزنامه نگارا فقط می تونن روی کاغذ شیطونی کنن و مشکل ساز بشن. بارها خواسته از بقیه کمک بگیره ولی بعد از اون همه سفارش و نامه که" استخراج بریده جراید یکی از حساس ترین و مهم ترین قسمت های کار روزانه است" ، نمی تونه به کسی اعتماد کنه... حالا دیگه رسیدن به خیابون ولیعصر. کاش می تونست تا میرداماد پیاده بره و مثل همیشه تو ذهنش یا بنویسه، یا فکر کنه.اما ساعت از 8:30 گذشته. شانس می یاره یه ماشین مسیرش به میرداماد می خوره و سوار می شه...امروز باید یه خبر خوب واسه روزنامه ها بفرسته. به کجا زنگ بزنه بهتره؟ ارزی؟ امور شعب؟ انفورماتیک؟... هیچ کدوم نمی دونن خبر چیه. باید خودش دست به کار بشه. کاش مدیر عامل به یکی از این روزنامه ها یه وقت مصاحبه می داد تا حداقل از دست یکیشون خلاص می شد... کنار پل پیاده می شه و وارد اداره می شه. انگشتش رو دستگاه می زنه و با صدای بوق به خودش می یاد و به طرف آسانسور در حال رفتن می دوه...

... راستی امشب شام چی درست کنه؟ هر وقت این سوال و از خودش می پرسه یاد قرمه سبزی می افته که همیشه خوشمزه می شد ولی اون شب به لطف اون گوشت های گوساله دیر پز و بدپز آبروش و جلوی مهمون عزیزش برد... چه قدر دلش خورشت بادمجون می خواد...   

  + نوشته شده درسه شنبه هجدهم دی 1386  ساعت 14:16  توسط الهام 


 هست که هست

 

وقتی که عاشق شدی، مگر می‌شود دیگر عاشق نباشی؟ وقتی که عاشقی، مگر می‌شود فراموشش کنی؟ گهگاهی آنقدر عاشقی که انگار کسی خفه‌ات می‌کند و می‌خواهی دست‌هایت را محکم مشت کنی و با تمام وجود و از ته دل فریاد بزنی تا شاید تخلیه شوی، اما نه؛ نمی‌شود. وقتی عاشق شدی، عاشق شدی دیگر؛ اما می‌خواهی بدانی که چقدر باور دارد که عاشقش شده ای، نادانسته از این که نمی دانی و نخواهی دانست.

***

وقتی فهمید عاشقش هستی، باید بداند عاشقش هستی؛ نه الان، بلکه همیشه. مگر می‌شود الان عاشق باشی، پس‌فردا هم، اما فردا نه؟ عاشقیت، عاشقیت است دیگر. کاریش نمی‌شود کرد. هست که هست.

  + نوشته شده درشنبه پانزدهم دی 1386  ساعت 15:33  توسط امیر  


 دوستی ها خاطره انگیزند...

 

مدت هاست مي خواستم در مورد تو بنويسم. اما هر بار خواستم بنويسم آن قدر غرق در خاطرات و گذشته ها شدم كه لذت فكر كردن بر لذت نوشتن آن ها چيره شد.

ديدنت كاملا اتفاقي بود. دوست شدن و با هم بودنمان بي ارده و حتي به ناچار بود. اما ... اما ... بودنمان با هم خواسته ي هر دو بود. خواسته اي شيرين كه همه چيز برايمان داشت. عشق داشت، زندگي داشت، حس داشت، خاطره داشت، گريه داشت، خنده داشت، دلتنگي داشت و همه چيزهاي خوب را داشت. بدي در آن نبود. نفرت نبود. به رخ كشيدن نبود. دورويي نبود. غيبت نبود. دروغ نبود. غم نبود و ...

نا خواسته  وابسته ات شدم. حرفت برايم همه چيز بود.تاييدت برايم حرف آخر بود. حست برايم مسلم بود. هيچ وقت نتوانستم به تو حسادت بورزم . حتي به تمام خوبي هايت. هيچ وقت نتوانستم به تو دروغ بگويم . چون در مقابلت كم مي آوردم. چون زود مي فهميدي. هيچ وقت نتوانستم از ته دل از تو ناراحت باشم. هيچ وقت نتوانستم جوابت را ندهم و به حرف هايت گوش ندهم. حتي اگر بعد از آن ساعت ها به خاطرت گريه مي كردم و ناراحت بودم. در تمام تصميم هاي سرنوشت ساز زندگيم دخيل بودي. چه آن موقع كه گفتي به صلاحت نيست . به دردت نمي خورد و پشيمانم كردي چه آن موقع كه هنوز ترديد داشتم قبول كنم يا نه ، كلنجار مي رفتم كه باور كنم يا نه و تو گفتي اگر راست بود قبول كن و من ترديدها را كنار گذاشتم و خوشبخت شدم و من چه بد بودم كه كمكت نكردم و گاهي به بيراهه زدم، ناخواسته. 5 سال با هم بودن در حساس ترين برهه زندگي كافي است كه به هر موضوعي فكر كنم رد پايي از تو در آن باشد. 5 سال با هم بودن ، بي وقفه كافي است تا جاي خواهر نداشته تو را پر كنم، كه مي دانم نكردم، و تو هم جاي خواهر كوچك  مرا كه بايد زودتر به دنيا مي آمد پر كني، كه خوب از پسش برآمدي.5 سال با هم بودن كافي است كه بي هيچ حرفي از چشمان هم ، حرف دل را بخوانيم  و با هم ريز ريز بخنديم و يا با هم ريز ريز افسوس بخوريم. 5 سال با هم بودن كافي است كه هيچ كسي از جنس دوست ، حتي شبيه به ما نتواند مثل ما باشد. دوستي ما تك است براي خودمان.اين را با غرور مي گويم . از 5 سال پيش تا به حال شبنم فقط برايم يك اسم نيست، فقط برايم يادآور شبنم روي گل ها نيست، برايم يادآور دوست است و دوستي. برايم يادآور هم دلي است و  يكرنگي. برايم يادآور همان روزگاري است كه هر دانشجويي را مي بينم مي گويم كه از دستش ندهيد، استفاده كنيد كه زود مي گذرد.

شبنم عزيزم؛ ممنون به خاطر همه ي آن روزها و ممنوم به خاطر همه ي خوبي هايي كه نثارم كردي. ببخش به خاطر همه ي كوتاهي ها و بدي هايم در 5 سال دوستي مان.

 

پ.ن. اين مطلب هم انگار ربطي به آن توصيفي كه زير نام وبلاگ هست، ندارد. اما اين را اين جا گذاشتم فقط به خاطر مفهوم دوستي و رفاقت. اين را اين جا گذاشتم تا اگر بين ما كسي هست كه دوستي ها را فراموش كرده يادش بيفتد كه هميشه نبايد ارتباط خوني بين آدم ها باشد تا بتوان روي كسي حساب كرد. هميشه نبايد دوستي ها و رفاقت ها بوي منفعت و توقع بدهد. دوستي مي تواند زلال باشد. دوستي مي تواند عميق باشد. دوستي واقعي پايدار است . دوستي واقعي با گذشت زمان سست و كم رنگ نمي شود. دوستي ها را خراب نكنيم. دوستي ها را محكم كنيم. همين حالا به دوستان فراموش شده مان فكر كنيم. همين حالا به اتفاقاتي كه در زندگي برايمان افتاده و رد پاي يك دوست در آن بوده ، فكر كنيم. از او خبر بگيريم. يادمان باشد دوستي چيز خوبي است. دوستي خاطره انگيز است...

  + نوشته شده دردوشنبه دهم دی 1386  ساعت 10:45  توسط الهام 


 ديوانه

 

من يك ديوانه هستم، اما از نوع متفاوتي از ديوانگي؛ نه ديوانه صرفم، نه عاقل ديوانه نما و نه.... من ديوانه اي هستم كه در حال ديوانه شدن است.

يك ديوانه كه ديوانه شود، نمي‌دانم چه خواهد شد.

يك ديوانه صرف، بر ديگران سخت مي‌گيرد و يك ديوانه عاقل، بر خود؛ اما ديوانۀ ديونه شده.....

تازه! به مرز جنون هم رسيده‌ام. ديوانه جنون‌دار!! چقدر مسخره است اما واقعي!

خدا خودش به همه‌مان رحم كناد.

                                                                                                 يك ديوانه

                                                                                                21/آذر/۸۲

                                                                                                   29/15

  + نوشته شده دردوشنبه سوم دی 1386  ساعت 6:43  توسط امیر