تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ


 

 من 14 ساله بودم...

 

14 ساله بودم. پر از شور و شر نوجوانی. پدرم را عاشقانه دوست داشتم . تکیه گاهم بود و سنگ صبورم. مادرم را اما فقط به خاطر حق مادری که بر گردنم داشت، دوست داشتم. بی دست و پا بود و کم حرف . نمی توانستم رویش حسابی باز کنم. حتی الان هم که 28 ساله هستم نمی توانم روی کمکش حساب کنم. نه این که نخواهد .نه، نمی تواند. مانند تمام 14 ساله های روی زمین، رویا داشتم و انرژی برای رسیدن به آن ها. از حق نگذریم خوب درس می خواندم شاهدش را در ادامه می گویم . اصلا درس خواندن را دوست داشتم و با علاقه به مدرسه می رفتم. روزها می گذشت و من هنوز در همان 14 سالگی به سر می بردم که زمزمه هایی از اطراف به گوشم می رسید. انگار همه راضی بودن. پسر خاله ام بود و درست 10 سال از من بزرگ تر. راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان بدم هم نمی آمد زن یک جوان زیبا و خوش بر و رو شوم. آخر آن وفت ها جز این معیاری دیگری به ذهنم نمی رسید که بخواهم آن را در او جستجو کنم. 14 ساله بودم و بی قرار. با شنیدن آن همه زمزمه و صحبت بی قرارتر شدم و کنجکاو. می دانستم قبول می کنم و کردم. چه قندها که در دلم آب نشد و چه ذوق ها که نکردم. در همان 14 سالگی نامش در شناسنامه ام حک شد. عروس 14 ساله ی خانواده شدم و چه قدر برایم شیرین و رویایی بود. اما اگر فکر کنید درس خواندنم را کنار گذاشتم اشتباه محض کرده اید. نمی دانم دوست داشتن در 14 سالگی را حس کرده اید. حالا که به آن روزها فکر می کنم بیشتر در می یابم که دوست داشتنم بچه گانه بود و صد البته همان دوست داشتن بچه گانه بود که خالص بود و بی ریا . زیبا بود و بی چشمداشت. روزها در پی هم می گذشتند و من و او دست در دست هم و چشم در چشم فرداها زندگی می کردیم و خوش بودیم. من به مدرسه می رفتم و او کار می کرد. قرار بود درس من که تمام شد ، زیر یک سقف بودن را هم تجربه کنیم. وای که چه رویاها و چه فکرها داشتم برای آن روزها. تجسم لحظاتی شیرین در کنار او که تکیه گاهم بود و سنگ صبورم. در کنار اوکه چون خود تنهایی را چشیده بود می توانست تنهایی مرا نیز درک کند و چون خود از جنس تنهایی بود ، قادر بود تنهایی مرا در تنهایی خود محو کند تا هر دو خوش باشیم و خوش زندگی کنیم.روزها در پی هم می گذشتند و لحظات ما با یکدیگر  آمیخته تر می شد. حالا دیگر 16 ساله شده بودم. در 16 سالگی انگار رویاهایم قوت گرفته بود. تصورم از عروس و عروسی کردن به اندازه ی 16 سالگی واقعی تر شده بود. دیگر خود را در آستانه آغوش پر مهر زندگی 2 نفرمان در زیر یک سقف می دیدم اما دریغ از این که قرار است سقف سفید و بی روح بیمارستان نقش سقف خانه ی کوچک پر مهرمان را بازی کند و دیوارهای اتاق بستری نظاره گر آخرین لحظات با هم بودنمان باشد. عشق 14 سالگی من ناباورانه با بیماری دست به گریبان شد تا فقط به خاطر من بتواند روزهای بیشتری بماند. تا عروس 16 ساله اش هنوز لباس سفید بر تن نکرده رنگ سیاه عزا بر خود نبیند و من همان عروس 16 ساله، بیمارستان را همچون خانه ی خود می دانستم و به او می گفتم چه فرق می کند سقف سقف است دیگر و  اندوهگین از حرف خود و سرنوشت خود روزها و شب ها را در بیمارستان و داروخانه و مدرسه و دانشگاه می گذراندم. من در بیمارستان بزرگ شدم، با اوو در کنار او بزرگ شدم. ولی افسوس می خوردم که چرا او تنها باید شاهد بزرگ شدن عروسش باشد و نمی تواند پا به پای او بدود و زندگی بی درد داشته باشد. من در همان 16 سالگی آموختم که چگونه باید از یک بیمار در شرف مرگ پرستاری کنم . من در همان 16 سالگی آموختم که چگونه باید زیر بار فشار اطرافیان باشم و هیچ نگویم و به هیچ چیزی فکر نکنم جز روحیه دادن به بیمارم. من همان 16 ساله ای بودم که ناگهان قوی شدم . ایستادم و جنگیدم. در خفا اشک ریختم به خاطر رنجی که بر همسرم تحمیل شده بود و به خاطر بی مهری آنان که می گفتند برو و رهایش کن. آنان نمی دانستند از که و چه حرف می زنند .. آن ها در مورد عشق 14 سالگی من می گفتند و می خواستند من او را پشت سر بگذارم و تنها با چند قطره اشک فرامویش کنم. آن ها نمی دانستند...

خداوند به من قدرت داد. تا هم زندگی کنم و هم به زندگی دیگری کمک کنم. خداوند به من قدرت شب بیداری داد تا بتوانم در زیر چراغ روشن راهروی بیمارستان درس بخوانم و گه گاه به او که به سان کودکی نحیف و بی مو شده بود سر بزنم . تا سرانجام روزهای سخت با او بودن با رفتنش تمام شد و روزهای سخت بدون او بودن آغاز شد و چه سخت بود 20 سالگی ام بدون عشق 14 سالگی ام. سخت بود گذران زمان بی او که قرار بود تنهایی ام در او محو شود. سخت بود...

و حالا هنوز با او هستم ولی سختیه این روزهایم نگاه مردم است به من که در آستانه ی 20 سالگی بیوه شدم....

 

پ.ن. می دانم نوشته ی تلخی بود . اما خب چه کنم من هم با شنیدن سرنوشت دوستم چیزی جز تلخی حس نکردم. امیدوارم سرنوشت های شیرین را بیشتر بشنوم ...

 

  + نوشته شده درسه شنبه چهارم تیر 1387  ساعت 13:22  توسط الهام 


 کاش نگاهمان به همران قلبمان وسعت می یافت!!

 

شاید گاهی از این که چند صباحی است نمی توانیم به سان آدمیزاد شیک و پیک کنیم و به تفریح و گردش بپردازیم، نالان و شاکی بودیم. شکایت ما از زمین و زمان وقتی که با دوستی یا آشنایی برخورد می کردیم که از ما گله می کرد به خاطر کم دیدن ما و سر نزدن ما به او ، بیشتر و بیشتر می شد. نمی دانم شاید می گفتیم که چی مثلا از صبح درخانه را می بندیم و  شب ساعت از ۸ هم گذشته خسته و کوفته در خانه را باز می کنیم؟ اگر هم برنامه ایی داشته باشیم از استرس دیر رسیدن وجودمان را می خوریم بعد هم مثل آدم های از جنگ برگشته، داغون و داغون، می رسیم و بعد از زور خواب نمی توانیم بیش از ساعتی دوام بیاوریم؟ اما وقتی سرمان را روی بالش می گذاریم در همان فاصله ی اندک بین خواب نیمه و خواب کامل ، وقتی به روزمان فکر می کنیم خرسندیم از این که کلمه ایی بیش از دیروز می دانیم و جمله ایی بیش از روزهای پیش می توانیم بگوییم. این است که دوباره فردا صبح با انرژی از خواب بیدار می شویم در خانه را چهار قفله کرده و شب ساعت از ۸ گذشته در را باز می کنیم. خوشحال از این که برنامه داریم و می دانیم هرلحظه چه کاره ایم و مهم تر از همه فرصت فکر کردن به خیلی مسائل را نداریم و خنده هایمان بیش از افسوس هایمان است. شکی نیست که برای ما این زندگی بسیار مطلوب است چون شیرینی هایش بیش از تلخی هایش و مثبت هایش بیش از منفی هایش است. شاید افتخار آشنایی با چند انسان مهم و ماهر در حوزه ی فعالیت خود برای ما ارزشمند تر باشد از به خود بالیدن برای داشتن بعضی چیزها که در این جا همان بعضی چیزها بماند بهتر است....

فاصله ی بین فکرهای خوب و بد بسیار اندک است. انرژی های منفی و مثبت آن قدرها از هم دور نیستند. می شود در آن واحد به موضوعی با چند دید متفاوت نگریست. این که کدام بر دیگری غالب باشد به شخصیت و منش فرد بازمی گردد. معیارهای هر فرد برای زندگی متفاوت است. خستگی و بریدن از خستگی ها طبیعی است و اگر کسی این ها را طبیعی نداند ، غیر طبیعی است و بازنده. یادمان باشد هیچ گاه کسی را به خاطر شیوه ی زندگی اش سرزنش نکنیم. یادمان باشد همه توان پذیرش و ظرفیت هضم برخی از حرف ها را ندارند. شاید من راه زندگی خود را یافته باشم و محکم و یک کلام بگویم نظر هر کس برای خودش محترم است اما کسی که هنوز راه خود را نیافته و هنوز نمی داند فلسفه ی زندگیش چیست، با برخی نصیحت های به ظاهر دوستانه شخصیتش بیش از پیش متزلزل شده و آن نیم چه تصمیماتش هم برای زندگی و آینده اش به باد فنا می رود و شاید هم زندگی را برای خود و خانواده اش تلخ تر کند. کاش همه به فکر ساختن بودند نه خراب کردن....

پ.ن. این پست مخاطب خاص دارد هرچند آن مخاطب خاص و البته ناشناس برای خوانندگان اینجا، تا به حال در زندگی از اینترنت فقط نامی شنیده است و بی اغراق می گویم دایره ی دیدش محدودتر از درک برخی مسائل است...

 

  + نوشته شده درشنبه یکم تیر 1387  ساعت 15:36  توسط الهام 


 یا ازدواج می کنی یا اخراج!!!!!!

  

بالاخره این هم راهی است برای عمل به سنت پیامبر اکرم !!!! وقتی با زبون خوش توجیه نمی شید و حرف گوش نمی کنید باید هم از این دستورات خشن!!!! براتون بیاد .

این سال نوآوری و شکوفایی چه می کنه و ما خبر نداریم.

پ.ن. درست یا غلط بودن خبر فوق به پای اونایی که نقلش کردن. ما بی تقصیریم اصولا. هر چه باشد به سنت پیامبر عمل کردیم و درحال حاضر نصف دینمان کامل شده . نصف دیگرش را هم با چنگ و دندان چسبیده ایم . بالاخره دیر یا زود باید آن یکی هم کامل شود دیگر.

 

  + نوشته شده دریکشنبه نوزدهم خرداد 1387  ساعت 17:3  توسط الهام 


 خداوند می بالد به وجود مادر...

 

خداوند هنرمندترين هنرمندان است. چه عجيب و با ظرافت با مخلوقاتش دلربايي مي كند. اين حس هاي ناب را از كجا ، در وجود بندگان  برگزيده اش به يادگار گذاشته است؟ چگونه مي شود دل رحم ترين و حساس ترين مخلوقش ، در مواقع سختي و نياز ، به مقاوم ترين و سخت ترين بنده تبديل شود؟

مادر بودن سخت است . سخت تر از همه ي نقش هاي پيچيده ايي كه خداوند به بندگانش داده است. مادر بودن مقاومت مي خواهد ، مادر بودن صبر مي خواهد، حس ناب مادر بودن را هيچ كس ، جز خودش درك نمي كند. همه ي مادران قوي هستند. حتي اگر در روزمرگي هايشان ، حساس و ضعيف باشند. اين را وقتي فهميدم و با تمام وجود لمس كردم كه در اين اتفاق غير منتظره ي اخير، حس كردم ضعيف تر از آنم كه بتوانم رنج تحميل شده به برادر كوچكم را تحمل كنم اما مادرم با تمام عشق به موجودي كه از وجود خودش است ، پرستاري بي چشمداشت بود و هست. و اگر چيني  بر پيشانيش ظاهر نمي شد شك مي كردم كه حس دارد و عاشق است...

بخش كودكان بيمارستان ، پر است از فرشته هايي سبكبال و عاشق كه گويي خداوند تمام هنر و احساس و وجود و عشق خود را در خلق آن ها به كار برده است . مادر ، افتخار خالق است روي زمين. لحظه به لحظه مي بالد به خود از آفريدن چنين بي همتاي عاشقي . خداوند عشق را با مادر معني مي كند. خداوند تمام حس هاي ناب روزگا ر را با وجود مادر معني مي كند. مادر شايد به ظاهر يك انسان باشد اما فرستاده اي است روي زمين كه فداكاري از كم ترين نقش هاي اوست .

مادر تمام قد خوبي است و عشق... .

 

  + نوشته شده درچهارشنبه یکم خرداد 1387  ساعت 9:25  توسط الهام 


 نوشتن در خواب

 

 

شب ها در خواب یا بیداری نمی دانم ، آن قدر در ذهن داستان و مطلب می نویسم که کلافه می شوم. حتی با خود فکر می کنم حتما این مطلب را فردا در مداد سیاه بنویس. داستان جالبی از کار در آمد. اما صبح که از خواب بیدار می شوم، هرچه قدر به مغزم فشار می آورم ، گاهی اوقات تنها اندکی از موضوعی که در مورد آن در ذهن مطلبی نوشتم، به خاطر می آورم. وقتی هم که می خواهم در عالم بیداری در مورد آن موضوع چیزی بنگارم، انگار خوب می فهمم که آن چه در خواب نوشته بودم ، خیلی بهتر بوده است . این است که به دلم نمی چسبد و نابودش می کنم. گویی چاره ای ندارم جز این که شب ها وقت خواب قلم و کاغذ کنار تخت بگذارم تا اگر نصفه شب هوس نوشتن کردم، بی درنگ و تا یادم نرفته ، از خواب بیدار شده و آن را روی کاغذ بنویسم.

این هم دردی است دیگر...

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  ساعت 9:16  توسط الهام 


 24 ساله شدم...

 

من امروز 24 ساله شدم. اصلا نمی دونم چی باید بنویسم و به چی باید فکر کنم. یعنی همین امروز همه چیز از مغزم پرت شد بیرون . راستش هنوز هم بعد از 24 سال از چند وقت قبل از روز تولدم ذوق و شوق این روز دارم. اصلا گاهی دوست ندارم 26 اردیبهشت برسه چون می دونم اگه بیاد زود تموم می شه. همون انتظارش برام هیجان آوره. ولی خب بالاخره روزها در حال آمد و رفت مکرر هستن و نمی شه جلوشون و گرفت. امسال چند روز قبل از امروز عجیب دلم هوای بچگی ها رو کرد. دلم برای مامان و بابا خیلی تنگ شد. بابا قول داده بود علاوه بر تولدای کوچیک و خودمونی که می گرفتیم چند تا تولد مفصل برام می گیره. یکی 9 سالگی، یکی پنجم ابتدایی، یکی سوم راهنمایی و یکی هم سوم دبیرستان. تا سوم راهنمایی طبق برنامه پیش رفتیم. سوم دبیرستان و ترجیح دادم با دوستام باشم و از اون به بعد هم که دیگه بزرگ ! شدم.راستش و بخواین امسال دلم عجیب دلتنگ بابا شده بود. تولد امسال من و برد به خونه هایی که توی هرکدوم چندسالی زندگی می کردیم و دوستایی که باهاشون هم بازی بودم...

امیدوارم همیشه و همه جا سایه ی بزرگ ترها بر سر ما باشه.

تولد امسال با وجود تلاش های امیر و بقیه دوستان به یاد موندنی و خاطره انگیز شد. من آدمای زیادی رو می شناسم که حتی تو شادی هاشون کسی رو ندارن که همراهشون باشه چه برسه به غم. اما من افتخار می کنم که دوستان، همکاران و همسر مهربونی دارم که همیشه به یاد من هستن. ازهمشون ممنونم.

چی باید بگم در آستانه ی ورود به 25 امین سال زندگیم؟ یکی از دوستان می گه وقتی 25 سال و رد کنی دیگه نمی فهمی که سال ها چه طوری می گذره . چشم به هم بزنی 30،35،40،45 و... ام برای من همین 24 سال هم به سرعت باد گذشت . حالا اگه حرف اون درست باشه من هنوز یک سال فرصت دارم تا به اون گذر تند و پرشیب عمر برسم. پس باید استفاده کنم. انگار بهتره روز تولد آدم روزی باشه که فقط از زندگی لذت ببره و شاد باشه و سرحال. فکر کارهای نکرده و کارهایی که نباید می کرده رو به روزهای دیگه موکول کنه. وگرنه کل روزش باید فکر کنه و فکر کنه و فکر. فردای روز تولد بهترین زمان برای فکر در مورد سال های رفته و مونده است.

 

خوشحالم. خیلی خوشحال از بودن در این دنیا . زندگی را بیش از آن چه معلوم است دوست می دارم و از این که او هم مرا دوست دارد لذت می برم. شاید بیش از دوست داشتن خودم. نمی دانم تولد 25 سالگی ام کجا هستم، چه می کنم و اصلا آیا هستم یا نه. فقط این را می دانم که اگر هم نبودم از همین 24 سال زندگیم سرخوشم و شادان . خدا را هزار مرتبه بیش از هزار مرتبه شکر می کنم.

 

  + نوشته شده درپنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  ساعت 11:51  توسط الهام 


 دوستی

 

«من شخصی به نام امیر لعلی می شناسم که حدود 24 سال است که او را ندیده‌ام. ایشان پسر یکی از دوستان پدر من هستند. می‌توانم از شما بپرسم که آیا پدر شما در شرکت نفت در شهر اهواز در حدود سال‌های 55 تا 59 کار می‌کردند؟»

این اولین ایمیلی بود که 2 روز پیش دریافت کردم. یکی از 2 ایمیل چک نشده در mailbox. دومین ایمیل را چک کردم. «من وقتی اسم شمارا در مقاله اقتصادی کارگزاران دیدم خیلی هیجان زده شدم که شما را همنام دوست دوران کودکی خودم دیدم. البته من نویسنده نیستم و به خوبی شما نمی‌نویسم. من قبل ازظهر به  شما ایمیل زدم و از شما پرسیدم ولی ظاهرا هر روز به ایمیل خود مراجعه نمی‌کنید. شاید هم در مسافرت باشید. من نمی‌دانم. در هر صورت خیلی منتظر ومشتاق جواب ایمیل خود ماندم که شاید شما همان دوست کودکی من باشید . من و امیر لعلی در سال 60  به دلیل اینکه پدرم  کار خود را عوض کرد از هم جدا شدیم. فکر می‌کنم در سال 61 امیر پدر ومادر خودرا در یک تصادف رانندگی اسف‌بار از دست داد. مادر من همیشه از امیر و پدر و مادرش که از دوستان خانوادگی ما بودند برای ما تعریف می‌کرد و هر از گاهی وقتی به خاطرات دوران کودکی خودم بر می‌گشتم یاد امیر می‌افتادم و خیلی دلم می‌خواست که دوباره او را ببینم. در هر صورت خیلی مشتاقم که زودتر جواب من را بدهید که آیا شما همان امیر لعلی که مشخصاتش را عرض کردم، هستید؟»

نمی‌دونم چی شد که این ایمیل من رو برد به سال‌های دور، برد تو فکر. فکر کردم من هم اینقدر در دوران کودکی دوست داشتم که بخوام بدونم الان چی‌کار می‌کنن؟

جواب ایمیل رو دادم. نوشتم: «متأسفم که روزدتر نتونستم جواب ایمیل شما رو بدم و متأسفم از این که بگم من در سال 60 هنوز متولد نشده بودم. امیدوارم دوستتان را هر چه زودتر بیابید.»

گویا نتونسته بود متن فارسی تایپ شده در ایمیل من رو بخونه. دیروز جواب داده بود که «با خط عجیب و غریبی جواب دادید اما با فرض این که کلمه اول متن شما سلام است، کل حروف مشابه را شناسایی کردم تا بتونم حدس بزنید چی نوشته‌اید.»

باز هم تو فکر رفتم، چقدر یک دوستی می‌تونه برای کسی ارزش داشته باشه. یاد دوران کودکیم افتادم؛ معبودی چاق، ضمیری (موش کوهستان!)، ذبیحی، سلیمانی، متینی و... که دوست دارم ببینمشون و ازشون خبر داشته باشم. فکرم در طول زمان سیر کرد و به دبستان و دبیرستان رسید، مانی، کاوه، مبین، سید علی، جعفر، ... دلم هوای همه رو کرده. دوستای دانشگاه، دوستای کلاس تنبک و ..... حالا که فکرشو می‌کنم دلم برای دوستایی که حتی کمتر از یک ماه، از عروسی میثم به این طرف ندیدم هم تنگ شده. کاش می‌شد از همه خبر گرفت. «دوست من سلام». چه تبلیغ قشنگی داره بهروز. هنوزم دارم فکر می‌کنم، واقعاً منم دوستی دارم که به اندازه سولماز دنبال «امیر لعلی» باشه؟

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  ساعت 18:42  توسط امیر  


 نمی خواهم مغلوب شوم...

 

 

چه قدر گاهی گرفتن تصمیمات تازه سخت است. تصمیماتی که مسیر زندگیت را عوض می کنند. بعضی وقت ها درجه ی ریسک پذیریم به کف پایم سقوط می کند و آن قدر از تغییر می ترسم که هراس از آن همیشه با من و همراه من است. گاهی مانند حالا آن قدر از تغییر مسیر گریزانم که دست و دلم هیچ رقمه به مهیا کردن مقدمات آن نمی رود. گه گاه عمق فاجعه آن قدر زیاد می شود که حتی اگر حدس بزنم برداشتن فلان قدم مرا به آن تغییر نزدیک می کند ، به بهانه های مختلف از برداشتن آن شانه خالی می کنم. فراموش نشود این ها همه اعترافات تکان دهنده و البته شجاعانه ی من است که شاید خودم همین فردا همه را تکذیب کنم. پس تا تنور داغ است هر چه بد و بیراه که خواستید نثار کنید چون معلوم نیست فردا با انکار روبرو شوید یا تایید. خارج از محدوده ی شوخی! نمی دانم هراس از تغییر که ریشه ی تمام سستی هاست را چگونه می شود شکست داد ؟ سکون را دوست ندارم. یک جا نشستن و خیره شدن به گذر عمر را نمی خواهم. اما گاهی مانند الان این ترس بدجور برنامه هایم را عقب می اندازد. اقرار می کنم که گاهی حس مغلوب شدن کسلم می کند. همین ترس از تغییر باعث می شود با اطرافیانم بجنگم ( البته کاملا در فضایی دوستانه ) و دلایل تازه ایی برای اثبات گفته ی خود بیاورم که خب همه ی آن ها هم بیراه نیست. ولی اشکالش در آن است که با کمی ریز بینی می شود در ورای همه ی آن دلایل ردپایی از ترس از تغییر را پیدا کرد که خوب نیست. بدترین عیبش هم این است که صلابت گفتارت در پشتیبانی از نظرت کم می شود و وقتی چنین شد اثر آن بر طرف مقابلت نیز کم رنگ تر خواهد شد. به هرحال لپ کلام این که هیچ از مغلوب شدن خوشم نمی آید و این شاید انگیزه ای برای تغییر باشد!!! البته شاید...!!!

  + نوشته شده درشنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  ساعت 20:19  توسط الهام 


 کیستم؟؟؟کیستیم؟؟؟

 

در حال گذر از خيابان هستي . با آخرين سرعتي كه پاهايت در آن كفش هاي رسمي پاشنه دار تاب مي آورد، با قدم هايي بلند كه يك جا از ثانيه هاي بيشتري عبور كند. در فكر ديروز و امروز و فرداهايي. كلي خاطره و كار انجام شده و نشده از ذهنت مي گذرد اما هدفت تنها رسيدن به مقصد در كم ترين زمان ممكن است. سرت را بالا مي گيري و چشم هايت كه مرتب روي سنگفرش پياده رو تاب مي خورد را براي جستجوي مسير به جلو هدايت مي كني و در يك لحظه مغزت فقط حول يك سوال مي چرخد " من كيستم؟ "

در حال به هم ريختن ورق هاي روي ميزت هستي تا نامه ايي را كه بايد چند روز پيش پي گيري كني را پيدا كني. لعنتي غيبش زده است. انگار هيچ وقت كسي آن را ننوشته است. تلفن زنگ مي زند. اي بابا... بازهم تو؟؟ اول خبرهاي ما را كار كن و برادريت را اثبات كن بعد بگو به من آگهي بدهيد. مگر اين جا دكان سركوچه تان  است. گوشي را قطع مي كني.نامه نيست كه نيست. شايد اشتباه گفتند كه به تو ارجاع داده اند. در حال بيرون رفتن از اتاقي تا از منشي سوال كني. يك لحظه چشمت به ديوار سفيد روبرو ثابت مي شود و بي اختيار مي پرسي" من كيستم؟"

در صف نان بربري ايستاده اي. با خود مي گويي چه قدر كيفيت نان هايش پايين آمده است. بعد مي گويي كدام يك از اهالي محل چشمش اين قدر شور است كه يك محله را از خوردن نان هاي خوشمزه و باكيفيت اين نانوايي محروم كرده است و بعد لبخندي از اين فكر بي معني كه تنها گريزي است از  تفسير اين كه آرد ندارند يا كيفيتش بد است و ... بر لبانت نقش مي بندد و لخندت با لبخند پيرمرد عصا به دست گره مي خورد.در همين گير و دار هستي كه نگاهت به سمت آتش تنور مي افتد و همراه با پيچ و تاب شعله هاي آتش كلمات در ذهنت به رقص در مي آيند و مي گويند" من كيستم؟"‌

شب است. ميهماني تمام شده است و براي رفتن به خانه آماده مي شوي. سوار بر ماشين مي شوي اما در يك چشم به هم زدن خود را روبرون پاركينگ خانه مي بيني. انگار تمام مسير را خواب بوده اي وحتي شور همسرت را براي رسيدن به دست انداز هيجان آور بزرگراه حكيم با گوش جان نشنيده اي تا در دل ذوق كني به خاطر ذوقش و قربان صدقه اش بروي. تنها تصويري كه الان در حال ديدني همان همسرت است كه در حال بازكردن در پاركينگ است و تو مبهوت به او مي نگري . اما با چشمك او و در مقابل لبخند تو انگار خواب از كله ات مي پرد و با نگاه به او ، تنها مي گويي " من كيستم؟"  

بايد بخوابي. فردا روز پركاري است. ظرف ها را شسته اي ، مانتو و شلوارت را اتو كرده اي، ناهار فردايت در يخچال است، به نسبت وسايلي كه فردا نياز داري كيفت را عوض كرده اي، كتاني و لباس ورزشيت را آماده كنار كيفت گذاشته اي . حوصله ي كتاب خواندن برخلاف قولي كه به خود و همسرت داده اي را نداري. ترجيح مي دهي زودتر خواب هفت پادشاه را ببيني كه عجيب دلتنگشان هستي. مي داني سرت را كه روي بالش بگذاري از اين دنيا پرت مي شوي بيرون و لذتش را مي بري. اما جسم بي تابت براي خواب تنها درگير يك سوال است " من كيستم؟"

مي داني از كجا آمده اي و به كجا مي روي. خدا را خوب مي شناسي و با هم كلي خاطره داريد و مديونش هستي. مي داني اسمت چيست و اصل و نسبت كه هستند. مي داني چه كردي و چه قرار است انجام دهي. زندگيت را دوست داري و آدم هايي كه باعث شده اند تو زندگيت را دوست داشته باشي بيشتر از زندگي دوست مي داري. عشق را مي فهمي و مي داني كه عاشقيت راست است و بي اشكال. دوست مي داري و دوست داشته مي شوي. قدر مي داني و سپاسگزاري. به آينده اميدواري و به تلاشي كه مي كني بيشتر....

اما بازهم وقتي به خودِ تنهايت و وجودت فكر مي كني ، نمي داني كه هستي. راستي من كيستم؟؟ ما كيستيم؟؟

 

پ.ن. واي بر آن روزي كه كلمات ياريت ندهند براي گفتن آن چه در ذهن داري. كلافه مي شوي و فقط ناگزير مي نويسي تا دهن كجي به منظور سركشت كني كه خود را در قالب كلمات جاي نمي دهند .

 

  + نوشته شده دردوشنبه نهم اردیبهشت 1387  ساعت 21:27  توسط الهام 


 جای نامه های بودار و مزه دار خالی...

 

منتظر یه نامه است. نامه ای که بوی مرکب و قلم بده. دوست داره وقتی با چادر گل گلی که به سر داره در خونه رو باز می کنه، پستچی مهربون با یه عالمه نامه پشت در باشه. نامه ی اون و بده دستش و بره.دلش لحظه ای رو می خواد که با شوق در پاکت و باز می کنه و نامه ی یه دوست رو از یه جای دور می خونه. نامه ای که فقط برای اون نوشته شده باشه. نامه ای با دستخطی هرچند ناخوش. دستخطی که می شه حس اون دوست رو وقت نوشتن از لابه لای جمله ها و پیچ و تاب های اون فهمید. دلش می خواد نگاهش روی کلمات و نوشته های نامه سر بخوره و فکرش به سوی آن چه گذشت پرواز کنه.حتی دوست داره آخرین جمله های نامه همون بیت معروف انتهای خاطرات و نامه های دوران مدرسه باشه که می گفت " نمک در نمکدان شوری ندارد       دل من طاقت دوری ندارد " و بعد از اون دلش می ره برای گفتن این که " کی می خواید آدم بشید و یه کم ذوق به خرج بدید. بابام جان یه جور دیگه آخر نوشتتون و تموم کنید . ما اگه نخوایم شما ابراز احساسات کنید باید کی رو ببینیم؟؟؟" .

اما فکر پرواز کرده اش از دیار واقعیت های دور به نزد واقعیت های نزدیک و خیلی نزدیک بازگشت و نگاهش به سمت صفحه ی مانیتور برگشت. بی هیچ  کرشمه و طنازی ، وقت سر خوردن روی کلمات. تنها خوشحالی مبهمی بابت رسیدن نامه ای از دوستی دور از طریق پست الکترونیکی.

                    

  + نوشته شده دردوشنبه نوزدهم فروردین 1387  ساعت 13:40  توسط الهام