گویی گاهی قوه تخیلمان ته نشین می شود. آن وقت هاکه با سر وارد واقعیت ها شده ایم. می گویند این هم یکی از همان چند نشانه ی بزرگ شدن است و من فکر می کنم این بزرگ ترها چه سختی کشیده اند در این واقعیت ها. و بیشتر به این فکر می کنم که چرا وقتی همان ابتدا که حس کردند تخیلشان در حال ته نشین شدن است خود را حسابی تکان نداده اند تا دوباره تخیل را در لابه لای زندگی حل کنند. مثل شکر که در چای ته نشین می شود و با هم زدن حل. پیش ترها گاهی آنقدر شکر در چای می ریختم که هر چه به هم می زدم و تکانش می دادم حل نمی شد. حتی آن هم مزه می داد چون در آخر با قاشق کوچک چای خوری ام شکرها را می خوردم مثل همان وقت ها که زندگی ام از تخیل اشباع می شد و من با ولع ته نشین شده ی آن را هم در می آوردم! راستی من می دانم چرا تخیل بزرگ ترها ته نشین می شود. چون کم راه می روند و همیشه نشسته اند، سرشان هم پایین است و حتی کمر راست نمی کنند.معلوم است دیگر. وقتی تکان نخوری و یک جا بنشینی تخیلت ته نشین می شود.باید دوباره آن را هم بزنی .اگر هم نزنی چای بی شکر همان واقعیت می شود. چون تلخ است.
امروز صبح قسمتی از مسیر را از خانه تا اداره پیاده آمدم . با آخرین سرعت. اگر کسی نبود و بیچاره ی اخلاق نبودیم ، حتی دوست داشتم بدوم. تکانی خوردم اساسی. تخیلمان همی خورد در چای زندگی که بسی چسبید. خواستم همان موقع قلم و کاغذ در بیاورم و بنویسیم اما خب واقعیت تلخ ساعت کاری بود دیگر. تازه انگار این بزرگ شدن حتی وقت تکان خوردن هم دست از سر ما برنمی دارد . چون این بوق ماشین ها و صدای ترمز کردنشان به منزله ی پرتابی بود به سمت واقعیت. سرما اما دردسر ترسیدن از کلاغ های خیابان ولیعصر را کم کرده است. همان هایی که وقتی از کنارشان عبور می کنی بر و بر نگاهت می کنند و تو پاهایت سست می شود که الان هوس پرواز به سرشان می زند و از پشت ملاجت را داغان ( داغون ) می کنند.از وقتی هوا سرد شده خبری از کلاغ ها نیست. باید سراغی از گربه ی روزنامه تهران امروزهم بگیرم .نگرانش شدم.
ولی چه قدر خوب می شد از صبح خیابان به خیابان می دویدیم ، تکانی می خوردیم و می نشستیم می نوشتیم. دوباره می دویدیم و می نوشتیم و بازهم... خوب است ها... بیایید پا شوید یک روز از واقعیت ها مرخصی بگیریم و برویم بدویم و بنویسیم. آن هایی که می خواهند ساده و روان و بی استعاره بنویسند، سرپایینی بدوند و آن هایی که می خواهند ادبی و سنگین بنویسند سر بالایی . فکرش هم هیجان دارد. چه انرژی می دهد این تکان خوردن ها....