تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 

 

کوچیک تر که بودم یه قرارایی با خدا داشتم. با هم قرار گذاشته بودیم که هر وقت کار بدی کردم یه جام درد بگیره یا مثلا دستم یا پام محکم بخوره جایی تا دردم بیاد و بفهمم که کار بدی کردم. حالا وقتی رو تصور کنید که الکی یه جام درد می گرفت، کلی فکر می کردم که آخه من چه کار بدی کردم که خدا این طوری بهم نشون داد. گاهی ساعت ها فکر می کردم. بعد که به نتیجه نمی رسیدم از دست خدا ناراحت می شدم که چرا الکی با من شوخی می کنی؟ مگه من باهات شوخی دارم؟

یادمه همیشه وقتی با هر کسی قهر می کردم یا مثلا مامانم دعوام می کرد، سعی می کردم نه به اون و نه به هیچ کدوم از وسیله هایی که مال اونه نگاه نکنم. حالا تصور کنید که بیشتر وسایل خونه ما جهیزیه مامانم بود.یا باید چشم بسته راه می رفتم  یا باید سرم و می کردم زیر پتو تا یه دفعه چشمم به چیزی نخوره. اون موقع ها همش فکر می کردم اگه من با خدا قهر کنم چه خاکی تو سرم بریزم؟ هر طرف و که نگاه کنم مربوط به اونه و خدا همشونو آفریده. چاره ای نداشتم جز این که کور بشم. واسه همین همش سعی می کردم با خدا خوب رفتار کنم و باهاش قهر نکنم. حتی اگر الکی یه کاری می کرد که دستم یا پام جایی بخوره و دردم بیاد، عصبانی می شدم ولی زودی خوب می شدم.

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم آذر 1386  ساعت 14:34  توسط الهام 


 یه حس خوب...

 

وقتی خوندمش حس کردم سبک شدم.خالی شدم. انگار خیالم راحت شد. نمی دونم چرا . شاید به این خاطر که یادم اومد با خدا چه طور حرف می زدم و درد و دل می کردم. یادم اومد که می شه به همین سادگی در مورد همه چیز ، حتی مشکلات حرف زد و از خدا یاری خواست. اما تا وقتی دلت صاف نباشه ، هرکاری کنی نمی تونی به این صافی باهاش صحبت کنی. خیلی وقت ها می خوای اما نمی شه.این حرف ها مهم نیست. فقط دلم می خواد سکوت کنم. شما هم بخونید. شاید حسی مشابه داشته باشید.

گفت و گوهای کودکانه با خدا

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم آذر 1386  ساعت 15:2  توسط الهام 


 بیایید تکان بخوریم...

 

گویی گاهی قوه تخیلمان ته نشین می شود. آن وقت هاکه با سر وارد واقعیت ها شده ایم. می گویند این هم یکی از همان چند نشانه ی بزرگ شدن است و من فکر می کنم این بزرگ ترها چه سختی کشیده اند در این واقعیت ها. و بیشتر به این فکر می کنم که چرا وقتی همان ابتدا که حس کردند تخیلشان در حال ته نشین شدن است خود را حسابی تکان نداده اند تا دوباره تخیل را در لابه لای زندگی حل کنند. مثل شکر که در چای ته نشین می شود و با هم زدن حل. پیش ترها گاهی آنقدر شکر در چای می ریختم که هر چه به هم می زدم و تکانش می دادم حل نمی شد. حتی آن هم مزه می داد چون در آخر با قاشق کوچک چای خوری ام شکرها را می خوردم مثل همان وقت ها که زندگی ام از تخیل اشباع می شد و من با ولع ته نشین شده ی آن را هم در می آوردم! راستی من می دانم چرا تخیل بزرگ ترها ته نشین می شود. چون کم راه می روند و همیشه نشسته اند، سرشان هم پایین است و حتی کمر راست نمی کنند.معلوم است دیگر. وقتی تکان نخوری و یک جا بنشینی تخیلت ته نشین می شود.باید دوباره آن را هم بزنی .اگر هم نزنی چای بی شکر همان واقعیت می شود. چون تلخ است.

امروز صبح قسمتی از مسیر را از خانه تا اداره پیاده آمدم . با آخرین سرعت. اگر کسی نبود و بیچاره ی اخلاق نبودیم ، حتی دوست داشتم بدوم. تکانی خوردم اساسی. تخیلمان همی خورد در چای زندگی که بسی چسبید. خواستم همان موقع قلم و کاغذ در بیاورم و بنویسیم اما خب واقعیت تلخ ساعت کاری بود دیگر. تازه انگار این بزرگ شدن حتی  وقت تکان خوردن هم دست از سر ما برنمی دارد . چون این بوق ماشین ها و صدای ترمز کردنشان به منزله ی پرتابی بود به سمت واقعیت. سرما اما دردسر ترسیدن از کلاغ های خیابان ولیعصر را کم کرده است. همان هایی که وقتی از کنارشان عبور می کنی بر و بر نگاهت می کنند و تو پاهایت سست می شود که الان هوس پرواز به سرشان می زند و از پشت ملاجت را داغان ( داغون ) می کنند.از وقتی هوا سرد شده خبری از کلاغ ها نیست. باید سراغی از گربه ی روزنامه تهران امروزهم بگیرم .نگرانش شدم.

ولی چه قدر خوب می شد از صبح خیابان به خیابان می دویدیم ، تکانی می خوردیم و می نشستیم می نوشتیم. دوباره می دویدیم و می نوشتیم و بازهم...  خوب است ها... بیایید پا شوید یک روز از واقعیت ها مرخصی بگیریم و برویم بدویم و بنویسیم. آن هایی که می خواهند ساده و روان و بی استعاره بنویسند، سرپایینی بدوند و آن هایی که می خواهند ادبی و سنگین بنویسند سر بالایی . فکرش هم هیجان دارد. چه انرژی می دهد این تکان خوردن ها....

  + نوشته شده درشنبه هفدهم آذر 1386  ساعت 8:52  توسط الهام 


 فریاد مورچه ها

 

کلی نگاه کردن به بعضی فیلم ها و گشتن به دنبال هدف و پیام ساخت آن گاهی به بن بست می خورد، گاهی بیننده را دچار یاس از نوع فلسفی می کند و گاهی او را نسبت به سازنده فیلم مایوس و دلسرد می کند. به این فیلم ها باید در سطح خرد نگاه کرد. فیلم را صحنه به صحنه و دیالوگ به دیالوگ درک و هضم کرد.گاهی از میان فیلمی که به هیچ عنوان هدف از ساخت آن را نمی فهمی و یا انتظارت را برآورده نکرده می توان مثلا دیالوگی یا گفت و گویی را یافت که حرفی و یا جذابیتی داشته باشد و یا می توان صحنه ای را یافت که به نظر زیبا  کار شده باشد. به فریاد مورچه ها آخرین فیلم محسن مخملباف هم گویی نباید کلی نگاه کرد. هرچند جزیی نگاه کردن به آن هم نتیجه دلخواه را به بیننده نمی دهد . فریاد مورچه ها شاید اولین هدفش شکستن حد و مرزها باشد و بیشترین جذابیتش برای مردم آن طور که از شواهد و نوشته ها پیداست بازی لونا شاد در این فیلم است و نیمه برهنگی او در یکی دو صحنه بهترین تبلیغ برای فریاد مورچه ها است. وگرنه این فیلم نه حرفی برای گفتن دارد و نه بازی ها و صحنه های فوق العاده ای که بتوان از آن به عنوان یک فیلم خوب تعبیر کرد. فقط چند دیالوگ که آن هم فقط نگاهی دیگر به چند موضوع اساسی زندگی بود می توانست توجه بیننده را به خود معطوف کند.مثل دیالوگی که در مورد به وجود آوردن موجودی دیگر توسط محمود شکراللهی بازیگر مرد این فیلم گفته می شد و یا صحنه ای که بچه های کوچک را در شرایطی نامناسب در کنار مادران خود نشان می داد. می توان گفت فریاد مورچه ها بیشتر از این که یک فیلم فلسفی باشد - اگر هدف مخملباف ساخت یک فیلم فلسفی باشد - فیلمی در مورد هند، آیین ها، اعتقادات و خرافات آن هاست. همین...

پی نوشت: می گن نوشتن از فیلم ها یا کتاب های قدیمی که چند سالی از تولید اون ها گذشته خوب نیست. اگر خوب نیست حواسمون باشه که جایی نگیم در فیلم دیدن و کتاب خوندن ما کمکی ( با فتحه) وقفه افتاده وما کمکی از بقیه عقب تر هستیم. این که خجالت ندارد...

پی نوشت ۲ : جناب شرورت تنبل شدی. بیفرما بنگار تا استفاده کنیم.

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه چهارم آذر 1386  ساعت 10:52  توسط الهام 


 Terminal

 

Terminal را دوست داشتم. اما فقط به عنوان یک فیلم که ساخته ذهن نویسنده است. نه به عنوان فیلمی برگرفته از یک سرگذشت واقعی. می شود از هر فیلمی به تعبیر خود نکته ای، سخنی و یا صحنه ای قابل تامل یافت که با توجه به ارزش و کیفیت فیلم، آن نکته وزن دار می شود. از ترمینال هم می شد نکته هایی یافت که ارزش فکر کردن داشته باشند و یا نقش بستن لبخندی تامل انگیز بعد از دیدن صحنه ای از آن . اما اگر به رنج سال ها زندانی شدن فردی در فرودگاهی که مبدا پروازها و آزادی هاست فکر کنیم، فیلم سطحی، ضعیف و غیر قابل قبول است. حتی ممکن است به خاطر تغییر هویت ها و فرهنگ ها ، حس تعصب هر ایرانی را برانگیزد.گاهی حس می کردم سوژه اصلی به تمسخر گرفته شده است و گاهی در به تصویر کشیدن رنج ها نوعی ساده انگاری آزار دهنده دیده می شد. شاید اگر فیلم برگرفته از سرگذشتی نبود می شد به عنوان فیلمی خوب از آن یاد کرد. 

  + نوشته شده درپنجشنبه یکم آذر 1386  ساعت 9:44  توسط الهام