تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 لامپ ها...

 

خیابان و کوچه ها و مغازه ها و ماشین ها و .... همه هستند و لامپ ها، لامپ هایی که جان گرفتند و هرکدام نماینده هر یک آدم ها هستند. پیر و جوان و خانم و آقا و چاق و لاغر و کوچک و بزرگ. در حال رفت و آمد از این سو به آن سو. با همان حالت ها و ادا و اوسول های ( درست است؟؟؟!!!) ما آدم ها.از بین آن همه آدم لامپ نما!! لامپی زیبا با همان قر و قمشه های دختران امروزی در حال عبور از پیاده رو ست که یکی از همان جوان های دل باخته که از قبل دلشان را باخته اند !! اما هنوز آدمش را نیافته اند، ناگهان گمشده خود را در پیاده رو پیدا می کند و با چشمان طلسم شده که آن هم از قبل طلسم شده است !!! و قلبی آکنده از مهر و محبت یک دفعه باد کرده ! به دنبال صاحب آن مژه های بلند دل فریب دل ربا راه می افتد. لا مپک دخترک ، هم برای تحقق همان ضرب المثل معروف با دست پس می زنه با پا پیش می کشه، که انگار در دنیای لامپ ها و در میان دخترکان لامپی هم جایگاه ویژه ای دارد، چین و خمی به ابروان کمانی خود می دهد و با گفتن اییییششششششش... کش داری  و  نیز با نگاهی غضب آلود از کنار  پسرک لامپی عاشق پیشه عبور می کند. اما پسرک گوشش کرو چشمش کور و زبانش لال شده است و فقط به دنبال صدا راه می افتد. به امید  نگاهی ، چراغ سبزی و یا کلامی از سوی یار. در این میانه 2 قلدر سبیل کلفت پهلوون پنبه که کمین می کنند برای پسرکان دلباخته آدم نیافته، سد راه لامپ بدبخت فلک زده سبز می شوندو د بزن... حالا نزن کی بزن...که چی؟ ک مگه تو ناموس لامپی نداری که دنبال ناموس لامپی مردم راه افتادی؟ آن سوتر هم دخترک غمگین از زیاده روی در تلاش برای تحقق همان ضرب المثل معروف و خشمگین از خروس های بی محل نظاره گر صحنه است ، ولی هیچ نمی تواند بگوید چون بعدا بر علیه خودش استفاده خواهد شد.  شب را با لعنت به بخت بد خودش سپری می کند و فردا ناراحت از غضب پسرک لامپی که مانع از برگشت دوباره او خواهد شد، با نا امیدی تمام و توهم فانتزی خود به محل  دیدار دیروز بازمی گردد و چشم می گرداند. چشم می گرداند، چشم می گرداند...

پسرک عاشق تر از این حرف هاست که با چند مشت و لگد میدان را خالی کند، و 2 پرنده لامپی عاشق با شوق به سوی هم پرواز می کنند و آخ... چه پروازی . می شکنند . خرد می شوند، نابود می شوند ، فنا می شوند...

و در میان خنده از ته دل تماشاگران و کف زدن های مکرر ،من می خندم اما غمگین می شوم...

 

پی نوشت۱: فیلم کوتاه لامپ ها، جشنواره فیلم های کوتاه

پی نوشت ۲: این شکستن حرف ها داشت. تامل ها داشت...

 

  + نوشته شده درشنبه بیست و ششم آبان 1386  ساعت 13:34  توسط الهام 


 وقتی پول نداری 2

 

وقتی پول نداری اعصاب نداری.آرامش نداری. استرس داری. نگرانی.نگران قسط ها و خرج ها. حاضری جایی نری، چیزی نخری تا قسطا سر موقع جور شه.

اما وقتی پول نداری بزرگ می شی. می فهمی.درک می کنی و به خاطر این درکت احساس غرور می کنی. یادت می یاد وقتی رو که هر چیزی اراده می کردی ، شاید با کمی تاخیر، ولی مهیا می شد. یادت می یاد که اما مامانت مثل تو نبود. غالبا چیزی نمی خواست که قرار باشه، حتی با تاخیر، مهیا بشه. یادت می یاد که فکر می کردی مامانت هیچ چیزی نیاز نداره و فقط بچه ها هستن که همه چیز می خوان. حالا بزرگ شدی، بزرگ شدی و فهمیدی مامانت هم می خواست بره، بخره و بپوشه اما چون بزرگ شده بود نمی خواست که بگه چیا می خواد.

حالا تو هم بزرگ شدی، می بینی که تو هم کمتر دلت می خواد بری، بخری و بپوشی. این یعنی تو هم خانم شدی ، تو هم درک می کنی ، مثل مامانا.

وقتی پول نداری روزگار خیلی راحت و خوب نمی گذره اما تو بزرگ می شی. از فریاد همسرت دلت نمی گیره. چون می فهمی که جسارتش کم شده . چون می فهمی داره خجالتش و پنهون می کنه. فریادش رو نمی شنوی که شاید بگه نرو، نخر و نپوش. تو داری یه چیزه دیگه می شنوی:

دلم می خواد بری، بخری و بپوشی . اما الان نمی تونم .الان نمی شه.

و تو بزرگ تر می شی. عاقل تر می شی. حتی از این که مردت هنوز تو رو نشناخته دلت نمی گیره. دلت نمی گیره از این که هنوز نفهمیده جسارت و غرور خیلی مهم تر از رفتن و خریدن و پوشیدنه.

وقتی پول نداری خیلی بزرگ می شی. زندگی سخت می گذره اما این تویی که بردی . چون بزرگ شدی. خانم شدی. مثل خیلی ها فکر نمی کنی که اگه پول نداری مسئولش یه نفره. مثل خیلی ها فریاد و با فریاد جواب نمی دی . نمی گی تو پول نداری . می گی ما پول نداریم. کار می کنیم . با هم پولدار می شیم.

وقتی پول نداریم بزرگ می شیم. قوی می شیم. جسور می شیم . حتی اگه فریاد بزنیم . حتی اگه خجالت بکشیم. حتی اگه دلمون بخواد زمین دهان باز کنه. حتی اگه نریم و نخریم و نپوشیم...

وقتی پول نداریم لذت جسارت روزهای خواستگاری رو دوباره حس می کنیم.

وقتی پول نداریم. همدیگر و بیشتر دوست داریم . چون همدیگرو بیشتر می فهمیم. چون بزرگ شدیم...

 

پی نوشت ۱ . رجوع به پ.ن. پست قبل.

پی نوشت ۲ . برخلاف پست قبلی این پست یه قاعده کلی نیست. فقط می شه این طوری هم به قضیه نگاه کرد. یه حس که بعد از خوندن پست قبلی به سراغم اومد . در نتیجه شبیه سازی و خود را جای کسی گذاشتن. حسی که نه به طور کامل ولی کما بیش لمسش کردم.

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و یکم آبان 1386  ساعت 16:0  توسط الهام 


 وقتی که پول نداری

 

وقتی که پول نداری، هیچی نداری. نه پول داری نه اعصاب. نه آرامش داری نه راحتی خیال. استرس بیچاره‌ات می کند. وقتی که پول نداری، نه تنها انگار هیچی نداری بلکه تمام بدهی‌های دنیا می‌آید سراغت. آنقدر به پول نداشتنت فکر می‌کنی همین امروز و فردا باید تمام بدهی ها و اقساطت را پرداخت کنی. پول نداری، آرامش هم. 

وقتی که پول نداری، همیشه منتظری، منتظری تا کسی زنگی بزند، پیامکی بیاید و خبری برسد که یکی از بدهکارانت می‌خواهد بعد از مدت‌ها پولت را بدهد اما خبری نمی‌شود که نمی‌شود.

وقتی که پول نداری، هیچی نداری. حتی گذشته‌ات هم مال تو نیست. در خیالت می‌خواهی گذشته‌ات جور دیگری بود و بَرج‌هایت را ذخیره می‌کردی. پیش خودت می‌گویی "کاش برای... هزینه نکرده بودم"... "حالا چه عجله ای بود، پول ... را فعلاً نمی‌دادم"....

وقتی که پول نداری، هیچ پولی نداری و هیچی نداری، جرأت هم نداری. نمی توانی به زنت بگویی نرو، نخر، نپوش... برای همین است که غالباً دعوایی راه می‌اندازی و اخمی می‌کنی و با بداخلاقی همین را به او می‌گویی. اینجوری می‌گویی چون جرأت نداری و خجالت می‌کشی. حتی به اندازه وقتی که آس و پاس رفته بودی خواستگاری و نمی‌دانستی فردا سربازی، دانشجویی یا ... ولی خواستگاری می‌کردی، جسارت نداری. همین است که داد می‌کشی و بعد هم دوست داری زمین دهان وا کند و تو را ببلعد تا خیره و گریان به "حیای تبدیل به دعوا شده" تو نگاه نکند.

وقتی که پول نداری، هیچی نداری. شاید هم چیزی داری، اما چون پول نداری، آن را می‌فروشی به بهایی ناچیز، حیایت را، جسارتت را، تربیتت را و...

 

پی نوشت: عادت کردیم هرچی تو وبلاگمون می‌نویسیم مربوط به نویسنده تلقی کنیم. جدای از این که مخاطب چه برداشتی می کنه، بذارین اینجا ازاد بنویسیم؛ شاید بی‌ربط به خودمان باشد، شاید هم نباشد.

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و یکم آبان 1386  ساعت 11:51  توسط امیر  


 گربه

 

امروز گربه نیامد. گربه من هر روز موقع ناهار سر می‌رسد، میو میویی می‌کند، خودش را به پنجره می‌زند. وقتی می‌آید یا پنجره‌هایمان را از ترس بسته‌ایم یا از ترس داخل شدنش، سریع می‌بندیمشان. هر روز کسی هست که بخشی از گوشت غذای خود را به او بدهد.

***

امروز گربه نیامد. برای کسی مهم نبود که امروز گربه نیامد. شاید هم نیامد تا عادت نکند. اما به نظرم عادت کرده بود که بیاید. بیاید تا ناهار لذیذی، جوجه‌ای، مرغ پخته‌ای یا گوشتی بخورد و برود. شاید هم... چرا آدم ها اول چیزهای منفی به ذهنشان می رسد؟ چرا هی فکر می‌کنم رفته زیر ماشین؟ چرا فکر می‌کنم شاید کودکی دمش را بریده است و حالا نالان در گوشه‌ای نشسته و نای بلند شدن ندارد؟

***

امروز گربه‌ نیامد. زود فراموشش کردیم، گربه است دیگر؛ آدم هم که بود فراموش می‌شد؛ چه فرقی می کند امروز فراموش شوی یا یک سال دیگر؟ مهم ان است که فراموش می‌شوی. فرقی هم نمی‌کند وقتی که نیستی کسی به تو فکر می کند که نیستی یا نه؛ به هر حال نیستی.

***

امروز گربه نیامد. پنجره را از صبح بازگذاشته بودم. می‌خواستم نفس بکشم و نسیمی بیاید. گفتم اگر گربه آمد، می‌بندمش اما نیامد و پنجره باز است. شاید فرق امروز و دیروز در همین باز بودن و باز نبودن پنجره است.

***

امروز گربه نیامد. برای کسی مهم نبود که امروز گربه نیامد. شاید هم نیامد تا عادت نکند. شاید جای بهتری پیدا کرده  و  می‌خواهد غذای بهتری بخورد. شاید هم ازدواج کرده باشد...

  + نوشته شده دریکشنبه بیستم آبان 1386  ساعت 14:43  توسط امیر  


 چه قدر هوا خوب بود و هیجان آور...

 

دیروز هوا خیلی خوب بود .باد بود و هیجان. هیجان یه اتفاق تازه. هیجان شنیدن یه خبر خوب. هیجان یه قرار دوستانه. دلشوره ای شیرین برای دیر نرسیدن. چقدر هوا خوب بود برای بالا رفتن از خیابان های درکه و نشستن و نوشیدن یه چای گرم. چقدر هوا پر انرژی بود. انگیزه ی حرکت داشت. انگیزه دویدن.چه قدر خوب می شد اگر می توانستم بدون توجه به اطراف، مخالف جهت باد بدوم. با چشم های بسته. انقدر انرژی داشت و انگیزه که دوست داشتم بلند بلند آواز بخوانم. اما نه، خوب بود چند نفری بودیم با هم و می خواندیم. بلند بلند می خواندیم.  دو تا چشم سیاه داری،دو تا موی رها داری ...

  + نوشته شده دریکشنبه بیستم آبان 1386  ساعت 14:25  توسط الهام 


 گاهی...

 گاهی سکوت، گاهی یک نگاه، گاهی یک لبخند، گاهی یک جمله، گاهی یک نوشته، گاهی یک شعر و گاهی یک یک آهنگ و نوا ...

 

  + نوشته شده درپنجشنبه هفدهم آبان 1386  ساعت 11:34  توسط الهام 


 ترازو- 2

 

بین همه همکارا کارش از همه بیشتر گرفته بود. همه تو کارش مونده بودن که چه جوری وضعش بهتر شده. اونا تو یه خیابون کار می‌کردن ولی مشتریای اون از همه بیشتر بودن.

پسرک با این که سن زیادی نداشت، خوب می‌دونست باید چه جوری پول دربیاره.

هر روز غروب بعد از مدرسه ترازو رو می‌زد زیر بغلش و می‌اومد زیر درخت چنار بلنده پایین طالقانی بساطشو پهن می‌کرد.

روزای اول کارش وضع اون مث بقیه بود ولی کم‌کم فهمیده بود چه جوری باید دل مشتریاشو به دست بیاره.

به خانومای نسبتاً چاق می‌گفت صاف واستن رو ترازو و سرشونو بگیرن بالا وگرنه وزنشون دقیق نمی‌شه. بعد هرچی وزن اونا بود، به تناسب، یک تا 3 کیلو کمتر اعلام می‌کرد و برق خوشحالی رو تو چشاشون می‌دید. اونوقت بود که به جای 50 تومان که نرخ کارشون بود، مشتریا 100 تومن و 200 تومن بهش می‌دادن و بعدم بهش می‌گفتن «تو از همه دقیق‌تر وزنمونو می‌گی. دستت درد نکنه، هر وقت از اینجا رد شدم میام ببینم رژیمم چقدر تأثیر داشته»

حالا یه سری مشتری دائمی دست و پا کرده بود و می‌دونست کی رژیم داره و وزنشو باید چقدر کمتر اعلام کنه.

به اونا وزن می‌فروخت و پول می‌گرفت. هم اون از این روش راضی بود و هم مشتریاش که کشته مرده این بودن که یکی بهشون اثبات کنه که لاغر شدن و دارن کم‌کم سایز کم می‌کنن!

همین شد که وضعش بهتر از دوستاش شد که بالا و پایین چارراه بساط می‌کردن. گاهی‌ هم تو دلش می‌خندید به این حماقت که مشتریاش حاضرن هزینه کنن اما چیزی رو که دوس دارن بشنون.

  + نوشته شده درچهارشنبه شانزدهم آبان 1386  ساعت 18:41  توسط امیر  


 پرنده ی خارزار

 

پرنده خارزار سراسر نبرد بود.فیلمی با سوالات کلیشه ایی و رایج اما بیان خوب و دلنشین. آمیخته ای از حس های مختلف. غم، شادی، تردید، تنفر، عشق،ایمان ، درماندگی و از همه مهم تر نبرد. نبرد بین همین حس ها. نبردی که نمی شد گفت پیروزش کیست.شاید همه در آخر فیلم پیروز بودند. از آن جهت که حرف دل رو به هر طریقی بود افشا کردند.هیج چیز پوشیده نماند و همه حس ها نمایان شد. نبردی که هر کدام از قهرمان های داستان درگیر آن شده بودند انگار خود هدف بود. و پیام این فیلم عشق بود و این که هیچ کس یارای مقابله با عشق را ندارد.حتی... . مگر از راه های دیگر و نه از راه خاموش کردن آتش عشق. اما سوالی هم در میان بود. اصل عشق چیست؟ راه ابراز آن چیست؟ و ... من درگیر این فیلم شدم چون فیلم سرتاسر سوال بود.سوال هایی که کم تر کسی جرات پرسیدن آنها را دارد.و اگر هم کسی پیدا شود و بپرسد کم تر کسی توان پاسخگویی به آن را دارد. 

شاید یکی از تاثیرگزارترین صحنه های این فیلم ، صحنه ایی بود که مری، پیرزن پولدار، به کشیش جوان با فریاد می گه که من جسمم پیر و داغونه ولی روحم جوونه، حس دارم و ... نبرد برای اثبات بودن و حس داشتن...

* در کل فیلم رو دوست داشتم و از این که اینقدر دیدنش و به تاخیر انداخته بودم حرصم گرفته بود. ۷-۸ ساعت به طور مداوم داستان یک فیلم و دنبال کردن برای گذروندن بعد از ظهر یه روز تعطیل خیلی خوب بود.    

** در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است پرنده  ای که تنها یک بار در طول زندگیش می خواند. از بدو تولد او به دنبال خارزار است و تا آنرا نیابد آرام ندارد.آنگاه که یافت تیزترین و بلندترین خار را انتخاب میکند.و خود را به میان آن می اندازد. و زیباترین آواز را سر می دهد. تا آنجا که جان می سپارد. آوازی که همه جهانیان آنرا می  شنوند. و خداوند و فرشتگان در آسمانها لبخند بر لبانشان جاری می گردد.

  + نوشته شده درچهارشنبه شانزدهم آبان 1386  ساعت 13:11  توسط الهام 


 یک عاشقانه ی آرام

 

شاید که نه، حتما خیلی زوده که بتونم در مورد کتاب " یک عاشقانه ی آرام" نوشته " نادر ابراهیمی" نظر بدم.چون کتاب هنوز به نصف هم نرسیده.ولی اولین چیزی که از همون ابتدا به نظرم اومد بازی با کلمات بود. بازی با واژه ها و عبارت ها. قبل تر ها بیشتر از خوندن این نوع داستان ها و نوشته ها لذت می بردم.الان هم همان لذت رو می برم اما فکر می کنم نباید بیش از حد درگیر و غرق این بازی بشم. نباید بیش از اندازه به این ظرافت ها و به کارگیری هنرمندانه واژه ها توجه کنم ، آن قدر که از موضوع و هدف اصلی داستان دور بشم. دوستی که قبل از من این کتاب رو خونده بود و اتفاقا از خودم هم کتاب رو قرض کرده بود اون قدر از اون خوشش اومد که مکررا به من تاکید می کرد کتاب رو بخونم. من هم شروع کردم.اما سعی کردم تحت تاثیر تعریف های اون و همون بازی که نویسنده راه انداخته نشم تا بهتر بتونم در مورد داستان و این که چقدر تونست من و جذب کنه نظر بدم.

قضاوت اصلی بمونه بعد از تموم شدن کتاب " یک عاشقانه ی آرام " اثر نادر ابراهیمی...

  + نوشته شده دریکشنبه سیزدهم آبان 1386  ساعت 11:17  توسط الهام 


 با...با آب نداد...پ....سر آب داد...

 

با...با آ...ب داد... با...با نان داد...

معلم گفته که وقتی مشق می نویسید بلند بلند، طوری که همه بشنون تکرار کنید.اون وقته که خوب یاد می گیرید.

با...با آمد  با...با با اسب آمد...

اما آخه هیچ کس صدای اون و نمی شنوه.همه عجله دارن. به آدما نگاه می کنه.یکی داره بلند بلند با موبایل حرف می زنه... مگه معلم اونم گفته که بلند بلند بخونه؟ اون که دیگه بزرگ شده همه چیز و بلده... اون یکی دیرش شده.داره تند تند راه می ره.اون یکی داره می دوه تا به اتوبوس برسه. اون یکی دست پسره شو گرفته کشون کشون می بره طرف مدرسه. فکر می کنه حتما مشقاش و بلند بلند تکرار نکرده و یاد نگرفته .واسه همینه که دوست نداره بره مدرسه. اون یکی داره کرکره مغازش و می کشه بالا. کاش اونم یه مغازه داشت.چند وقت دیگه هوا سرد می شه. غصه اش می گیره. اما چاره ای نداره. به درخت های کنار خیابون نگاه می کنه . یاد درس علوم می افته . چند وقت دیگه همه برگ های این درخت ها زرد و نارنجی می شن. اون وقت می تونه یکی یکی رو برگ ها بپره و از صدای خورد شدنشون زیر پاش لذت ببره. توجهش به کفش ها جلب می شه. آروم شروع به شمردن کفش هایی می کنه که از جلوش رد می شن. معلم گفته که شمردن و تمرین کنن. ۱...۲...۳...۴... اما فکر می کنه کفش ها خیلی زیادن. باید اعداد بیشتری یاد بگیره. تا بتونه کفش های بیشتری رو بشماره.یکی از کفش ها در مقابلش می ایسته. نگاهش رو از روی کفش ها به سمت بالا هل می ده. همون خانم چاقس که همیشه این موقع با کفش های کتونی می یاد پیاده روی تا لاغر بشه. هر وقت که وزن کم کرده باشه پول بیشتری می ده...کاش این دفعه هم پیاده روی ها به درد خورده باشه.

- وزنم کن ببینم چه قدر کم کردم.

- ۸۵ کیلو

- دمت گرم .بیا اینم ۵۰۰ تومن. برو حالش و ببر.

و شادان دور می شه.

نگاهش دوباره به دفتر و کتابش می افته.باید زودتر مشق هاشو بنویسه تا ظهر چیزی نمونده. ۵۰۰ تومنی رو تو جیبش می ذاره و بلند بلند تکرار می کنه...

با...با آب نداد... با...با نان نداد...

تو دلش می گه کاش زودتر حرف های" پ" و " س" و  "ر" رو یاد بگیرم تا بتونم بنویسم:

آن پ...سر آ...ب داد...آن پ...سر نا...ن داد...

 

  + نوشته شده درپنجشنبه دهم آبان 1386  ساعت 10:11  توسط الهام 


 آغاز...

 

گفت بیا بنویسیم.گفتم قبول.می نویسم.مثل قبل.مثل همیشه ها.اما نگفتم که ترسیدم.نگفتم که از نوشتن عاجز شدم و فرصت می خواهم. نگفتم درد سوژه دارم.که می ترسم سوژه هایم بچگانه باشند.نگفتم که حس می کنم شمع تخیل و خیال پردازی در وجودم به آرامی خاموش شده است و دوده  آن بر ذهن و فکرم نشسته است.نگفتم که دیگر نمی توانم تشبیه کنم، از استعاره یاری بگیرم و کنایه وار بر شیرینی کلام بیافزایم.نگفتم که بعد از نگاشتن ۲ سال و اندی از روزمره گی ها و رویدادها و خاطرات روزانه ، اینک بارها و بارها نوشتم و نوشتم اما بوی عادت و بی رویدادی حالم را چنان دگرگون کرد که چاره ای جز چنگ زدن به کاغذ و نابود کردن آن نداشتم.روزگاری از بین یکنواختی ها چنان جذابیت هایی می ساختم که خود متحیر از استعدادم و شادان از زندگی پر از خرق عادتم می شدم.اما نگفتم که گویی این توان را دیگر ندارم.

نگفتم چون او قبل از من گفت که بیا آغاز کنیم.بیا به آن چیزی بازگردیم که قولش را به هم داده بودیم.بیا آن شویم که بودیم.بیا نزدیک شویم به آن چه که پیش از این بودیم. و من انگار منتظر بودم .منتظر بهانه ی آغازی دوباره.خسته اما پرامید و انگیزه و انرژی. انرژی برای خرق عادت های دوباره.

و این شد که آغاز کردیم راهی را که پایان ندارد...

  + نوشته شده درپنجشنبه دهم آبان 1386  ساعت 9:37  توسط الهام 


 بیشتر از دیگران

 

دیشب هم ماه کامل بود. ماه بود و عشق هم. دیوانه بودم. همیشه وقتی که ماه کامل هست، فکر می‌کنم که بیشتر از روزهای دیگری که ماه کامل هست، عاشقت هستم. دیشب هم ماه کامل بود. همیشه وقتی که ماه کامل هست، فکر می‌کنم که بیشتر از روزهای دیگری که ماه کامل هست، بیشتر از دیگران دوستت دارم.

***

امشب ماه کامل نبود. امشب که ماه کامل نبود، فکر می‌کنم که بیشتر از روزهای دیگری که ماه کامل نیست، بیشتر از دیگران دوستت دارم. نمی‌دانم آیا فردا هم بیشتر از روزهای دیگرم بیشتر از دیگران دوستت می‌دارم؟

  + نوشته شده درچهارشنبه نهم آبان 1386  ساعت 15:54  توسط امیر  


 نذری

 

تقدیم به جلال آل احمد

 

«اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»

صدای صلوات کل حیات رو پر کرده بود. راضیه خانوم قاشق بزرگ مخصوص هم زدن حلیم رو داد دست خاله مریم تا اون هم هم بزنه.

حلیم توی دیگ داشت می‌جوشید و تا نیم ساعت دیگه حاضر می‌شد.

خاله مریم شروع کرد به هم زدن.

«بسم‌الله الرحمن الرحیم بحق بسم الله الرحمن الرحیم»

قاشق بزرگ رو دور تا دور مرکز دیگ طواف می‌داد و باز صدای صلوات خانوما بلند شد.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»

خاله مریم واسه این که بخار حلیم دستش رو نسوزونه، مرتب وضعیت دستش رو روی قاشق عوض می‌کرد و صلوات می‌فرستاد.

« اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد... خدایا خودت قبول کن»

خاله مریم یاد قدیما افتاده بود؛ وقتی دکترا جوابش کرده بودن و گفته بودن که مشکل از اونه و نمی‌تونه بچه دار شه. عباس آقا، شوهر خاله مریم که دیده بود خیلی زنش منقلب و افسرده شده، دو تا بلیط اتوبوس خرید و ظهر که رفت خونه به خاله گفت حاضر شه که ساعت 4 باید سوار اتوبوس شن و برن زیارت آقا امام رضا. توی همون سفر بود که خاله مریم دفعه دومی که رفته بود زیارت آقا، کلی گریه کرد و وقتی بی‌رمق داشت بر می‌گشت سر قرارش با عباس آقا، توی عالم هوشیاری و بیهوشی پیرمردی رو دید که کلاه پارچه‌ای سبزی سرش بود. پیرمرد خرمایی به خاله مریم داده بود و گفته بود که دوباره زیارت آقا بره و دعا کنه و نذر کنه که اگه تا یه سال دیگه شفاشو گرفت و بچه‌اش شد، هر سال حلیم بپزه و با 3 کیلو گندم شروع کنه تا جایی که وسعش می‌رسه، هر سال نیم کیلو گندم حلیمو زیاد کنه. یه سال نگذشت که اولین دیگ حلیم نذری روی اجاق رفت و خاله مریم بچه بغل بساط نذری رو مهیا کرد.

حالا گندم حلیم شده بود 7 کیلو و خاله مریم مجبور شده بود از همسایه روبرویی دیگ بزرگ‌تر قرض کنه.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»

صدای صلوات دوباره خانوما خاله مریم رو به خودش آورد.

راضیه خانوم گفت: «ای‌شالا حال مادرجون هم خوب شه. واسه سلامتی مادرجون هم صلوات بفرستین.»

مادرجون مغزش آب آورده بود. سه ماهی بود که بستری شد. با این یادآوری، خاله بغضش ترکید و اشکاش جاری شد.

همه ساکت و تکیده شدن. می‌دونستن خاله واسه چی داره اشک می‌ریزه. راضیه خانوم اومد دوش خاله رو بماله که دیگه خاله شروع کرد های و های گریه کردن. خاله تونست زود خودشو جمع و جور کنه. خانوما باز صلوات فرستادن : «اللهم صل علی محمد و آل محمد... اللهم صل علی محمد و آل محمد...»

***

فردای اون روز ملاقات مادرجون بود. مادرجون به زحمت می تونست حرف بزنه. پرسید:

- مااادَر! کی حَ..لیم.. می‌پزین؟

- امسال نپختیم. نذر کردم از بیمارستان اومدی بیرون بپزم.

- دوووس داارم قبل این .. که بِ.. میرم، یه بار.. دی..گه ح..لیمتو.. بخورم.

خاله بغض کرده بود و دست مادرجونو می‌مالید.

وقتی اومدیم بیرون عباس آقا پرسید:

- بهش نگفته بودی حلیم پختیم؟

- نه، می‌دونستم اگه بگم دلش می‌خواد. دکتر گفته نباید هیچی بخوره، براش سمٌه.

خاله چند لحظه ساکت شد و چند لحظه بعد شروع کرد گریه کردن.

ساعت 12 شب بود که از بیمارستان زنگ زدن گفتن مادرجون مُرده.

تو کل 7 روز مراسم ترحیم، خاله همش گریه می‌کرد و خودشو لعنت می‌کرد که چرا به مادرجون دروغ گفته. «کاش بهش حلیم می‌دادم تا آرزومند از دنیا نره. دکتر که گفته بود خیلی زنده نمی‌مونه... هیچ وقت نمی‌تونم سر این موضوع خودمو ببخشم... نتونستم خواستشو برآورد کنم...» 

 

  + نوشته شده درسه شنبه هشتم آبان 1386  ساعت 15:35  توسط امیر  


 هر دو با هم...

 چه خوب است که در این جا هم فکر رشد کند و هم قلم ...

  + نوشته شده درسه شنبه هشتم آبان 1386  ساعت 13:2  توسط الهام 


 پرسش

 

قصد رفتن نداشت و نرفت.

پرسیدم: می‌خواهی بروی؟

گفت: نه.

***

قصد رفتن نداشت و نرفت.

پرسیدم: نمی‌خواهی بروی؟

گفت: نه.

***

فرقی نداشت؛ چه سؤالم مثبت بود و چه با کلمه‌ای منفی، جوابش «نه» بود و هدفش یکی.

  + نوشته شده دردوشنبه هفتم آبان 1386  ساعت 18:2  توسط امیر