تقدیم به جلال آل احمد
«اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»
صدای صلوات کل حیات رو پر کرده بود. راضیه خانوم قاشق بزرگ مخصوص هم زدن حلیم رو داد دست خاله مریم تا اون هم هم بزنه.
حلیم توی دیگ داشت میجوشید و تا نیم ساعت دیگه حاضر میشد.
خاله مریم شروع کرد به هم زدن.
«بسمالله الرحمن الرحیم بحق بسم الله الرحمن الرحیم»
قاشق بزرگ رو دور تا دور مرکز دیگ طواف میداد و باز صدای صلوات خانوما بلند شد.
«اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»
خاله مریم واسه این که بخار حلیم دستش رو نسوزونه، مرتب وضعیت دستش رو روی قاشق عوض میکرد و صلوات میفرستاد.
« اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد... خدایا خودت قبول کن»
خاله مریم یاد قدیما افتاده بود؛ وقتی دکترا جوابش کرده بودن و گفته بودن که مشکل از اونه و نمیتونه بچه دار شه. عباس آقا، شوهر خاله مریم که دیده بود خیلی زنش منقلب و افسرده شده، دو تا بلیط اتوبوس خرید و ظهر که رفت خونه به خاله گفت حاضر شه که ساعت 4 باید سوار اتوبوس شن و برن زیارت آقا امام رضا. توی همون سفر بود که خاله مریم دفعه دومی که رفته بود زیارت آقا، کلی گریه کرد و وقتی بیرمق داشت بر میگشت سر قرارش با عباس آقا، توی عالم هوشیاری و بیهوشی پیرمردی رو دید که کلاه پارچهای سبزی سرش بود. پیرمرد خرمایی به خاله مریم داده بود و گفته بود که دوباره زیارت آقا بره و دعا کنه و نذر کنه که اگه تا یه سال دیگه شفاشو گرفت و بچهاش شد، هر سال حلیم بپزه و با 3 کیلو گندم شروع کنه تا جایی که وسعش میرسه، هر سال نیم کیلو گندم حلیمو زیاد کنه. یه سال نگذشت که اولین دیگ حلیم نذری روی اجاق رفت و خاله مریم بچه بغل بساط نذری رو مهیا کرد.
حالا گندم حلیم شده بود 7 کیلو و خاله مریم مجبور شده بود از همسایه روبرویی دیگ بزرگتر قرض کنه.
«اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»
صدای صلوات دوباره خانوما خاله مریم رو به خودش آورد.
راضیه خانوم گفت: «ایشالا حال مادرجون هم خوب شه. واسه سلامتی مادرجون هم صلوات بفرستین.»
مادرجون مغزش آب آورده بود. سه ماهی بود که بستری شد. با این یادآوری، خاله بغضش ترکید و اشکاش جاری شد.
همه ساکت و تکیده شدن. میدونستن خاله واسه چی داره اشک میریزه. راضیه خانوم اومد دوش خاله رو بماله که دیگه خاله شروع کرد های و های گریه کردن. خاله تونست زود خودشو جمع و جور کنه. خانوما باز صلوات فرستادن : «اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»
***
فردای اون روز ملاقات مادرجون بود. مادرجون به زحمت می تونست حرف بزنه. پرسید:
- مااادَر! کی حَ..لیم.. میپزین؟
- امسال نپختیم. نذر کردم از بیمارستان اومدی بیرون بپزم.
- دوووس داارم قبل این .. که بِ.. میرم، یه بار.. دی..گه ح..لیمتو.. بخورم.
خاله بغض کرده بود و دست مادرجونو میمالید.
وقتی اومدیم بیرون عباس آقا پرسید:
- بهش نگفته بودی حلیم پختیم؟
- نه، میدونستم اگه بگم دلش میخواد. دکتر گفته نباید هیچی بخوره، براش سمٌه.
خاله چند لحظه ساکت شد و چند لحظه بعد شروع کرد گریه کردن.
ساعت 12 شب بود که از بیمارستان زنگ زدن گفتن مادرجون مُرده.
تو کل 7 روز مراسم ترحیم، خاله همش گریه میکرد و خودشو لعنت میکرد که چرا به مادرجون دروغ گفته. «کاش بهش حلیم میدادم تا آرزومند از دنیا نره. دکتر که گفته بود خیلی زنده نمیمونه... هیچ وقت نمیتونم سر این موضوع خودمو ببخشم... نتونستم خواستشو برآورد کنم...»